کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
می دونم، چشمای رنگی ندارم صورت خیلی قشنگی ندارم میدونم ساده است لباسم عزیزم واسه تو یه ناشناسم عزیزم صدای خوبی ندارم، می دونم برای عشق تو اما؛ می خونم پی نوشت : این شعر بنیامین رو برعکس بقیه شعرهاش دوست دارم آنقدر صدایش را نشنیدهام که
گاهی حس میکنم با او ساعتها حرف زده ام.. گاهی شیرینی لحظاتی را که داشتیم را حس
میکنم ... گاهی تلخی رفتنش را لمس میکنم .... گاهی حتی نبودنش را حس نمی کنم...
شاید این همان معنای سیرابی در اوج تشنگی است. نمی دانم؛ شاید زمان ایستاده و
من در حرکتم کارناوال خفت بار اعترافات آزادیخواهان شروع شد... ضحاک ظالم به دوران سقوط خود نزدیکتر می شود مطمئن هستم روزی آفتاب از قله های البرز سر خواهد زد... آن روز دیر نیست پی نوشت : تصویر نگاه ابطحی در دادگاه را ببینید... صورت زجر دیده او نشان از وضعیت شکنجه ها دارد کافه ی خوبم... دلتنگم و قلب تپنده ی قلمم گرفته است... اما خواهم نوشت... خواهم گفت. امیدوارم روزی در دنیای حقیقت کافه ای با نام انتهای کوچه بن بست افتتاح کنم و واقعا کافه چی قصه هایش شوم... تا آن روز با تو آرزوهایم را تقسیم میکنم. تولدت مبارک وب لاگ عزیزم...
| Design By : Night Skin |


