تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

 یا علی

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

           که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

         به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

        چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

        به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

        که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

        چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

        که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

       چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

       متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

      که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

       چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

      که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

     که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

((همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

    به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را))

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

    غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

                                     شهریار

پی نوشت :

               - خدا کنه امسال توبه ها واقعاٌ توبه باشه...

              - این شب ها هر کسی هرجور دوست داره با خدای خودش عشق بازی میکنه، صاحب این شب ها

 مولای عشق بازان است...

              - علی، مردی است که به دل دوستش دارم و میدونم شاه باشی و مثل گدا زندگی کنی خیلی مردی می خواد...

             - التماس دعا، امیدوارم خدا حاجت همه رو قبول کنه...

             - یا علی، خودت کمک کن که دیگه بچه ای شکم گرسنه نخوابه... خودت همت بده به ما تا از دست

 ظلم نجات پیدا کنیم.

 

 

نوشته شده در سی ام شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |

nothing

گاهی اوقات آدم دلش میخواد بنویسه، کلی حرف توی گنجة دلش تلنبار شده ولی تا دست روی کاغذ یا روی دکمه های کیبورد میگذار، هیچ؛ هیچی نمی تونه بنویسه. گاهی دلت میخواد یک دنیا حرف برنی برای رفیقت اما تا هان باز می کنی میبینی سکوت تمام وجودت را گرفته. دوباره اون حرف ها می ماسه توی گلوت.

این روزها دچار همین هزارتوی هیچ شده ام، نه تنها در نوشتن بلکه در خیلی از امور، انگار یک دفعه همه چیز برایم هیچ شده، شاید انقدر به دنبال تقدیم همه چیز به سایرین بودم که حالا برای خودم هیچ را آوردم. انگار مبهوت لحظه ای در ناکجا شده ام.

نمی شه گفت هیچ، شاید بهتره بگم یک نوع تعلیق. تعلیقی که نوعی بی حسی بهم داده، این حس یک بار دیگر هم به سراغم اومده بود همون وقتی که یک دروغ باعث گسستن یک ارتباط شد.

البته تعلیق بد نیست، یک نوع فرورفتن در خود و در همة گذشته هاست. استادی داشتم که می گفت : گاهس اوقات به درون خودتون برگردید، به گذشته ها فکر کنید، برای چیزهایی که از دست دادید گریه کنید و برای فرصت هایی که به دست آوردید شادمانی کنید. فقط هنگام بیرون آمدن از این تعلیق یادتون باشه باز هم به این سفر می آیید و سعی کنید سفر بعدی بیشتر شادی ببینید.

تعلیق من نه از ناراحتی است و نه شادی، نمی دونم انگار ترمز لحظاتم کشیده شده، تعلیقی از سرِ گذشتن از خیلی فرصت ها به خاطر خیلی ها، تعلیقی ناشی از سکوت و مهار خیلی از گفتنی ها.

شاید این فرو رفتن در لاک خود، شروعی را در بر داشته باشه شاید هم ادامة همان قبل.

پی نوشت :

            - هیچ؛

 

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط بی نام| |

خدایا شاید فکر کنی خیلی بد شدم، هر طور راحتی فکر کن فقط تو رو به اون معرفت بی همتایی که داری قسم، توی این یک هفته باقی مونده۸ میلیون تومان برام جور کن، باور کن تا آخر مهر پسش میدم، تا اون موقع مطمئن باش جور کردم. خودت میدونی برای چی میخوام پس جور کن خدا...

خدا، دمت گرم، این ماه رمضونیه زیر پاهات رو نگاه کن و این بنده نه چندان ریزت رو بنگر...

دمت گرم، مخلصیم ها...  

 

پی نوشت :

- بنده یکی از اون شاگردهای مدرسه ای دیوونه بودم که وقتی معلم موضوع انشاء " علم بهتر است یا ثروت" را میداد، خودمو لوس می کردم و چند صفحه در ستایش علم می نوشتم، البته اعتقادم این بود...

اما حالا با صدای بلند اعلام می کنم :

" غلط کردم" ثروت اونم توی این شهریور ماه لعنتی از همه چیز بهتر است حتی بستنی قیفی...

- برادران و خواهران روزه دار و روزه خور خواهشمندم این حقیر را هم در لیست دعاهاتون قرار بدهید، شاید این اوستا خدا دم ما را بیشتر ببیند... ممنون، جبران میکنم...

توجه توجه : راستش این نسل خیلی با درد ما آشناتره... این درد نسل به نسل منتقل میشه تا آزادی به سراغمون بیاد.

نوشته شده در شانزدهم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط بی نام| |

                                           

باز هم رفیق قدیمی اومد، یک ماه مهمان ماست، ماه رمضان آمد. از کودکی با عقل دل دوستش داشتم و هنوزم مهرش توی دلم هست.

ماه رمضان و آرامش، ماه رمضان و هوای تازة سحر و چراغ های روشن خونه ها که کم کم داره تعدادشون کم میشه. ماه رمضان و انتظار لحظة افطار با صدای "ربنا" ی شجریان و "اذان" موذن زاده اردبیلی روح آدم را تسکین میده. سفرة افطار و آروزهای مختلف که فقط زیر لب برای خدامون میگیم.

بچه که بودم، پدرم موقع سحر با تلفن بعضی از افراد فامیل یا دوست و آشناها را که خودشون گفته بودند بیدار می کرد، بعضی وقت ها هم می رفتیم همسایه ها رو بیدار می کردیم اما کم کم آدم ها بزرگ شدند و رابطه ها کمرنگ، این روزها توی هر برج و آپارتمانی تک و توکی از همسایه ها روزه می گیرند، البته من معتقدم هر کسی هر طور با خدا حال میکنه به خودش مربوطه.

ماه رمضان با سریال های آبکی که تنها دلخوشیِ و مردم را کنار سفرة افطار میخ کوب میکنند آمد، سریال هایی که آخرش بچه ها و فرزندان به راه راست اونم یک هو هدایت میشن یا آقای دکتر رابطه اش رو با شیطان قطع میکنه یا فلسطین و این حرف ها. ماه رمضون و رضا عطاران که هر دفعه همون قبلیه ولی یه طور دیگه، آقای سیروس مقدم و نورپردازه هنر منفجر کنش، بهاره رهنما که هنوزم نقش دختر دم بخت بازی میکنه! کارگردان های تکراری که برای چند سالی یک شبکه را اجاره کردند. ماه ذمضان و سیروس گرجستانی و بازی قشنگش.

ماه رمضان آمد و قیمت غذا هم بالا رفت، مرغ گرون شد و نان نایاب. آش و حلیم قیمت دختر 18 ساله شدند و زولبیا و بامیه از سر و کولِ قنادی های بالا می ره اون هم به قیمت ستاره های هالیوودی !

دوستان، وقتی سرِ سفرة افطار به شادی و دلخوش با خانواده نشستین، یک لحظه هم یادی بکنید از شکم های گرسنه ای که نان هم به زور گیرشون میاد، نمی خوام شعار بدم، ولی چه روزه میگیرید و چه نمی گیرید یا اعتقادی بهش ندارید مهم نیست، بیایید این ماه به جای مهمانی های رنگ و وارنگ که جز خودنمایی هیچی نداره، لیست غذاهای زمینی و هوایی و دریایی را با غذای ساده تری عوض کنیم و همون دور و اطراف خودمون شکم های خسته از گرسنگی را سیر کنیم.

قراره این ماه، ماه خدا باشه، اما ماه سفره های رنگارنگ و خودنمایی آقایون شده، یه روز گرسنگی را با خفه کردن خودشون با مرغ و گوشت و خوراکی های رنگ و وارنگ به اتمام می رسونن.

ممکنه کسی در توانش نباشه کمک مالی به کسی بکنه، باشه بیاییم به نیت صاحب همین ماه، توی همون محل کارمون با مردم بهتر رفتار کنیم یا همین کارگرهایی که از خانواده دور شدن تا پولی در بیارن رو با یک جعبه خرما میهمان کنیم.

بزرگی و رنگارنگی سفره مهم نیست، مهم نیتِ که برای بزرگی اوستا کریم باشه، اون خودش کارش درسته.

شما را به خدا انقدر توی این ماه به اسم ثواب، سفره های پر از ریا و اصراف نیندازید، والا به اون خدا قسم کسانی هستند که ماه تا ماه گوشت هم از بغل قابلمشون رد نمی شه، ماه خدا را با تظاهر شیطانی نکنید.

بیایید توی این ماه سره سفرة هیچ کدوم از این جویای مقام های دین خراب کن نریم، شاید بفهمند که ماه خدا جای پایین صفت هایی مثل اونها نیست.

امیدوارم قسمت همه بشه برن مکه، نه برای هدایت شدن که من اعتقاد دارم دل مهمه نه یه خانه، بلکه بخاطر اینکه برید ببیند که خدا با اون عظمتش خانه ای ساده و کوچیک را اونم برای آدم ها ساخته، چطور ممکنه این عظمت رحمان، دل ها و نیت ما را با سفره های رنگارنگ بسنجه.

خواستم بگم، فقط یک ماه، یک ماه واقعاٌ رنگ خدا را توی این خاکستری وجودمون اضافه کنیم.

امیدوارم به آبروی صاحب این ماه، مشکل همه حل بشه، خیلی از مریض ها با شادی به خونه هاشون برگردند، عاشق ها بی دغدغه و زجر به هم برسند و صورت متظاهر خیلی ها آشکار بشه.

ماه میهانی حضرت حق، به همه خوش بگذره.

                                                          

پی نوشت :

-        التماس دعا از همه دارم خصوصاٌ دل شکسته ها، بدجوری محتاج دعا هستم.

-    خواهش میکنم اگر روزه نمی گیرید به روزه دارها گیر ندید و دلیل های علمی و غیر علمی واسه غلط جلوه دادن روزه نیارید، بابا هر کی هر طور راحته با خدای خودش عشق بازی میکنه.

-        روزه فقط نخوردن و ننوشیدن نیست یه کم آدم شدن برای همه ما خوبه داداش....

-        مخلصیم، چه روزه دار چه بچه دار چه روزه خوار.

-        یاده بچگی و این شعر بخیر: روزه خورا کارشونه، قورباغه افطاروشنه...

-        به داداش کاسنی ما و رمضونش سری بزنید.

نوشته شده در دوازدهم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط بی نام| |

 

 افرا بانو دلخوش کردن یکی از کارهایی است که بنده در آن سابقه طولانی دارم. دلخوشی های من آنقدر بزرگ نیستند که بتوانند برای کسی آرمانی باشند ولی برای خودم غنیمت هستند. دلخوشی های من بوی کودکی می دهند. حال آشنا شوید با دلخوشی های من:

-        دلم خوشه به پدری که دلش به دو تا دخترش خوشه، به خونه اش و به کارش. پدری که خیلی راه ها رفت تا حقش رو از این زمونه تقریباٌ گرفت. پدری که با همه چیز جنگید تا آرامش رو به ما هدیه کنه.

-        دلم خوشه به مادری که آرامشش فوق العاده است، مادری که پدر و مادرش رو وقتی من چند سالم بود از دست داد ولی هیچ وقت با زندگی بد تا نکرد.

-        دلم خوشه به خواهری که بعضی کارهاشو دوست ندارم، ولی میدونم به من وابسته است . وقتی فیلم حشتناک میبینه شب ها کنار تخت من میخوابه. دلم خوشه به دل خوش بودنش به وجود من.

-        دلم خوشه به روزهایی که ممکنه بیاد، روزهایی که بی دغدغه و آرام با کولی به سفر برم.

-        دلم خوشه به محوشدن این فاصله، به حرفهایی که خیلی کم اما عمیق از دل کولی بلند میشه.

-        دلم خوشه به دوستی که 15 ساله همدیگر رو میشناسیم، دلمون خوشه به خاطرات و شیطنت های دوران مدرسه.

-        دلم خوشه به رشته های مختلفی که خوندم و هنوز هم عاشق رشتة هنر هستم که هیچ وقت بهش نرسیدم.

-        دلم خوشه به ماشینم که تازه یک سالش شده.

-        دلم خوشه به کلکسون پاک کن ها و برچسب هام. توی هر مغازة خرازی که پا می گذارم، نگاه هریسم پاک کن های فانتزی رو جستجو میکنه و بعد هم به چنگشون می یارم و مثل کودکی سرخوش می شم..

-        دلم به کتاب هام خوشه، بعضی ها رو نخوندم ولی بودنش در قفسه کتاب برام شیرینه.

-        دلم به شمع هایی که درست کردم خوشه.

-        دلم به عروسک هام خوشه.

-        دلم خوشه به مجموعة فیلم هایی که با خون دل جمعشون کردم و البته یک بار به تاراج رفتند.

-        دلم خوشه به اینکه سالی یک بار صبح زود بیدار بشم و مراسم اسکار رو ببینم، همه میگن دیوانه ام که صبح زود برای این مراسم بیدار می شم ولی هیچ کدومشون  مزة برنامة زنده را نمی دونه.

-        دلم خوشه به پاییز، فصلی که عاشقانه دوستش دارم.

-        دلم خوشه به بارون نم نم بهاری که بوی خدا رو میده.

-        دل خوش کردم به دوستانی که توی این کافه هستند.

-        دل خوشم به این کافه و اینترنت عزیز.

-        دل خوشم به ماهی کوچولوی خونه که از شب عید تا الان زنده مونده و دوستش دارم البته این روزها حالش خوب نیست و همة ما نگرانشیم.

-        دل خوش کردم به اومدن روزی که آزاد باشم و هیچ قید و بندی به هیچ احدی نداشته باشم.

-        دل خوش کردم به خدا تنها کسی که با همة کج خلقی هام بدجوری هوام رو داره و خودش میدونه دوستش دارم.

-        دلم خوشه به روزی که بتونم یک کاروان بخرم و آزادنه پر بکشم به هر جایی که دوست دارم و دنیای خدا رو ببینم.

پی نوشت :

-        درسته که دلخوشی هایی دارم اما دلِ خوش ندارم، آدم خندان و مسخره ای هستم اما از اونجایی که هیچ علاقه ای ندارم تاکسی از درونم خبر داشته باشه ، نقاب خنده را انتخاب کردم.

-    امیدوارم همه دلِ خوش داشته باشند.

- دل خوشی میتونه خیلی کوچیک باشه اما رنگی باشه برای زیبا کردن زندگی.

نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin