کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
این روزها درگیرم بین خودم و اعتقاداتم... همیشه معتقد بودم به صداقت و انسانیت . به پاکی و یکدلی به عشق... چه کردی با من مدعی؟ دیگر به خود عشق نیز مشکوکم... همیشه بلند فریاد میزدم که عشق و پاکی در دنیا حاکمند اما چه شد؟ چه کردی با من مدعی؟ دیگر به صداقت عشق مادر نیز مشکوکم... تنها بودم و پاکی تنهاییم را صادقانه در زمانهای تنهاییت پر کردم تا تو همراهم بخوانی... چه کردی متظاهر به مردی بامن؟ دیگر به صداقت جاده نیز مشکوکم... نه... این پایان نوید بخش صداقت همه ی تنها دلان نیست... من به عدالت حضرت حق نیز مشکوکم... پی نوشت : - یه روز این کافه را باز کردم تا از تنهایی در بیایم.... اما... دل رفتن از این کافه را ندارم اما بغض عجیبی از نامردی مدهی در دلم خانه کرده است... - کاش میمردی و من به صداقتم و اعتقادم شک نمی کردم... - کاش می آمدی تا ذره ای اعتقادم بازگردد... - آمدی و گفتی همیشه همراهم...نمی دانستم تو خود بی اعتقادی هستی.... 
| Design By : Night Skin |

