تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

تقدیم به همه ی زن های عالم که شبنم وجودشون به سنگ قلب این زمونه نقش زندگی می بخشه...

زن بودن خیلی سخته... اما زیباست چون درد عشق و دلدادگی عالمی دارد...

 

وقتی خدا زن را آفرید،او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد : چا انیهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

خداوند فرمود: آیا از تمامی خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟

او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چندکودک را همزمان در بغل بگیرد، اغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.

فرشته تحت تاثیر قرار گرفت.

" فقط با دو دستش ... این غیر ممکن است !  و آیا این یک مدل استاندار است؟"

" این همه کار برای یک روز... تا فردا صبر کنید و آنوقت آن را کامل کنید "

خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که مبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت میکند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

" اما ای خداوند، او را بسیار لطیف آفریدی ".

خداوند فرمود:" بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام. نمی توانی تصور کنی که او چه سختی­هایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود."

فرشته پرسید: "آیا او می­تواند فکر کند؟"

خداوند پاسخ داد:" نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند".

فرشته گونه­های زن را لمس کرد.

"خدایا، به نظر می­رسد این موجود چکه می کند! شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته اید".

خداوند گفتة فرشته را اصلاح کرد : "او چکه نمی کند... این اشک است..."

فرشته پرسید:"  این اشک به چه کار می ­آید؟"

و خداوند فرمود: "اشک­ها وسیله او برای بیام غم­ها و تردیدهایش، عشق­اش و تنهایی­اش، تحمل رنج­ها و غروراش است."

این گفته فرشته را بسیار تحت تاثیر قرار داد و گفت : "خدایا تو نابغه­ای، تو فکر هم چیز را کرده­ای، زن واقعاٌ موجود
شگفت­انگیزی است."

آری او واقعاٌ شگفت­انگیز است ! زن توانایی هایی دارد که مرد را شگفت­زده می­کند. او مشکلات را پشت سر می­گذارد و مسئولیت­های سنگین رابر دوش می­کشد.

او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد. او می­خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشدن دارد.

او آواز می­خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می­کند وقتی که خوشحال است و می­خندد وقتی که ترسیده است.

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می­کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

 

 

وقتی که راه­حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه "نه" استفاده نمی­کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش میکند. او دوست پریان حالش را نزد پزشک می­برد.

عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.وقتی فرزندانش موفق می­شوند گریه می­کند و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می­شود.

او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می­شود.

وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می­کنند دلش می­شکند.

ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می­گیرد.

او می­داند   که یک بوسه و یک آغوش می­تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.

او فقط یک اشکال دارد:

فراموش می­کند که او چه ارزشی دارد...

 پینوشت :

              ۱. کاش خدا قلب را برای زن نمی گذاشت... 

              ۲. شاید بزرگترین آرزوی این روزهام اینه که بال داشتم و از همه فرار می کردم... م رفتم جایی که دروغ وجود نداشت...

             ۳. نیاز یک زن پناه گرفتن در آغوش بی ریا و صادق یک عشق است مثل آغوش خودش... افسوس که این آغوش پیدا نمیشه ...

            ۴. این نوشته ترجمه فارسی ترانه زن است...

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط بی نام| |

                                            

دکتر سرزمین ما درس خوانده یا نخوانده به هر حال وزیر شد.

دکتر سرزمین ما درس نخواند اگر میخواند شاید هیچ وقت وزیر نمی شد، شاید هیچ وقت پایش هم به شرکت نفت باز نمی شد، هیچ وقت رنگ تبلیغات و پول هایی که به بهای کشتن تبلیغات علمی به دست آورد را به دست نمی آورد.

دکتر سرزمین ما اگر درس میخواند شاید یه روزی هم دوش دکتر دیگری که هنوز هم علامت تعجب بزرگی بر روی سوادش هست اینگونه در برابر مجلسی ها که باز خودشان نیز انسانیت و نماینده بودن ملتشان زیر سوال است اینگونه خفیف نمی شد.

دکتر سرزمین ما اگر درس میخواند شاید هیچ وقت به افتخاز دست بوسی آقا نائل نمی شد و جانباز جنگ مجهول نمی شد.

دکتر سرزمین ما استیضاح که چه عرض کنم کارناوال عدالتخواهی شد آن هم توسط بازیگرانی مثل آقای نوباوه که خودش بازیگری است مظلوم نما، اما هیچ کس فریاد نزد که تکلیف تمام دانشجویانی که خاطرات آکسفورد را برایشان تعریف می کرد و در دل به ریش پدر و مادرشان که 30 سال پیش انقلاب کردند می خندید چه می شود؟

دکتر درس نخوانده ما استیضاح شد ولی کسی از او نپرسید تکلیف دانشجویان بدبختی که نمرة قبولی از درسش نگرفتند و الان همه جایشان می سوزد چه می شود؟

دکتر کردان پنجم دبستانی ما استیضاح شد ولی هیچ کدام از آن دکتر ان از او بدتر نپرسیدند تکلیف آبروی دو قرون ماندة ما چه شد که آن هم رفت

آقای دکتر رفت ولی حتی یک پوزش از این ملت سادة انقلابی نکرد...

پینوشت :

۱. مطمئنم اگر این آقا دکترا داشت هنوز یک کارمند ساده توی یک دانشگاه بود و خاک میخورد...

۲. فکر کنید اگر یک روز دکترای خیلی از این آقایون رو بررسی کنند چه افتضاحی به بار میاد... رنگ پریده آقای لاریجانی رئیس محترم مجلس از راز درونش خبر می داد...

۳. دلم برای خودمون میسوزه... چون مطمئنم کردان بره یکی بدتر از اون رو میگذارن جاش... توی این مملکت هر بدی رفت بدتر اومد جای اون...دلمون رو الکی خوش میکنیم... بگذارین آب ها از آسیاب بیفته باز هم روز از نو... 

نوشته شده در چهاردهم آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط بی نام| |

دخترک ، عمری است که با خیال زندگی می کند. کل دارایی او خیال هایش هستند:

-        یک گلخانه پر از گلهای رنگارنگ مصنوعی دارد که خیال می کند حقیقی و خوشبو هستند.

-        هیچ دوستی در این دنیا ندارد و با مشاهدة عکس های دوست های قدیمش خیال می کند هنوز او را دوست دارند.

-        هیچ عاشقی دراین دنیا نداشت وخیال می کرد آنهایی که به او لبخند می زنند عاشقش هستند.

-        به معشوقش بی ریا عشق می ورزید و خیال می کرد بودن او در کنارش یعنی او هم دوستش دارد

-    خیال می کرد همیشه پرنده ها برای او می خوانند، خیال می کرد بهار جاودانه ترین فصل است، خیال می کرد پاییز فصل تولد عشق های اوست، خیال می کرد اگر عشق بورزد می تواند عشق دریافت کند، خیال می کرد اگر منتظر بماند خوشبختی روزی بالاخره به سراغ او هم می آید...

آنقدر خیال کرد تا اینکه دیگر خودش را هم واقعی نمی داند و فکر می کند وجودش فقط یک خیال است مانند این دنیا...

 

نوشته شده در دوم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin