|
اشتباه تو چیست ری را؟ تو می کوشی برای زنده ماندن عشق و آنان می جنگند برای کشتن قلب تو... ری را، این دنیا تنگ است برای بالهایت... ری را، این دنیا سرد است برای گرمای نفس تو... ری را تو می کوشی بوی بهار نارنج بدهی و آغوشت را برای کمرنگ کردن خستگی آنها گسترده کنی و آنها خنجری به قلب خفته در آغوشت می فشارند... ری را، تو نمی دانی اینجا زمین است یا آنها نمی دانند تو بوی بهشت می دهی؟ پی نوشت: - ترسم از این است که قلب آخرین عاشق هم بشکند و دنیا فروریزد... - ای ابلهان مدعی... چه بگویمتان که ابلهید... - عکس از گالری راه ابریشم انتخاب شده...
باز این چه شورش است که در خلق عالم است تاریک شد ز دیدن آن چشمآفتاب
محتشم کاشانی پینوشت : - از بچگی عاشق معرفت و بزرگی ابوالفضل بودم... - عزاداری همگی قبول... - کاش یادمون نره که امام حسین و یارانش به گریه و دلسوزی احتیاج ندارند... درس آزادگی را بیاموزیم... -
سخن دکتر شریعتی را در مورد اینکه آدم هر چی بزرگتر میشه و بیشتر درس میخونه و به قول امروزی ها منطقی تر میشه، زیبایی طبیعت هم براش کمرنگ تر میشه یعنی رنگ تلخ منطق به اون اضافه میشه... نم نم بارون دیگه گریه ی آسمون برای عشاق نیست بلکه نتیجة انتقال الکترون در ابرها میشه... برف دیگه تکوندن دامن ننه سرما نیست میشه قطرات منجمد شده باران... شب یلدا، شب هندوه و حافظ نیست و فقط میشه بلندترین شب سال در اثر چرخش زمین... راه شیری دیگه جای پای خدا نیست... خلاصه، همه چیز یک توجیح علمی داره و شیرینی کودکی جای خودش را میده به خشکی منطق و علم... وقتی کودک بودیم از چیزی خوشمون میومد یا عاشق میشدیم به زبان می آوردیم وی حالا که بزرگ شدیم دل میمونه و تلخی همه خاطرات، جای خالی کسی یا کسانی که میتونستند الان کنارمون باشند ولی رفتند... وقتی بزرگ میشی بابا نوئل و حاجی فیروز میشن کاراکترهای نوستالژیک... از بزرگ شدن سوز تلخ یک رفته است که هنوز هم جاش توی دلت خالیه... وقتی بزرگ میشی هنوز عاشق اون رفته باشی باید مثل یک آدم بزرگ تظاهر کنی که جای هیچ کس خالی نیست... بزرگ که میشیم باید مثل آدم بزرگ ها نقش بازی کنیم... بزرگ که میشیم باید بزرگ بشیم...
|
About![]()
ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است، ز شهر عشقم و ، دیوانگی شعار من است
Home
|