کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
و اما این بار کاسنی خان ما را به شناخت دورنمان دعوت فرمود و ما نیز به دلیل ارادتی که به او داریم اجابت کردیم و بعد فهمیدیم چه بودیم و خودمون خبر نداشتیم...! شما نیز بازی کنید یعنی خود شناسی بفرمایید البته شرط اول این است که دروغ ممنوع (تاثیر پذیر، درون گرا، واقع گرا، احساسی) تو شخص نیکوکاری هستی که از طریق اینترنت به مردم کمک می کنی! تو در این دنیا خیلی به تجربه هایت اکتفا می کنی و در برخورد با مردم خیلی درونگرایی. و این کلا به این معنی است که آدم خجالتی و ساکتی هستی. بنابر این احتمالا وقت زیادی را در اینترنت به سر می بری. ولی در پشت ظاهر این آدم ساکت و خاموش، کسی نشسته که خودش را عاشقانه وقف حقیقت محض کرده است. او در قلب بزرگش، که بزرگترین قلبهاست، می خواهد که به دیگران به هر شکل که میتواند، البته از راه دور، کمک کند! خدا عوضت بدهد! این هم عکس مرحمتی از جناب تست... یعنی این منم... البته شبیه هستیم با ۴ تفاوت عمده : ۱. من عینکی نیستم... ۲. موهام قهوه ای نیست ۳. من لپ تاپ دارم ۴. ابروهام به این نازکی نیست... ۵. ... ولی یک شباهت فوق العاده داریم... اگر گفتی پی نوشت : تمام بالایی ها رو پی نوشت حساب کنید برای تست خودشناسی اینجا را کلیک بفرمایید... ضمنن این بلاگفا خیلی مسخره بازی می کنه ها... این شماره گذاری مسخره چیه موقع کامنت گذاشتن... اه اه ( ۱۰ مرتبه ) خدایا، اکنونِ من ذات واقعی ام نیست... ذات واقعی ام را آشکار ساز ... خدایا، این من نیستم که اینگونه زندگی می کند، می دانم و می خواهم که آزاد گردم از هر چه که خود می دانی اسیرم کرده. خدایا، منِ من آزاد است و بی پروا، پس این کیست که امروز به جای من ایستاده... خدایا، مگزار هنگام به آغوش کشیدن مرگ با چشم حسرت به روزهای رفته ام بنگرم... خدایا، اکنون به تمام سال های ازدست رفته به خاطر صداقتم با دگران به چشم حسرت می نگرم، دستم بگیر و نگاه حسرتم را کور کن تا شیرینی این زندگی را بفهمم ... خدایا، می دانی که حرف ها در دلم ماسیده و چشم هایم خشکِ خشک است... از دست دادن دیگر بس است، کمکم کن تا بدست بیاورم... می دانم که می دانی و ایمان دارم که هیچ گاه تنهایم نگذاشتی حتی در لحظات جفا به خودت، می دانم که هستی و می دانم که خواهی بود، رنگت را در دلم پر رنگ تر کن و رنگِ این غمِ نفرین شده را از وجودم پاک کن.... خدایا، از خودم دلگیرم، ازاین تنهایی ابدی متنفرم، از این همه احساس لعنتی بیزارم، می دانم که حکمتی بوده اینگونه در خزانة وجودم شلوغ است، خودت آرامش را نصیب این خستة شکسته کن ... از بندگانت شاکیم، هیچ گاه به آنها شکایت نکردم چون تو خدای آنهایی و آنقدر مهربانی که همیشه راضی از پیشت باز آمدم اما زخمی در دلم می سوزد... خدایا مرحم همة تنهایی ها تویی، مرا به خودم وامگذار... خیلی کم به تو این جمله را گفتم در حالیکه همیشه به آن نیاز داشتم، خدایا، خیلی دوستت دارم... پی نوشت : ۱. واقعاٌ خود واقعی ما کیست؟ ۲. کی گفته دنیا بزرگه؟ چرا جا برای همه آدم ها نیست که انقدر به هم می پرند؟ ۳. دلقک بیچاره ی درونم... ۴. گفتگوی درونی بانو را بخوانید... صدای گوینده رادیو مثل لالایی کش داری آرام و بی معنا فضای تاکسی را پر کرده بود. زن؛ به عبور کش دار آدم ها در پیاده رو خیره شد. وقتی جوان تر بود نگاه جستجوگرش تمام صورت ها را می کاوید تا آشنایی گمشده را پیدا کند، چند سالی هست که از برق جستجو و شوق کور سویی در چشمانش باقی مانده. ترمز ماشین او را متوجه سایر سرنشینان ماشین کرد، پسر جوانی با موهای نامرتب در صندلی جلو چرت می زد و هر چند وقت یک بار نیم نگاهی به خیابان می انداخت. پیرمرد راننده، نگاهش به جلو و افکارش به گذشته دوخته شده بود. زن نسبتاٌ زیبایی هم کنار دستش نشسته بود و با موبایلش صحبت می کرد و از پشت گوشی صدای مبهم مردی بهگوش می رسید، زن دختر بچة لاغر اندامش را در بین پاها نگه داشته بود و سعی می کرد کودک را کنترل کند. کودک بی حوصله به مجلة دختری که با مانتوی فرم در کنار پنجره نشسته بود خیره شده بود. دلش گرفت، نه برای خودش این بار دلش از سکوت سایر مسافرین این تاکسی گرفت، از رازها و خاطراتی که توی سینة هر کدامشان نهفته بود، از دروغ ها و راست هایی که توی زندگی آنها نقش بسته بود. یاد روزهایی افتاد که با شور و ذوق خاصی مثل کودکان دبستانی سوار تاکسی می شد تا با عجله به محل کار برسد و صورت او را ببیند، هر لحظه که به محل کارش نزدیک تر می شد قلبش مثل گنجشک پرواز می کرد و تا بوی او را در تمام وجودش پر نمی کرد آروم نمی گرفت. صدایِ درب او را از نیم سوز خوشی ها جدا کرد، دخترک کنار پنجره پیاده شد و از جلوی تاکسی عبور کرد و به روزانگی اش پیوست. یک زمانی او هم به تیتر مجله ها و روزنامه ها علاقه داشت، هر روز صبح از دکه روزنامه فروشی سر کوچه روزنامه می خرید و با ذوق می دوید طرف شرکت. گاهی از روی شیطنت وقت کُشی می کرد تا او هم برای خرید روزنامه سر برسد، حتی خرید روزنامه را به خاطر دیدن او دوست داشت. خوب؛ حالا که چه؟ تمام آن روزها گذشته و فراموش شده. خاطرات گذشته مثل قلقلکی تلخ قلبش را سیاه می کنند. سال هاست به او فکر نکرده و فقط تلخیِ رفتنش را توی زندگی ادامه داده است، خدایا چرا امروز به یاد او افتاده؟ گوینده رادیو بالاخره یک حرف حساب زد : از قدیم گفتند دل به دل راه داره، اگر شما کسی را دوست دارید او هم به شما علاقمنده، همین انرژی که این روزها می گویند همینه دیگه، حتماٌ براتون پیش اومده به یکی فکر می کنید و یک دفعه او را می بینید یا به شما زنگ می زنه ... یعنی ممکنه؟ نه، ممکن نیست، چند سال از اون روزها می گذرد و او از صورت محبوبش فقط سایه ای در ذهن دارد. سال هاست امید واهی را در ذهنش مدفون کرده. حتی دیگر مثل گذشته دلش نمی خواست بداند او کجاست یا توی این لحظه چکار می کند. بی حوصله بود، پس چرا این خیابان کش دار و این سکوت لعنتی تمامی ندارد. لبخند ظریف کودک او را به خود آورد، چقدر این صورت برای او دلنشین بود و آشنا، چشم های شیرین و عسلی رنگ، بینی کشیده و نگاهی عمیق و شوخ و چالی که موقع خنده روی گونه های کودک فرو می رفت و او را شیرین تر می کرد. به کودک لبخندی زد، برای شکستن این سکوت مبهم، آرام به صورت کودک نزدیک شد و گفت : خانم کوچولو، اسمت چیه ؟ کودک با شیطنت همراه با خجالت خودش را در آغوش مادر فشرد و گفت : حنا : چه اسم قشنگی. دختر بچه که انگار خودشم از سکوت سنگین داخل تاکسی خسته شده بود از کولة کوچکش یک برگه در آورد و جلوی صورت او گرفت: این نقاشی امروزمه، ببین 20 شدم... تصویر مبهم یک خانه و چندتا آدم بود، انگار این کودک برایش آشنا بود، با لبخند گفت : - خوب، این آدم ها کی هستند؟ چقدر نقاشیت خوشگله عزیزم. کودک با انگشت های ظریفش بر روی کاغذ اشاره کرد و گفت : - این مامان سالا، این منم، این بابا سینا... این اسم دردی را توی قلبش تازه کرد، نگاهش روی نوشتة کنار نقاشی میخکوب شد: " جناب آقای مشیری، بدینوسیله از لطف جنابعالی بابتِ خرید کتاب های شعر برای بچه ها کمال تشکر را دارم. " انگار تمام روزهای نیم سوخته، خاکستر شدند و با نسیم زمان به آسمان پرواز کردند. صورت شیرین کودک این بار برایش تلخ بود. به تلخی از دست دادن او، به تلخی روزهای بی او در حالیکه او تنها نبود و زنی را در کنارش برای باقی روزگار انتخاب کرده بود. اشک تمام وجودش را پر کرد، اشک حسرت تمام روزهای رنگی که با یک سوء تفاهم سیاه شدند را تازه کرد. به خیابان خیره شد، این بار گمشده اش را جستجو نمی کرد، این بار تمام لحظاتی را که برای یافتنش خیابان ها را می کاوید را احمقانه می یافت. نگاهش گام های کودک را که با شادی در کنار مادر برای عبور از خیابان بی تابی می کرد را در ذهن خاطرات ثبت می کرد. پی نوشت : - کافه نادری هیراد افشار بسته شد. کاش این کار را نمی کرد... حیف ما ایرونی ها کلاٌ در زندگی برای هر کاری سبک به خصوصی داریم، برای ازدواج و مرگ و تولد و رفتن به مدرسه و دانشگاه و خصوصاٌ بازی فوتبال. فوتبال ما ایرونی ها سبک خاصی دارد به قرار زیراست: 1. ما ایرونی ها؛ از اول هفته باید کری خوندن های رزونامه های طرفدار دو تیم را تحمل می کنیم و در همة مکان ها ( اداره، مسجد، بیمارستان، تاکسی و توالت و همه جا طرفداران عزیز گاهی مودبانه و گاهی غیر مودبانه برای هم خط نشون و کُری می خوانند) 2. ما ایرونی ها؛ از اواسط هفته همة سوراخ و سنبه ها رو که بلدیم می جوریم تا بلیط تهیه کنیم، برخی که جز گروه خارج از باغ هستند می خواهند اینترنی خرید کنند، برخی که آشنا دارند با یاری دستان سبز آنها بلیط می خرند، برخی که با برادران مطبوعاتی و رسانه ای هم کاسه اند به عنوان سیم جمع کن و پایه دوربین وارد استادیوم می شوند و برادران شهرستانی از روز و یا دو روز قبل پیش پشت درب استادیوم معتکف می شوند تا فرجی شود و وارد استادیوم شوند. 3. ما ایرونی ها؛ روز قبل از بازی خودمون را به همه شکل در می آوریم تا بگوییم طرفدار قزمزته ایم یا آبیته... البته پرندگان و چرندگان بدبخت هم از دست ما در امان نیستند و مجبورند به رنگ جدید عادت کنند بیچاره ها... 4. ما ایرونی ها؛ شبکه های تلویزیونی ای داریم که هر کدام خودشون هزار رنگ دارند، شبکه سوم از همه رنگی تر است و آن هم فقط قرمز؛ هر مادر مرده ای که در این شبکه کار می کند حالا مجری یا چایی ریز باید قرمزته باشد؛ باید وگرنه تشریفش رو گم میکنه... 