تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

اعتقاد دارم به اینکه زندگی جاده ای است که از آن می گذریم.

هفتة گذشته خبر تولد فرزند یکی از همکارانم رو شنیدم که سال ها منتظر این لحظة خوش بود بعد کارت عروسی یکی از دوستانم به دستم رسید که برام خیلی عزیزه اما دیروز خبر فوت یکی از همکاران قدیمی رو شنیدم که در اثر تصادف جان باخت و کامم را تلخ کرد. هنوز هم نمی تونم باور کنم، خاطرات گذشته با غم عجیبی از ذهنم عبور می کنند و من متاسفانه عادت به گریستن توی لحظات غمگین یا سختی ندارم و فقط به زندگی و بی ارزش بودن دنیا فکر می کنم. او آدم خیلی مهمی نبود ولی برای خودش و خانواده اش مهم بود. پدر یک پسر شش ساله بود که با ذوق و شوق منتظر رفتنش به پیش دبستانی بود.او شرافتمندانه به عنوان پیک در شرکت ما چندین سال کار می کرد و بعد به جای دیگر رفت، تمام دلخوش اش بزرگ شدن پسرکش و نواختن سنتورش بود. آدم امانتدار و سختی کشیده ای که سعی می کرد مردانه مرد باشه. واقعاٌ از مرگش متاثر شدم.

این روز ها به یک چیز فکر می کنم به جاده، جادة زندگی. همة ما مسافریم ولی چگونه سفر کردن مهمه. توی این جاده، آدم های مختلفی هستند، یکی آدم مشهور و مهمی است و دیگری آدمی ساده و بی نام.

انسانیت باعث میشه که برای مرگ یک پیک ساده خیلی ها گریه کنند و غرور و ظاهراٌ شهرت بی هویت باعث میشه عده ای از مرگ کسی خوشحال بشوند. امروز فهمدیم یه آدم ظاهراٌ ساده میتونه مراسم خاکسپاری داشته باشه که خیلی ها براش گریه کنند و یه آدم خیلی ثروتمند میتونه مراسمی فقط تشریفاتی داشته باشه که خیلی از رفتنش خوشحالند.

هر بار که خبر فوت کسی را می شنویم آهی می کشیم و کمی خودمون را جمع و جور می کنیم که آه، مرگ برای همه وجود داره ولی بعد از مدتی فراموش می کنیم، باز میشیم همونی که بودیم. به قول مادرم : این ذات انسان خاکی است، فراموشی و غفلت.

کاش توی این سفر یک بار هم که شده بایستیم و به اطراف نگاه کنیم، به آدم های دورمون، به دوستامون، به عشقمون، به خودمون. کجاییم؟ قراره چه خطی بکشیم روی این بومِ کهنة دنیا؟ قراره چه کنیم که گذشته گان و دیگران نکردند؟ چی داریم به خدای خودمون بگیم؟ خدایی که هست ولی بعضی وقت ها به عدالتش شک می کنم و مطمئن هستم مهربان و بخشنده است.

از این سوال ها میترسم ولی می دونم باید روزی جواب بدم.

روزهای بدی است این روزها، مرگ همکاری که واقعاٌ زحمتکش و دوست داشتنی بود. خبر بیماری یکی از اقوامم که مرگ در چند قدمی اوست، بی خبری از عزیزی و سختی این روزها و تنهایی.

                                               

امروز هم از درگذشت "خسرو شکیبایی" با خبر شدم. اولین چیزی که از او در ذهنم تداعی شد، خنده های او در فیلم " هامون" بود . نقش های جاودانی را معنا بخشید، فیلم های هامون، اتوبوس شب، کیمیا و خیلی های دیگر را دوست دارم. هنرمند ماندگاری بود. متاسفم از اینکه هنرمندان ما کم کم سفر می کنند و ما فقط آهی می کشیم. هیچ کس هنگام بیماری از او یادی نکرد.

پی نوشت :

1.      توی این صحنه ی تئاتر زندگی، همه نقشی برای بازی کردن داریم، نقش اول و سیاه لشگر مهم نیست، مهم اینه که جاودانه و زیبا بازی کنیم.

2.      همه از ذات پاک خداییم و به رحمت بی کرانش بازخواهیم گشت، باید آماده بود، روزی سفر تمام می شود.

3.      خیلی سخته، سخت تر اینکه باز هم باید صبر کنم.

4.      کاش کنارم بودی...

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم تیر 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط بی نام| |

« مرد من »

مردِ من، مردی است از پاییزِ بارانی و تب زده عاشقان . آغوشش بوی مهرماه می دهد.

سایه ای از اخم بر اَبروانش نقش بسته اما دلش از حریرِ پاکی است.

می داند، یعنی خوانده از نگاهم که در مقابل او سفید مهره بازی می کنم در شطرنج زندگی.

مردِ من، خسته است از بازی های صد رنگ این مردمان، تک رنگ صداقت نگاهم و بی ریایی بوسه هایم کمی از خاکستری غمهایش می کاهد ؛اما فقط کمی.

مردِ من، دستانی به بزرگی قلب مهربانش دارد . از دنیا نمی ترسم وقتی دستانم را نوازش می کند، به دنیا می خندم وقتی بی دروغ نوازشش می کنم.

مرد من، به مقاومت درختان کویر است، هر چه به او تکیه کنم نمی لرزد و مانند کودکان پر از شوق می شود هنگام خرید بهانه های نو.

دوستش دارم، می دانم دوستم دارد و ایمان دارم به صبر کردن برای ماندن در کنارش.

مرد من، مردِ  من است، کولیِ خسته و بی دروغم. راه؛ تنها فاصله ما و شوق دیدارش تنها بهانه گذراندن تنهایی. گرمی دستانش شوق با او ماندن را در این مجنون به نهایت می رساند.

دوستت دارم "مرد من".

 

 

                                                                       

 

 

« پدر »

در کودکی دومین اسمی که نصفه و نیمه به زبان آوردم "با با " بود. این نام مردی است در زندگیم با قدی بلند و دستهایی بزرگ. پدر، مردی قوی است با نگاهی جدی و مهربان.در صورتم نقش هایی از او را دارم و شاید بسیار شبیه به اویم، خلق و خوی شبیه به هم داریم.

بابا، مثل همة پدرها مهربان و نگران است، نگرانِ آیندة من و روزهایی که باید طی کنم میان این روزگار.

وقتی کودک بودم و بسیار پر هیاهو و بازیگوش، بدون ترس از صدمه دیدن، خودم را به دستان بزرگش می سپاردم تا مرا به هوا پرتاب کند، مطمئن بودم دستان قوی اش مرا در آغوش می کشد و هنوز هم از بلندیِ مشکلات نمی هراسم چون او هست.

 همبازیِ مهربان دوران کودکیم است، به یاد آن روزها که بر روی کولش می نشستم و او به دور اتاق می دوید و اسبِ قویِ من می شد می بوسمش، حتی در بازی هم باوقار و مهربان بود.

وقتی بیمار بودم، آرام مرا می بوسید و نگاهش اجازة ضعیف بودن در برابر بیماری را به من نمی داد. ایستادن را از او آموختم در طول ایستادگی هایش.

هیچ گاه سنگینی دستانش را امتحان نکردم ولی نگاه پر معنایش بیشتر درد داشت.

هنوز هم بین یادگاری هایش در کنار عکس مادرم، دستبند مشخصاتِ هنگام تولد من را دارد. همیشه می گوید : دختر نعمتی است برای پدر. می دانم که او نعمتی است برای این مجنون.

وقتی بیمار بود، هیچ گاه باور نمی کردم بیماری در او راه یابد، خودش خوب می داند که ضعف دراو راه ندارد. باور ندارم او روزی خواهد رفت و در آسمان ها نظاره گر من می شود. ایمان دارم، رفتن برای او نیست.

هنوز هم در برابر هیاهوی روزگار دستانم را به گوشة کُتش می گیرم و به او تکیه می کنم هر چند که استقلال را به من آموخته. کودک که بودم هنوز سینما آزادی سینما بود و واقعاٌ فیلم در آن اکران می شد، فیلم"بایکوت" مخملباف اکران می شد، توی او شلوغی و هیاهو، می ترسیدم از قدِ کوتاهم و بلندی مردم، دو دست قوی بود که در آغوش گرفتم و مرا بر روی شانه هایش نشاند، می دانستم پدر همیشه مراقبم است. هنوز هم از هیاهوی مردمان بلند قد نمی ترسم چون قدرتِ دستانِ مهربانش را در قلبم احساس میکنم.

دوستش دارم و می دانم دوستم دارد. هنوز هم دستهایش تنها حامی خستگی هایم است.

پدر عزیزم، ماندنت جاودان.

پسران خدا روزتان مبارک...

پی نوشت :

          ۱. مرد بودن توی این دنیا سخته و البت مرد موندن سخت تره...

         ۲. مطمئنم پدرها پس از مرگشون هم حامی فرزندانشون هستند ....

         ۳. پدر فقط کسی نیست که آدم از خون اوست.پدر مردی است که انسان بودن را به ما می آموزد...

 

نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |

عزیزترینم

عیدها و جشن ها بهانه ایست برای هدیه دادن به تو...

هدیه ها بهانه ایست برای بوسیدن تو...

بوسیدن تو نشانه ایست از عشق بدون غرورم...

عشق کلمه ای است کوچک در برابر شوق من برای بودن در کنار تو...

 

پی نوشت :

       ۱. دوست داشتن می تواند ساده تر از همه ی بهانه های دنیا باشد.

      ۲. حتی یک لبخند میتواند هدیه ی بزرگی باشه اگر بی ریا و صادقانه باشد.

      ۳. اگر هزار بار هم بگویید دوستت دارم. غروری شکسته نمی شه. این معجزه فقط در عشق است.

      ۴. آهای کولی...

نوشته شده در هفدهم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی نام| |

می ترسم

از سرمای توی مرداد می ترسم

از داغی بیست و پنجم بهمن

از قلاب کمربند مادر

 از دستهای کتک نزده پدر، می ترسم

 

سردمه

می لرزم

می ترسم

از بی بنزینی این روزها

از ایران بی افتخار، می ترسم

 

از کبودی گردن اون پسره

از خط لب پاک شده اون دختره

من از خیانت می ترسم

 

از ضجه دختری که به زور سوار ماشین می کنندش

از محکوم شدن بی دادگاه، می ترسم

 

من از بوی عطر بغل دستیم می ترسم

از زیبائی چشمانم

از نگاه هرزه اون آقا می لرزم

از آدمای سر در گم این روزها می ترسم

 

من از صدای دیوارهای سنگی

از فریاد پنجره

از گریه یک مرد

از باغچه بی گل ، می ترسم

 

من از منفور شدن

از هم رنگ شدن

از مطرود شدن

می ترسم

 

پی نوشت: ببخشید این روزها یه درد مزخرفی افتاده توی روحم... اگر تلخ شدم ببخشید.

نوشته شده در هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بی نام|

ضربه ی اول

وقتی گریه می کرد، جذاب می شد و وقتی می خندید زیباییش ناپدید می شد. 

وقتی دلش می شکست و در غم معشوق می گریست، مردها عاشقش می شدند و مرد جدیدی دلباختة معصومیت صورت گریانش می شد. درست زمانی که از عشق اون مرد غرق می شد و دوباره شادی به زندگیش باز میگشت و او غرق خنده و سرور بود، مرد عاشق از او دل زده می شد و می رفت و دختر بیچاره دوباره در غم رفتن معشوق می گریست.

 

 

ضربه ی دوم

 

زن، معتقد بود خداوند مرد است زیرا خداوند وقتی شادی و آرام حاضر نیست برایت خدایی کند و لطفی در حق آدم بکند ولی وقتی گریانی و از ناتوانی ضجه می زنی، درِ رحمتش را بر رویت می گشاید و غرق رحمتش می شوی تا دوباره شاد و مسرور شوی!

 

ضربه ی سوم

 

مرد تقریباٌ مسنی بود، لاغر اندام با صورتی جدی.

من از پنجره به عابران توی خیابان نگاه می کردم که از گرما بی حوصله شده بودند. دلم گرفته بود یا منتظر بودم، نمی دونم، فقط دلم هوای بلندی محبوبم را کرده بود.

مرد نگاهش را به چشمانم دوخت و بی مقدمه گفت : می دونی، آدم ها وقتی می فهمند دوستشون داری و مطمئن می شن عاشقی، رهایت میکنن و از پیشت کوچ می کنند ... این رسم روزگاره، این قانون حیوان دوپاست...

لبخندی به تمسخر و به نشانه ی مخالف بودن زدم اما نمی دونم چرا، غمی آشنا دلم را فشرد...

 

پی نوشت :

         - امیدوارم بعد از سه ضربه درب به رویتان گشوده شود.

       - حقیقت متاسفانه تلخه ولی وجود داره.

       - مرد و زن و پیر و جوان نداره. همه خودخواهیم.

نوشته شده در هفتم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط بی نام| |

                                          

 

 ساعت بزرگ روی دیوار چهار بار کوبیده شد، باید ساعت ها قبل به خانه می رسید، قدم هایش لرزان و تندتر شد، چند بار تا سر خیابان رفت ولی صورت کوچکش را ندید. شاید تصادف کرده باشه، خدایا چند هزار صلوات نذر کنم تا زنگ درب را با انگشتان کوچکش فشار دهد.

نکنه دزدیده باشنش، خدا؛ خدا...

ترس ودلهره تمام وجودش را گرفته بود، یاد اولین دردهای زایمانش افتاد، یک روز گرم تابستونی بود، دلهرة شیرینی بود، لبخند و اشک هر دو وجودش را فرا گرفته بود. تمام زجر و فریادی که از درد می کشید با اولین گریة اون فرشتة کوچولو فراموش شد.

تیک تیکِ ساعت خاطرات شیرینش را برهم زد. یک بار دیگر درب را باز کرد و تا انتهای کوچه را جُست، قطرات کوچک باران صورتش را خیس کرد. بوی نم کوچه دلهره اش را بیشترمی کرد.

نگاهش به آینه افتاد، به چند تار موی سپید که خودنمایی می کردند، یاد اولین نوازش لب های کوچکش که برای مکیدن شیر لرزان و ضعیف بودند افتاد، زیباترین حسی که تجربه کرده بود، حسِ مادر بودن، تقدیم شیرة وجودش به قسمتی از معنای زندگیش.

اگر راه خانه را اشتباه رفته باشه، تلفن را برداشت و برای چندمین بار مدرسه را گرفت، سرایدار بی حوصلة مدرسه برای چندمین بار تاکید کرد که خودش دیده که او از مدرسه خارج شد و هیچ دانش آموزی در مدرسه نیست.

خشم وجودش را پر کرد، اگر بیاد حتماٌ میزنم توی گوشش، بچه ی خودسر.

دروغ می گفت، هیچ وقت توان اذیت جگر گوشه اش را نداشت. او، تنها معنای پیوندش بود.

خدایا، به رحمتت قسم بک بار دیگه ببینمش.

غم چشمانش را گرفت، به یاد روزهای پایانی زندگیش افتاد، وقتی که پیر و فرسوده شده و فرزندش نیرومند و جوان ، چقدر دلش میخواست نوه اش را در آغوش بگیره. چه عروسی ای براش بگیرم. لبخند محوی بر روی لبهایش نقش بست.

از دلتنگی و نگرانی نفسش به شماره افتاد، خودش را به درون اتاق فرزندش انداخت، هوای اونجا بوی عطر بدن او را به مشامش هدیه میداد، کتاب های به هم ریخته، کتاب فارسی سوم دبستان. به یاد اولین روز دبستان افتاد، لبخند شاد و شیطنت آمیزش. شورِ رفتن به مدرسه و بازی با بچه های همسن و سالش.

دلهره و هجوم خاطرات همه و همه دیوانه اش کرده بود. خدایا، روزی خواهد رسید که او تنها میان این مردم به نبرد با زندگی می رود، دعای خیرم به همراهش، تو پناهش باش...

صدای لرزان زنگ درب او را به خود آورد، دوان دوان به سمت درب رفت صورت کوچکش خسته و وحشت زده به چشمان مادر دوخته شد.

کجا بودی؟ بغض راه گلویش را بست.

دستان کوچکش را از پشت سرش آشکار کرد، یک پارچِ فلزی که به دسته اش رمانی را گره زده بود جلوی صورت مادر آورد و با لبخند کودکانه اش ادامه داد : مامان جون، روزت مبارک.

با تمام عشق و پاکی اش فرزندش را در آغوش کشید. این قانون طبیعت است، عشق روزی جوانه می دهد، هر جوانه خود گلی میشود برای عشق ورزیدن.

 

روز مادر و روز زن بر همة دختران خدا، مبارک باد.

 

پینوشت :

- هیچ وقت نتونستم برای این موجود بی نظیر و این فرشته سرشار از احساس هدیه فوق العاده ای بخرم.

- لذت مادر شدن هدیه ای است که خداوند به همه دخترانش عطا کرده و سحر زن بودن و عشق ورزیدن را در وجود آنها نهاده است.

-  من معتقدم "مادر" تنها کسی نیست که فرزند را به دنیا آورد. مادر کسی  است که محبت را به وجود فرزند بدمد.

 

 

 

 

نوشته شده در سوم تیر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin