تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

می دونم، چشمای رنگی ندارم

صورت خیلی قشنگی ندارم

میدونم ساده است لباسم عزیزم

واسه تو یه ناشناسم عزیزم

صدای خوبی ندارم، می دونم

برای عشق تو اما؛ می خونم


پی نوشت :

این شعر بنیامین رو برعکس بقیه شعرهاش دوست دارم

نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |

آنقدر صدایش را نشنیده­ام که گاهی حس میکنم با او ساعت­ها حرف زده ام.. گاهی شیرینی لحظاتی را که داشتیم را حس میکنم ... گاهی تلخی رفتنش را لمس میکنم .... گاهی حتی نبودنش را حس نمی کنم... شاید این همان معنای سیرابی در اوج تشنگی است.

نمی دانم؛ شاید زمان ایستاده و من در حرکتم

 

نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |

کارناوال خفت بار اعترافات آزادیخواهان شروع

شد... ضحاک ظالم به دوران سقوط خود نزدیکتر

می شود


مطمئن هستم روزی آفتاب از قله های البرز سر

خواهد زد... آن روز دیر نیست

پی نوشت : تصویر نگاه ابطحی در دادگاه را ببینید... صورت زجر دیده او نشان از وضعیت شکنجه ها دارد

نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط بی نام| |

سال دومیست که در کنارم هستی کافه ی عزیزم... سال پیش از غصه ها و قصه ها برایت نوشتم... امسال از دلتنگی ها و حماسه هایی که در این دوران گذراندیم خواهم نوشت...برایت از روزهای حماسه ی سبز خواهم گفت... از خودم، از ندا وسهراب و همه ی سبزپوشان ایران...

کافه ی خوبم... دلتنگم و قلب تپنده ی قلمم گرفته است... اما خواهم نوشت... خواهم گفت.

امیدوارم روزی در دنیای حقیقت کافه ای با نام انتهای کوچه بن بست افتتاح کنم و واقعا کافه چی قصه هایش شوم... تا آن روز با تو آرزوهایم را تقسیم میکنم.

تولدت مبارک وب لاگ عزیزم...

نوشته شده در پنجم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin