|
فرشته طائرپور، تهيهکننده
سينما در نامهاى خطاب به ميرحسين موسوى ضمن انتقاد از سياستهاى دولتمردان دوره
نهم حضور ميرحسين موسوى را مايه ثبات و آرامش اهالى هنر عنوان کرده است. در
يادداشت طائرپور آمده است: اگر چه ما را خيلى ترساندهاند
و به حاشيه راندهاند، اما هنوز هم حرفهايى براى کسى که اهل شنيدن باشد، داريم
... لابد باور نمىکنى که ما را
ترسانده باشند!... خودمان هم تا مدتها باور نمىکرديم ... اما واقعيت دارد...
تو هم اگر نيک بنگري، مىبينى که چقدر ما را ترساندهاند...! ما که هنرمان، روايت دليرى و
رسالتمان، خلق دليران بود... ما که دل را، در سپردن به
آرمانهاى سبز يافته بوديم... ما که براى حراست از هر چه که
معنويت و مليت را معنا مىکرد، از هيچ چيز نمىترسيديم... چه حکومت نظامي، چه
گارد سلطنتي، چه تهديدهاى جهانى و ... ما که سنگينى جنگى نابرابر و
هشت ساله را - از خاکريز تا خانه - به دوش گرفتيم، بى آنکه خم شويم، خسته شويم و
يا خالى شويم از خلوصى ناب که همه سلاحمان در آن حماسه کبير بود... ما که براى فهم حقيقت، فکرى
باز و براى بيان واقعيت، زبانى آزاد داشتيم ... آرى سيد، ما را بسيار ترساندهاند
... ما را که فقط از ترسيدن، مىترسيديم.باور کن مىترسيم از اينکه بگوييم
بسيارى از اهالى عرصه فرهنگ و هنر - که تنها عامل تمايز و تفاخر ملت ايران در
جهان بوده و هست - حال و احوال خوبى ندارند و از هر اميدى به بهبود اوضاع،
مايوسند.... مىترسيم چون بازار تهمت و تکفير و تلافى در اين دوران، بسيار بى
حصار و تاجران آن بىشمارند .... باور کن مىترسيم از اينکه
بگوييم استقلال انديشه و تهور انتقاد، از آنجا که متاع مطلوب و مجاز اين بازار
نيستند، مدتهاست که نزد بسيارى از ما بايگانى شدهاند.باور کن مىترسيم از
اينکه بگوييم دلمان براى ادب و آداب ايرانى خيلى تنگ شده و در اين دلتنگي، هيچ
ردى از عدم تعلق به باورهاى دينىمان نيست. باور کن مىترسيم از اينکه بگوييم
همانقدر که از وابستگى به قدرتهاى غربى خوشمان نمىآيد، از تابعيتهاى سياسى و
سليقهاي، هنرى و اقتصادى به جوامع دست چندم جهان نيز بدمان مىآيد... سيد! تو
خود معمارى و هنرشناس، اين همه سليقه عربى و چينى و روسى و ... که در چهره
شهرهاى ما و کالاهاى پوششى و تزيينى ما ايرانيان زشتى مىزايد، خفتبار نيست؟ باور کن مىترسيم از اينکه
بگوييم نسبت به سربلندى نام ايران و ايرانى در جهان تعصب داريم ... و اين، بيش
از آنکه از سر التماس به جهان باشد، از سر احترام به اصالتهاى ملى خودمان
است.باور کن مىترسيم از اينکه بگوييم ساحت و منزلت رياستجمهورى ايران مىبايست
از گزند هر توهين و تمسخر و تحقيرى مصون باشد، فارغ از آنکه چه کسى بر اين مسند
نشسته باشد و دلمان مىخواهد که همه از بزرگ و کوچک، ايرانى و جهاني، موافق و
مخالف آن را گرامى بدارند و بيش از آنکه متعلق به مالک دورهاىاش بدانند، از
سرمايههاى تاريخى اين سرزمين تلقىاش کنند... باور کن مىترسيم از اينکه
بگوييم و بلند بگوييم به دولتمردان ايران که: «فراموش نکنيد سرمايههاى ملى اين
خاک پاک - از نفت زير دريا تا انديشههاى آسمانى مردان دانا -ميراث گذشتگان براى
شما نيست ... امانت آيندگان در دستان شماست.باور کن مىترسيم از اينکه بگوييم و
بلند بگوييم که چندى است دفاع مستدل از آنچه در ايران مىگذرد، براى هنرمندان ما
که در تريبونهاى جهانى فرصت صحبت و بحث مىيابند، سخت شده است... سيد!... باور کن چندىاست از
نگاه کردن به چشمان پر سوال جوانان و کودکانمان طفره مىرويم و ترجيح مىدهيم که
چيزى نپرسند ... نه از ما، که از ديروز مىآييم و نه از آنهايى که داعيه فرداها
را دارند... سيد!... باور کن که جرات
نداريم به ناهنجارىهاى کلامى و رفتارىشان (که يا سوغات کوچه و مدرسه به خانه
است و يا آموزه رسانهها به خانواده) اعتراض کنيم ... و نمىتوانيم با نصايح
اعتقادى و اخلاقي، آنها را از جامعه بىضابطه، عصبى و پرخاشگرى که احاطه شان
کرده منفکسازيم... آنها پيش چشمانمان در دريايى از ناباورى و يا باورهاى خطا
غرق مىشوند و ما دستمان در گرفتن دستانشان کوتاه است.سيد! ... باورکن که ديگر
مىترسيم از مشاهده اينهمه حمايتهاى بى بديل و مواجهه با سختگيرىهاى بىدليل
در وادى فرهنگ... سيد! تنوع تعاريف از ضوابط، به تبع مقبوليت و مطروديت آدمها
دارد، بيداد مىکند! باور کن که از گفتن همه اينها
و خيلى چيزهاى ديگر مىترسيم... آرى سيد، ما را بسيار ترساندهاند...
ما را که فقط از ترسيدن، مىترسيديم.دلمان براى حال و هواى آن روزهاى سبز تنگ
است... چه محترم بوديم همهمان و همه ديگران در آن روزها ... چه شوق و شعف بىحساب
و کتابى بود براى انجام هر کار کوچک و بزرگ اجتماعى در آن روزها... يادت مىآيد؟ حتما بهتر از ما به ياد دارى
که دفاع از ميراثهاى دينى و ملي، آن هم با ادبياتى درخور، چه شرفى داشت ...
حتما به ياد دارى که براى افتخار به يک اثر هنرى اعم از فيلم و کتاب و نمايش و
موسيقي، چه مراقبتها مىشد تا مبادا به سليقهسازى در جامعه و يا تاريخ هنر
کشور جفا شود... سينماى ما از اشارات آن رهبرى برخاست که مثال سينمايىاش، فيلم
گاو بود، هنرىترين و مدرنترين فيلم آن دوران ... و در اين بيان، نه توجهى به
خودى و ناخودى بودن مولف داشت و نه به آمار فروش آن ... و همه خط قرمزها، صرفا
در فحشا مشخص و خلاصه شد... تو حتما بهتر از ما به ياد
دارى که هنرمندان، اگر مطلب و مطالبهاى داشتند يا آنرا نزد مديران اهل مىبردند
و يا در رسانه ملى همين سرزمين به طرحش مىنشستند... چه رفت بر آنها که امروز
شبکههاى ماهوارهاى را - بدون اعتقادى به خير خواهىشان - بيشتر مىخواهند و
آسانتر در اختيار دارند... آرى سيد! سينما مىترسد تا از سکوت تاريک حاشيهاى
که بدان رانده شده، به هياهوى مرکزيتى شفاف پا بگذارد که حلقهاى از اصحاب عتاب
دور آن منتظر نشستهاند تا تحکم کنند، تکفير کنند، تلافى کنند و... سينماى ملى ايران، با گونهاى
سرخ از سيلي، در سايه اين حاشيه منتظر نشسته است تا از تو که سيد و مير اين دوره
از انتخاباتى و يا هر به ميدان آمده ديگرى بپرسد و بخواهد که صدر- نشينى و قدر -
بينى هنر و هنرمند را ترجمه کند، باور کند، زندگى کند ... و مستقر و مستدام
بدارد. اى سيد سپيد و اى مير سبز انتخابات ايران زمين! بشنو! ... ما دلمان براى ادب و آداب
ايراني، فخر ايراني، فرهنگ ايراني، فهم ايراني، فضيلت ايراني، مرد ايراني، مادر
ايراني، فرزند ايرانى و فرداى ايراني، بسيار تنگ است ... ما همچو بيد بر سر ايمان خويش
مىلرزيم ... ما هم تباران سلمان فارسي،
اين صحابه اسوه، نه تنها از تو، که از همه مردان و مديران در راه، مىطلبيم که
چون گوى سبقت از ميدان قدرت ربودند، از ايمان، مهر، انديشه و سرزمين مقدسمان،
فهيمانه و کريمانه و منصفانه حراست کنند.ما به رياست آن مردى سربلند خواهيم شد
که اين پرچم سه رنگ به زمين افتاده را بردارد، ببوسد و تا سپردن به دستان
فرداييان، در اهتزاز بدارد... و دل تنها به راى آن داورى بندد که همه چيز را مىبيند،
مىداند و مىشمارد... و بندگانش را از هر قوم و زبان و طايفهاي، عزيز مىدارد.
|
About![]()
ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است، ز شهر عشقم و ، دیوانگی شعار من است
Home
|