تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

گاهی عزیزت در گوشه ای است و باید از دور با او همراه شوی.

گاهی همراه همه هستی و دلت در لحظات عزیزی دور، بی تاب است.

گاهی هستی، اما در حضور لحظات حال نیستی و به امید روزهایی که به امید آنها نشسته ای در آینده پرواز می کنی.

گاهی چنگ به تمام متعلقات زمین می زنی تا خوشی را برای عزیزت تحفه کنی و همین تلاش های گاهی بی نتیجه برایت می شود اثبات عشقِ بی ریایت.

گاهی چنان خسته از خستگی های نیمه ی دیگرت به دنیا تاخ می شوی که شیرینی در آغوش کشیدنش را فراموش می کنی.

گاهی در شب هایی که آسمان از رقص ستاره ها به آتش کشیده شده در حسرت لحظه ای هستی که سرت را بر شانه های محکمش بگذاری و تمامی آغوشت را پر از نوازش هایش کنی.

گاهی به یاد همه ی نبودن هایش می افتی و برای آمدن روزهای با او بودن سریع تر مشق صبر را می نویسی.

در همه ی این لحظات که از نبودنش اشک هایت را فرو می خوری به یاد همه ی سبزی هایی که خواهد آمد سفره ی دلت را برای قاصدک های خوش خبر باز کن و به ماه لبخند بزن و اولین سلامت را نثار خورشید کن و با همه ی وجودت فریاد بزن که با دستان بی دروغت آشیانه ای رنگین خواهی ساخت و دردها و دوری ها را به دست اولین باران بهاری می دهی تا همه را با خود به اعماق زمین ببرد تا به جای آنها گل های طناز بهاری برویند.

خوشبختی را باید زمزمه کرد، خوشبختی و روزهای سبز عشق در راه است، خبرش را قاصدک از پیش خدا برایم آورده. کنارهم بودن را باید هر روز با قلم صبر بر روی قلب گنجشک ها نوشت تا من ِ ما به او ایمان آورد.

 این روزهای سخت آمده اند تا عیار عشق ما را بسنجند، ما عیار خالص را به روزگار تقدیم خواهیم کرد.

آن روز خواهد آمد، خانه ی دل خانه تکانی شده، کولی میهمان همیشگی است.

پروانه ی آرامش و عشق به زودی بر روی گل خانه ی ما می نشیند، پروانه قبل از تو به خانه می رسد. آن روز در راه است.

 

نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

توی خاکستری روزهای تلاش و صبر به ْاْمید آغوش بی ریایت نمی شکنم.

در لحظات دوری و تنهایی به یاد حرفهای بی دروغت از هیچ تردیدی و شکی ایمانم را به صداقتت نمی بازم.

در تنهایی و دردهایت به یاد عشق بی دروغم خاکستری بمان کولی من.

هنگامی که دلت از تیرگی دل دیگران به درد آمد به یاد نگاه منتظرم سفید باقی بمان.

ما به امید فردای رنگی این روزهای سرشار از خاکستری را صبر می کنیم تا با بوسه ای گرم به آغوش بهاری جاودان آرام گیریم.

روزهای خاکستری را همراهت می مانم تا در لحظات بهاریت کنارم باشی.

این روزهای سفید و سیاه می گذرند و روزهای رنگی را مب گذرانیم.

خواهد آمد پس صبر کن کولی خسته ام...

پی نوشت :

       ۱. این روزها مثل آدامس بدون شیرینی کش دارند...

       ۲. روزها نه سفیدند و نه خاکستری و نه سیاه. رنگ روزها را خودمون انتخاب می کنیم... 

نوشته شده در بیستم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط بی نام| |

پنجم مرداد سال پیش بود که تنهایی مرا به تولدت کشاند و توبه شکستم و تو را متولد کردم کافه ی عزیزم. بی وفایان دل ما شکستند و من دل گفته هایم را با تو گفتم.

"بی نام" کافه چی شدم و تو " کافه انتهای کوچه بن بست" من. دوستان و کافه نشینان به ما پیوستند و پس از مدتی با پیژاما پوشان پیژاما راه راه آشنا شدیم. بعد از چند ماهی توفیق زیارت دوستانی خوب نصببمان شد. البت آنها با دیدن من متعجب شدند که چه در ذهن داشتند و چه دیدند بس محیرالعقول!

