کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
زن عشق می کارد و کینه درو میکند... دیهاش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.... برای ازدواجش در هر سنی ولی اجازه لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی... او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی... او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.... او بیخوابی می-کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی... او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر... و هر روز او متولد میشود: عاشق میشود و مادر میشود؛ پیر میشود و میمیرد.... و قرنهاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد.... و این، رنج است... دکتر علی شریعتی پی نوشت : - کسی هست بوی عید را استشمام کنه؟ یه کم بوی عید می خوام... - زن بودن توی این سرزمین خیلی سخته رفیق... خیلی... سلام خدا نمی دونم دلگیرم از دست بنده هات که این نامه را برایت می نویسم یا دلم هوایت را کرده ... به هر حال هر چه هست ار دلتگیست و بی معرفتی این زمینی ها... میگن تو، توی ابرها و آسمانهایی... بعضی میگن همه جا هستی، بچه که بودم فکر میکردم تو، روی زمین هستی پیش ما آدمها... اما الان؛ نمی دونم... شاید تو، خود ما هستی شاید خیلی دوری یا نزدیک. هر جا هست یالان جایت خیلی خالیست... جای تو وقتی توی خیابانها دست های لرزان و یخ زده ی پسرک گل فروش را می بینم خیلی خالیست... وقتی توی خیابان فریاد پلیس گشت را بر سر دختر روسری صورتی که از روی شوق نوجوانی کمی لپ هایش را گلی کرده تا نشان دهد که رنگی است را می شنوم، جایت خیلی خالیست... وقتی توی خیابان دختر که بدلیل زشتی صورتش مورد تمسخر پسرهای دبیرستانی مسخره میشود و آرام آرام اشک میریزد را می بینم، جایت خالیست... وقتی کودکان گرسنه را میبینم و بعد میشنوم شخصی اتومبیلی از طلا ساخته، جای تو برای تعجب و افسوس خالیست... وقتی گوشه ای از دنیا دخترکان بی پناه را ختنه میکنند و گوشه ای دیگر زنی زیبا صاحب میلیون ها دلار ثروت است چون مدل لباس های گرانقیمت و زیباست جای تو خالبست که بدانی انسان ها چه وحشی می شوند و چه احمق... وقتی تنهایی خودم را میبینم و به همة دلبستگی های از دست رفتهام مینگرم فقط جای خالی تو را میبینم.... خدایا، جای تو خالیست... خیلی خالیست... بندگانت یا گستاخ و پست شده اند یا شکست خورده و دلتنگ ... می دانم هستی، وقت آن است بدن آنکه از جهنم تو بترسم و یا شیفتة بهشتت گردم فرا بخوانمت تا کنارمان بیایی... جمعه شب ها وقتی از غصه و تنهایی بغض گلویم را می فشارد تو مرا از تنهایی برهانی... وقتی خاطرات گذشته را مرور میکنم کنارم باشی تا با هم بخندیم و بگرییم... وقتی عاشق میشوم تو باشی تا عشقم را برایم نگاه داری... وقتی شکست میخورم تو سنگ صبورم باشی... خدایا، من از بنده هایت دلگیرم... تو بیا و من را در این دنیا دسوت و رفیق باش... پی نوشت: - یاده شعر مولوی و چوپان و موسی بخیر... همیشه فکر میکردم فقط شعره اما حالا... هر وقت نام ایران به گوشم میخوره، ابتدا به یاد تهران یا همون طهرون خودمون میفتم... قبول دارم تهران شهر آلوده ای شده که اون هم مقصر چاپگرهای اتومبیل ها هستند، قبول دارم ترافیک تهران غیرقابل تحمل شده، قبول دارم تهران شهر هزار تکه و هزار رنگ و نقش شده ولی تهران، این شهر به قول خیلی ها خاکستری برای من خیلی وقتها صورتی رنگ است... توی این شهر شلوغ کوچه هایی هست که وقتی خوب گوش بدی صدای بازی های زمان کودکیمون رو میشنویم... وقتی خوب به تهران نگاه کنی هنوز به یاد نگاه عاشقانه دوران نوجوانی و عشق های بی دروغ اون روزها میفتیم... آغوش این شهر پر شده از مدرسه و پارک و مردم... تهران شهر خسیسی نیست هرچقدر مردم بخواهند آغوشش را باز میکنه، این ماییم که سخت می بینیم و خودخواهی سایرین را به بدی تهران تعبیر می کنیم... تهران و شمیران و همه بازی کودکانه ام، تهران و بازار قدیمی و کوچه پس کوچه های جمهوری و انقلاب را با تمام بوی دود و صدای بوقش دوست دارم... تهران را با همه ی کافی شاپ های و الافی و حرف های بی سر و ته توش دوست دارم.... تهران رو با همه ی شیطنت های دوران دانشگاه و همه ی عشق ها و شکست های احمقانه دوست دارم... تهران و همه دیوانگی های زندگیم و همه ی اشتباهات و کارهای درستی که انجام دادم همه و همه در این شهر شلوغ ولی دوست داشتنی نقش بستند... تهران دلگیر شده ولی هنوز هم بامعرفت است.... این تهران نیست که خاکستری شده شهروندان او و یا بهتره بگم آدمهای خودخواهی که در او هستند خاطرات را در این شهر خاکستری کردند... تهران هنوز هم طهران ولی با "ت" پی نوشت: میدونم زندگی سخته ولی بهتره خودمون شیرینش کنیم حتی با خریدن یک پاک کن خوش بوی سرخابی... آمنه ی عزیزم با تمام وجود مصیبت از دست دادن پدر بزرگوارت را تسلیت میگم و امیدوارم برادرت هر چه زودتر به آغوش خانواده برگرده... همه ما را در غم خودت شریک بدون... 

میبیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینهای را به یاد میآورد که تهی از دل بوده و پیریٍ مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند....


| Design By : Night Skin |