5. ما ایرونی ها؛ برنامة نود داریم و عادل خان فردوسی پور که نه تنها زبان تخصصی خیلی خوبی دارد زبان تخصصی پاچه خواری را نیز خوب می داند، درست شب قبل از بازی؛ مسابقة اس ام اسی راه می اندازد و به زور می گوید قرمزته... البته به تیم ملی هم لطف داره ها... 6. ما ایرونی ها؛ صبح روز مسابقه دیدنی هستیم ... خواستید بدانید ما جهان چندم هستیم حتماٌ روز مسابقه یه سری به بیرون استادیوم بزنید و بخندیدها... ملت دارند حمام آفتاب می گیرند، یک عده نگران ساندویچ تخم مرغ و کالباس و تخمه ژاپنی های شورشون هستند، یک عده بقایای قابل هویت صورتشون را به رنگ قرمز و آبی در می آورند تا حتماٌ باورتون شه که قرمزته یا آبیته... یک عده جاسازهای سنگ و نارنجک خود را چک می کنند... 7. ما ایرونی ها؛ ساعت ها پشت درب استادیوم اسگل می شویم و بعد می فهمیم از چند ساعت قبل استادیوم را پر کردند و ما متعجب از اینکه پس این بلیط توی دست من چه میکنه؟! 8. ما ایرونی ها؛ در دقایق اول بازی یه خورده متمدن تر هستیم و به التماس های مسئولین ورزش که چندین روز ما را به مقدساتمان قسم داده اند تا فقط تیم محبوبمان را تشویق کنیم و به ناموس حریف کاری نداشته باشیم گوش می دهیم. البته بستگی به گل اول داره و باز هم به اولین سوت خطای داور. 9. ما ایرونی ها زا چند روز قبل به عشق پژو 206 و با توسل به خردبین وارد استادیوم می شویم و به یاری اخم های قلعه نویی می جنگیم. 10. ما ایرونی ها؛ گزارشگری به نام خیابانی داریم که همه چیز رو تفسیر می کنه جز بازی... البته باز هم خدا راشکر که شفیعی دیگر تفسیر بازی نمی کنه... 11. ما ایرونی ها؛ کلاٌ به خواهر و مادر و زن داور کینه ای ابدی داریم. حال چه ببریم و چه ببازیم... 12. ما ایرونی ها؛ به جای داور سوت می زنیم، به جای داور آفساید می گیریم و به جای او اخراج میکنیم و کلاٌ داور را موجودی مزاحم و چیز نفهم می دانیم... 13. ما ایرونی ها؛ اگر قبلاٌ آبی بودیم و حالا قرمز شدیم و کلی پول عمل دماغ داده باشیم و وسط بازی تعویض شویم، حتماٌ به مربی خودمون اعتراض می کنیم و یادی از خواهر و مادر و زن او می کنیم ... 14. ما ایرونی ها؛ به محض اینکه داور ننه مرده خطای تیم ما یا دروازه بان تیم حریف توپ ما را گرفت سریعاٌ یک صندلی نثار روح شادش می نماییم ؛ حالا به کی بخوره، به فلان اسب حضرت عباس... 15. ما ایرونی ها؛ خیلی با حالیم... 16. ما ایرونی ها؛ در بازی های قرمزته و آبیته حتماٌ یک کشته رو می دهیم اون که هیچ؛ حالا تا ببینیم ازرائیل چقدر مرام داره ... 17. ما ایرونی ها؛ حتماٌ باید مراسم پاره کردن صندلی های اتوبوس های حاوی طرفداران، شکستن شیشه های آن و دهان ملت را سرویس کردن را اجرا کنیم وگرنه حالنمی ده... 18. ما ایرونی ها؛ تا شب برنامه های مختلف ورزشی را پیگیری می کنیم تا ثابت کنیم داور چند تا پنالتی را به نفع تیم حریف گرفته و همیشه حریف در آفساید گل میزده و ما خیلی مظلومیم.. البته آقا عادل هم در این مواقع می شد پیامبر و کارشناسان او می شوند قضات عادل... همیشه یه جورایی حق با قرمزته میشود... 19. ما ایرونی ها؛ فردا سره کار پدر تمامی کارمندان و همکاران را در می آوریم و از شروع تا آخر ساعت کاری فقط حرف از فوتبال می زنیم... 20. خلاصه ما ایرونی ها تمام هفتة بعد از بازی را از نوامیس داور و سرمربی تیم حریف یاد می کنیم... 21. ما ایرونی ها؛ خیلی گوگولی مگولی هستیم... پی نوشت : یادم رفت بگم اصولاٌ همیشه استقلال و پیرزی مساوری میشن... واقعاٌ کاره خداستا... بانو فقط آرزو داشت توی این دنیا یک رویای رنگی را محقق کنه. همین؛ هر وقت دلش پر از غم می شد، احتیاج به حرف زدن داشت، احتیاج به گریستن داشت، دلش می خواست فقط حرف بزنه انقدر از این بی رحمی دنیا بگه تا دلش سبک بشه و دوباره بشه همون بانوی دوست داشتنی. افسوس؛ هیچ کس حرف هاشو نمی شنید تا میخواست حرف بزنه همه کر می شدند یا او را به خاطر قلب مهربونش سرزنش می کردند، اونهایی هم که یه کم محترمانه تر رفتار می کردند اصلاٌ حواسشون به عمق خستگی هاش نبود. بانو خیلی سعی کرد که رنگ صورتی قلبش را نبازد، اما دلش انقدر گرفت و حرف هاش توی گنجة سینه اش تلنبار شد که بخشیدن را فراموش کرد و محبت را گم کرد، پس سکوت کرد، سکوت با بغضش گره خورد و دیگر رهایش نکرد، بانو ساکت شد، ساکت؛ نه حرفی برای گفتن و نه رنگی برای دلباختن . سکوت . فقط چشم هاش حرف می زد. حالا همه اصرار دارند که با او حرف بزنند، همه از دستش عصبانی میشن که چرا اونها رو محرمش نمی دونه تا باهاشون حرف بزنه. همه؛ نمی دونند چشم های بانو پر حرف و زبونش پر تلخی سکوت است. و اما بازی افرا بانو، آرزوی تقریباٌ محال 50 میلیارد تومان پول که البته توی این دوره زمونه خیلی ها این مبلغ که سهله بیشترش رو هم دارن.... خوب؛ بنده به ترتیب این کارهایی را که در زیر لیست کردم را انجام میدادم بی معطلی و حرف پیش : 1. بی معطلی می رم یک عدد ماشین کاروان مشتی با کلیة امکانات می خرم. 2. یک وانت خوشگل قرمز هم میخرم برای یک بنده خدایی که خیلی دلم می خواد به حقش برسه. 3. یک اتومبیل لامبورگینی خوشگل می خریدم واسه رفت و آمدم . 4. یک ساعت رولکس خفن که دل هر ساعت شناس و ساعت دوستی رو ببره. 5. یک خونه 400 متری سه خوابه با یک حیاط بزرگ توی یک کوچه خلوت و سرسبز می خرم و تمام دکوراسیون خونه ام رو با سلیقة خودم می چینم، کف خونه ام رو آکواریوم می کنم و سقفش رو طرح ابرهای آسمون در می آرم و همة خونه رنگ های صورتی و سفید و بنفش کمرنگ و فیروزه ای میشه تا هر کی واردش میشه به یاد رویا و کودکی بفته.توی خونه ام یک گلخونه مجهز میسازم و پرورش گل راه میندازم. یک اتاق تبدیل میشه به سنمای خانگی و جدیدترین فیلم ها رو توش میبینم، تنهایی یا با دوستان البته اونهایی که هی حرف نمی زنن وسط فیلم یا هی تخمه و چیپس نمی خورند. 6. یک کافی شاپ واقعاٌ رویایی همونطور که توی خواب هام می بینم می سازم و یک قسمت اون رو توی حیاط سرسبزش سینمای کوچکی راه میندازم و هر هفته یک فیلم مشتی البته با زیرنویس فارسی اکران میکنم. کافی شاپ رو به چهار قسمت تقسیم می کنم، قسمتی به سبک ایتالیایی ها با موسیقی و غذای مخصوص اونجا، یک قسمت دیگه سبک فرانسوی و قسمت بعد هم سبک آفریقا و یک بخش هم ایرونیِ ایرونی با آهنگ های ناناش ناش،اینطوری می تونید همزمان 4 جا باشید . 7. خوب، بقیه اش رو می رم یک کارگاه بزرگ بیرون شهر میسازم و تمام کارکناش بچه های خیابانی و بی سرپرست و بد سرپرست هستند که هم درس میخونن و هم کار میکنن و همون جا هم براشون یک مجتمع میسازم که برن و اونجا زندگی کنند و طعم خانواده و شرافت رو بچشند. 8. دیگه نوبت خودمه، تنهای تنها می رم و اکثر کشورهای دنیا رو می گردم و حالشو می برم خصوصاٌ ایتالیا، فرانسه، مصر، آفریقا، هندوستان و جزیرة قناری... شک نکنید که به والت دیسنی و هالیوود هم تشریف فرما میشم و هر روز توی کوداک تیاتر خودمو خفه می کنم... 9. در برگشت پیروزمندانه به وطن حتماٌ همة پروژه ها برای بهره برداری آماده شدند در همین راستا یک عدد مغازة سه نبش باحال می زنم و اسمش رو میذارم سرزمین رویا ( برگردان Dream land ( خارجی ها، و یک قسمت میشه اسباب بازی فروشی و قسمتی لوازم التحریر فروشی و قسمتی هم لباس بچه فروشی تاسیس... البت با نصف قیمت بازار اجناس رو می فروشم تا هیچ بچه ای در آرزوی هیچی نباشه... 10. اما نوبت رسید به کارهای سیاسی، شک نکنید یک دفتر بزرگ وکالت راه می انداختم و بهترین وکیل های کشور و خارج کشور رو در اختیار می گرفتم تا دهن هر چی آدم زورگوی حق مردم خور توی این مملکت هست رو سرویس اساسی بکنند و تاکید بنده بر روی آقایونی است که برای زجر دادن همسران بیچاره از ابزار مادر بودن استفاده می کنند. 11. یک بیمارستان مجهز میسازم بیرون شهر که همه انگشت به دهن بشن، بهترین کادر پزشکی و پرستاری رو هم خدمت میگیرم، یک بخش از بخش کودکان را به کودکان سرطانی و مریض که بیشتر از درد بیماری از بی پولی خانواده زجر می کشن تعلق میگیره تا به اینجا بیان معالجه بشن. توی بیمارستان من نه از مسخره بازی محک خبری هست نه گداپروری کمیته امداد و نه تشریفات بی اساس یونیسف که هزارها دلار خرج دک و پزشونه و اسمشون رو هم حامی کودکان گذاشتند، توی این بیمارستالن همه محترمانه میان و محترمانه میرن. 12. نوبتی هم باشه نوبت جوانهاست، یک باشگاه مشتی میزدم تا هر کی پول برزگاری مراسم عروسی را نداشت بیاد و یک شب عروسی برگزار کنه، توی باشگاه مدرن ترین آرایشگاه و آتلیه عکاسی هم می زدم تا بسوزه اونجای اون پول دارهایی که میلیون میلیون شب عروسی خرج میکنن و بعد چند ماه هم طلاق می گیرند، البته خر پول ها هم میتونن توی این باشگاه مراسم برگزار کنند ولی باید پولشو بدن که خیلی گرون و پر هزینه است. 13. یک مرغداری و دامداری و استخر مجهز پرورش ماهی میساختم و به قیمت مناسب میدادم دست مردم بیچاره ای که آرزوی خوردن در حد شکم سیر را سالهاست به دل دارند. 14. یک سینمای 7 طبقه بزرگ و مدرن و مجهز به سیتم دالبی می زدم که 2 طبقة بالایی اون سالن تئاتر و 3 طبقة اون سینما و یک طبقه گالری نقاشی و عکس و کاریکاتور و غیره و یک طبقه رستوران و کافی شاپ باشه. لازم به ذکر است که هر نوع فیلم کشکی و مسخره اکرانش ممنوع است حالا مال هر کی باشه و ایضاٌ نمایش های مسخره. یک ماه در سال هم و شاید بیشتر هم به اکران فیلم های کوتاه و مستند در یک سال اون تعلق 15. یک کارخونه درست و درمون پوشاک میزدم تا محصولاتش در حد لباس های اروپایی کیفیت و در حد اجناس چینی قیمت داشته باشه که متعلق به عموم ملت کارمند است که شرمنده خونواده نشن و با اون بازار پوشاک رو قبضه می کنم و البته دمِ چند تا Celebrity رو هم می بینم تا تبلیغات کنند و یک سری لباس گرون قیمت هم واسه اشخاص کمبود توجه و عشق شهرت می زنم، البته بخشی از محصولات به یونیفورم آقایون آخوندها تعلق می گیره و به قیمت محصولات ورساچه فروخته میشه. 16. اگر چیزی تهش بمونه میره توی حساب شخصیم برای اینکه هر چند سال یک بار یه دوری بزنم توی دنیا و ایران خودمون. خوب، دیگه بهتره از خواب بیدار شم، من اگر ماهی یک میلیون درآمد داشته باشم کلاهم رو هم میندازم هوا، ولی به تعارف خدایا یک خونه کوچولو به من بده و یک حقوق آبرومند از سرمم زیاده...
پی نوشت : نداریم زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
پاییز و بوی بارون، نم عشق و رنگارنگی روزگار. زنگ زندگی توی رگ های حیاط مدرسه، اولی های کوتاه قد با یک بغل دفتر و کتاب و مداد. مداد سیاه و قرمز، پاک کن های نو و تراش های تیز. کشیدن دست های کوچک برای منظم شدن یک صف پر از شور و شوق. پاییز و کوچه های پر از خش خش برگ های عاشق، پاییز و قرارهای مخفیانه توی کوچه و پس کوچه ها. پاییز و تولد کولی، پاییز و جنون پاییزی من. پاییز فصل من و همة اونهایی است که با تر شدن صورتشون باردار عشق می شن. خدا توی پاییز عاشق شد و رنگِ رنگارنگ برگ ها رو آفرید. عاشق پاییزم، عاشق حال و هوای پاییزی هستم، عاشق صدای خش خش جاروی رفتگر پیر که برگ های رنگارنگی که فرش زیر پای عشاق بی قرار را جارو می کنه تا فقط عاشق ها از روی اون عبور کنند. پاییز و پاییزی شدن . آرزو می کنم اگر قراره روزی بمیرم، در پاییز بین همة برگ های رنگارنگ پاییزی در آغوش زمین آرام بگیرم. کاش همیشه پاییز بود، بارون و بادهای پاییزی و آهنگ برگ ها و آغاز فریاد کلاغ ها. کاش همیشه پاییز بود و برگ های رنگارنگ و دست های قوی کولی. کاش همیشه فصل عشق پاییزی بود. پی نوشت : 1. دلم برای بوی پاک کن و تراشه های مدادرنگی های کودکی تنگ شده. 2. کاش بچه بودیم و توی صف مدرسه از جلو نظام می گرفتیم. 3. صدای زندگی رو با بلند شدن اولین صدای زنگ مدرسه شنیدم. 4. یاد ترانة کودکی به خیر: پاییزه، پاییزه برگ درخت می ریزه...
خیر خواه مجازی!

![]()
![]()
![]()








می گرفت. حتماٌ هم پارکینک بزرگ و مجهزی کنارش میساختم تا ملت دور سینما رو برای یافتن جاپارک طواف نکنند.


| Design By : Night Skin |