در این یک سال با شیرینی کاسنی الشعرا آشنا شدیم و چه غلط دیکته ها از ما گرفت و به افتخار آنها ضعیفه نام گرفتیم. با بانویی مهربان و آرام با نام افرا افتخار آشنایی پیدا کردیم و خواندیم نوشته های زیبایش را که حرف از دل ما می زد خیلی وقت ها. به کافه نادری رفتیم و کافه چی خاصش هیراد که البت اوستایی نادر نشان است.

از دل تنگی ها و خاکستری ها گفتم. از سفیدی دوستی و گرمای کافه نشینان. از آدم های پرتغالی و صورتی نوشتم و از گرمای نگاه کولی که یخ ترسم را آب کرد. از نگرانی ها و دلگیری های یک عاشق تا طنز نوشته های یک دیوانه.

تو در این یک سال همراهم بودی و هستی و هیچ نگفتی و پا به پای جنونم آمدی . کاش در واقعیت مانند تو داشتم کافه ی عزیزم.

خوب می دانی که تنهاییم با تو خیلی پر نمی شود اما همین اندک نیز غنیمت است برایم. یک سال است که بی نام در کنارت هستم و لذتی با تو می برم بس بی همتا.

به هر که دل بستم مرا با خودم تنها گذاشت اما خوب می دانم تو رفیق تمام راهی. یک سال است که همراهم بی پروا و مجنون مانده ای. خوب رفیقی هستی در این ترس کوچ کولی از کنارم. فقط تو می دانی چه هستم و چه دیده ام.

یک ساگی ات مبارک کافه ی انتهای کوچه بن بست. تنهاییم را با تو می گویم.

پی نوشت :

         - در دنیای مجازی آدمیت واقعی تر است.

        

       

 

 

نوشته شده در ششم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بی نام|

امشب از شبکه ی سه سیما فیلم سازدهنی ساخته ی امیر نادری را پخش کرد. برای من جالب بود که تلویزیون کم عمق ما فیلمی با این عمق و درک بالا را به نمایش بگذارد.

البته در دوران کودکی این فیلم را دیده بودم و از فیلم های محبوب آرشیو پدرم بود ولی امشب با نگاهی دیگر به نظاره نشستم.

این فیلم از فیلم سینمای تقریباٌ متحول ایران بود و از ساخته های خوب امیر نادری. نادری با رگه هایی از تفکرات مارکسیست به ساخت این فیلم می پردازد و به زیبایی قدرت و استعمار حاکمان و صاحبان قدرت بر طبقه ی کارگر را به نمایش می گذارد.

این فیلم قدرت (سازدهنی ) را به دست حاکمی ( عبدلو ) می دهد و هر بار به عشق زدن سازدهنی و شنیدن صدای زیبای آن کارگران ( بچه ها و به خصوص امیرو ) به باج دادن و فرمان بردن به او می پردازند ابتدا دادن پول و سپس به علت فقر تقدیم کردن شخصیت و عزت نفس خود و تبدیل شدن به خر و میمون برای دست یابی به لذتی پوچ.

یکی از ابزار حاکمان استعمارگر گرفتن عزت نفس و فریفتن کارگران فقیر و مظلوم به وعده های زودگذر و البته سوء استفاده کردن از آنهاست و سپس ایجاد تفرقه و جنگ به نفع خود در میان این اقشار.

امیر نادری به زیبایی هر چه تمام لزوم شکل گیری یک انقلاب توسط اولین فردی که عزت نفسش باز می گردد (امیرو) و گرفتن وسیله ی زورگویی حاکمان و نابودی آن را بیان می کند که در پی آن مردم دیگر و عوام نیز به عزت نفس خود دست می یابند.

با دیدن این فیلم چقدر به یاد خودمان افتادم مردم من. یاد همه ی آنهایی که سازدهنی به دست ما را انتر خود کرده اند و چه سواری می دهیم به آنها.

شاید امیروی وجودمان بیدار شود و صاحب ساز دهنی را به زمین بکوبیم. امیدوارم.

پی نوشت :

                    ۱. یاد امیر نادری به خیر باد.

                 ۲. برایم جالب است که این رژیم به حماقت هایی مانند پخش این فیلم دست می زند.

                 ۳. دوست عزیزم افرا باز هم از دل من نوشت و احوال این روزهایم  خط و نشان اش را بخوانید که دلم را آتش زد. به دوستی با او افتخار می کنم بی تعارف. 

نوشته شده در پنجم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin