تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

صدای بلبل بهاری،

چک چک آب،

نم نم بارون،

گریة نوزاد،

رقص خوشید تموز،

غرش ابرها،

ترانة رود جاری،

خش خش برگ های پاییزی،

سرمای برف تمییز صبحگاهی،

آب شدن آرام و زیبای قندیل های یخ،

راز و نیاز مادر بعد از نماز

در وجودم فریاد می­زند : زندگی جاریست...

و این منم ایستاده ام متوقف در زمان

و عمرم می رود، چو شمعی در باد ...

 

پینوشت :

             ۱. غرق شده ام در روزمرگی ...

              ۲. وقتی زنی در سکوت غوطه ور شد... بدان وقت رفتنش است

نوشته شده در شانزدهم آذر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

 

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

پینوشت :

          ۱. دل آدم توی بارون کم کم شسته میشه و ته نشین دلش میشه خاطرات ...

         ۲. چرا ما آدمها وقتی بارون میاد فرار میکنیم و وقتی آسمون آفتابیه آرزوی نم نم بارون رو داریم؟

         ۳. پینوشتم نمی یاد دیگه ...

نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

سال هاست دور بیهوده ی عشقم اینگونه است: آنقدر به سنگ عشق می ورزم که او نرم میشود و گرمای عشق را می پذیرد و عاشق دیگری میشود....

و من می مانم هیچ...

تو هم از این قبیله ای مدعی ...

پینوشت:

       ۱. کاش بهانه ای برای با تو بودن وجود نداشت...

       ۲. مدعیان را آزموده ام همه آنها پوچ بودند...

نوشته شده در سوم آذر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin