تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

هر بار به مردی تکیه کردم، چنان پشتم را خالی کرد که زخم نامردی بر تمام پیکرم آشکار است...

هر بار صداقت پیشه کردم، چنان با دروغ مواجه شدم که دیگر سفیدی حقیقت را از یاد بردم...

هر بار دوست داشتم و عشق ورزیدم سیلی نامردی بر صورتم نواخته شد...

هر بار با تمام محبت و سادگی به تو گفتم دوستت دارم، در دل خندیدی و آخر با تمام پستی تنهایم گذاشتی...

آری، باور می کنم....

دنیای پر دروغ را باور می کنم...

مردان نامرد را باور می کنم...

دنیای بی عشق را می پذیرم...

اعتماد را از خود دور می کنم...

تو، بزرگترین تجربه و درس زندگی را به من آموختی... سپاسگذارم...

آموختم؛ پلیدی و سیاهی را آموختم....

کاش به من کمی اعتماد را بیاموزی...

پینوشت :

 تو خودت را کولی معرفی کردی... اما تو مردانگی را در کولی نیاموختی...

- کاش هیچ وقت به تو ایمان نمی آوردم...

- کاش کاری کنی که این تیرگی از بین برود...

نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط بی نام| |

 

 

 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   .... 

بهشون نیاز داری تا کمکت کنن ، باعث رنجش تو بشن ، تو رو ترک کنن ، عاشقانه دوستت داشته باشن، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

  God doesn't give you the people you want, He gives you the people you NEED to help you, to hurt you, to leave you, to love you and to make you into the person you were meant to be

پی نوشت :

- وقتی این متن رو خوندم حس کردم خدا میخواد تنها باشم چون خیلی از آدمهای اطرافم تنهام گذاشتن...

- خدایا ... من در مهربانی و رحمتت هیچ شکی ندارم... میدونم بنده ی خوبی نیستم ولی تو همیشه هوام رو داشتی... ممنون خدایا. عیدت هم مبارک  

- انگار نه انگار عید شده و بهار اومده... دل من همش پاییزیه... حتی هفت سین هم بهار را به من نداد.... 

نوشته شده در دهم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin