تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

 

به دعوت دیوانه ای در جهان مسطح   به بازی و شاید تلنگری دعوت شده ام که "اگر 24 ساعت تا آخر زندگی وقت داشته باشم چه می کنم؟ " و اما پاسخ:

-  مطمئن هستم که یک بستنی قیفی مشتی می خرم و در حین خوردن آن کارهای زیر را می نویسم تا به ترتیب انجام بدهم:

1.      شماره تماس تمام دوستانی را که در حال حاضر دارم می گیرم و به تک تکِ آنها زنگ می زنم و از احوالشان با خبر می شوم و البتهبه آنها نمی گویم که فردا می میرم، بلکه آنها را به میهمانی ای که وصیت میکنم خانواده ام روز بعد از مرگم بگیرند دعوتشان می کنم تا یک بار دیگر دور هم جمع شویم، البته روح مبارکم در آن میهمانی شرکت خواهد کرد.

2.     برای تک تک افرادی که می شناسم نامه ای مینویسم و این بار بدون هیچ ملاحظه ای حسِ واقعی ام را نسبت به آنها می نویسم و می گویم که چه حرف هایی را میخواستم با آنها بزنم و نشد. البته نامه ها را به دست خواهرم می سپارم تا به وصیتم عمل کند.
(باید بگویم من از آن دسته افرادم که اگر از کسی خوشم بیاید وبه اصطلاح به دلم بنشیند کاملاٌ در رفتارم نشان می دهم و اگر هم که خیر زیاد باب میلم نباشد باز هم میفهمد، و اضافه می کنم که از وقتی بزرگتر شدم بیشتر رعایت میکنم)

3.     تمام کتاب ها و عروسک هایم را در جعبه هایی می گذارم و به خیریه ای هدیه میدهم، البته چند تا از عروسک هایم را که خیلی دوست دارم وصیت میکنم بالای قبرم بگذارند تا شب ها از نکیر و منکر اجازه بگیرم جهت بازی با آنها.

4.     مطمئن هستم کلکسیون پاک کن و چند قلم چیزی که دارم به علاوه پسرم ( اتول دوست داشتنی را گویم ) می بخشم به کولیِ عزیزم، او قدر آنها را میداند و البته نامه ی مذکور را درون اتومبیل قرار داده تا بخواند. اینطور شاید ایمان کامل به علاقه بی ریا و پاکم به خودش بیاورد.

5.     حتماٌ به کاسنی و افرای عزیزم و هیراد خوبم زنگ میزنم نا چند ساعتی را با هم در کافه نادری بگذرانیم و خوش باشیم و البته خداحافظی ِ گرمی با آنها میکنم، شاید این سه نفر را در جریان اینکه دیگه من رو نمی بینن بگذارم تا کاسنی به فکر سرودن شعری برا ی  آرامگاهم باشد و از او خواهش میکنم بالای قبرم نوحه نخواند و بگذارد آرام کپه را بگذارم( کاسنی جان خواستی بخونی داداش برو اول ایالت بالای شهر بخون که شام هم میدن).

6.     دیگه با اینکه خسته شدم ولی حتماٌ وصیت نامه ی گریه داری می نویسم تا بخوانند و کیف کنند وُراث گرامی و در آخر تف کنند بر روحمان که هیچ نداشتیم جز یک اتول که آن هم دادیم در راه دل و خلاص.

7.     یک غذای جانانه می خوریم تا بعداٌ کرم های خاک بر روحمان درود بفرستند.

8.     یک آدم توی گذشته هام بود که اگر وقت کنم بدم نمی آید بروم سراغش و از او بپرسم : چرا ؟ ...

9.     سری هم به تنها دوست صمیمی دوران زندگیم می زنم و نامه اش را می دهم و حتماٌ موقع خداحافظی از او قول میگیرم که سعی کند تا خوشبخت بشود.

10. می آیم توی وبلاگم و از همه شما خداحافظی میکنم و حتماٌ به وب لاگِ کافه نادری و کاسنی و افرا سرزده و یک کامنت هم برای توکا میگذارم " که ما مُردیم و تو هنوز مقدس مآبانه جواب نمی دهی کامنت ها را ، آیا چرا؟"

10.      با پدر و مادر و خواهرم خداحافظی گرمی میکنم و نامه هایشان را تقدیم میکنم.

11.      یک زیر انداز و پتو و بالشت به علاوه ی فلاسک چای و شکلات را برداشته و یک پاکت سیگار نیز می خرم و بالای اون تپه ی دوست داشتنیِ زندگیم می روم و ساعت ها مینشینم و به همه ی روزهایی که میتونستم داشته باشم و خودم از دست دادم و همه ی لحظاتی که خودم با دیوانگی هام ساختم و همه ی کارهایی که کردم تا هیچ کس از این مجنون، دلخور نباشه فکر می کنم. البته سیگار نمی کشم چون برا ی سلامتی مضر است، توی همون حال یکی از کتاب های "وودی آلن" را میخونم و منتظر می مونم تا جناب عزرائیل تشریف بیاورد و یک دست پاستور بازی کنیم و هر که بُرد سوار خرِ مراد بشه... و تا من می برم کمیته می ریزه و من  و عزرائیل را میگیرد و می برد و برنامه مردنِ ما مالیده می شود و با کمال پُر رویی می آیم کافه و می نویسم : "اگر یک روز به آخر زندگی مبارکتان مانده باشد چه می کنید؟"

و اما دعوت می کنیم به این تلنگر از کافه نشینان عزیز زیر :

۱. هیراد 

۲. افرا بانو

۳. کاسنی تایلند رفته

۴. امیر کبیر ذهن طلایی

۵. سینوحه ی سیاست خفه کن

۶. مرتضی خسروی

۷. حسام

۸. نازیلا سمیعی عزیز

۹. نغمه

۱۰. دکتر مهدی

۱۱. همه عزیزانی که در کافه کوچه انتهای بن بست تشریف می آورند ...

 

پی نوشت :

۱. البته باس یه پول هنگفت بدم برای خرید نماز و روزه و ...

 

۲. جون کافه چی به میز غذا حمله نکنین و شیرینی و حلوا ها رو توی کیفتون نریزید. بگذارید بعد از مرگ کلاس این کافه حفظ بشه... ممنونم

 

نوشته شده در سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بی نام| |

آدم های صورتی رنگ، طعم جالبی دارند. طعمی شبیه مخلوط توت فرنگی و بستنی وانیلی و کمی آلبالو.

آدم های صورتی رنگ، بیشتر روزهای زندگیشون رو زیر درخت های روییده بر روی اَبرهای داستان ها می گذرونند. اونها عاشق این هستند که توی روزهای تابستانی پاهاشون رو فرو کنند توی آب رودخونه تا ماهی ها بیایند و پاهاشون را قلقلک بِدن تا مزه "بودن" را بچشند.

آدم های صورتی رنگ، هر روز با خدا حرف میزنند و حتماٌ تابستون ها خدا رو به یک بستنی قیفی دعوت میکنن البته گاهی اوقات با خدا سر اینکه مادر پرنده کوچک باغِ شاتوت دقیقاٌ چه زمانی به لانه اش می رسه شرط بندی میکنند و بیشتر اوقات اونها برنده و خدا اونها رو به یک فالوده بستنی همراه با خواندن یک رمان، دعوت میکنه.

                                                                                                    

آدم های صورتی رنگ از دست بعضی آدم های خاکستری دلخور می شوند ولی حرف دلشون رو شب ها برای ماه تعریف میکنند و ماه دلداریشون میده؛ خیلی وقت ها ماه هم هزاران دلتنگی داره که برا ی اونها و ستاره ها تعریف میکنه.

آدم های صورتی رنگ همیشه لبخند میزنند، همیشه شادند، حتی در ظاهر و میخواهند که آدم ها وقتی اونها رو میبینند یاد دست های خدا بیفتند و کمی رنگ سفید توی قلب هاشون اضافه کنند تا صورتی بودن را حس کنند.

آدم های صورتی رنگ هم گریه میکنن اما هیچ کس اشک اونها رو نمی بینه، آدم های صورتی رنگ وقتی فرشته ها میان روی زمین سرشون رو میگذارند روی پاهای فرشته ها و آروم اشک میریزن و برای فرشته ها از غریبی بچه ها و آدم هایی که هنوز کودکی رو فراموش نکردند میگویند.

آدم های صورتی رنگ هر روز آفتاب رو بیدار میکنن و به گونه های گل های سرخ بوسه میزنن و اونها رو برای مورچه های زحمت کش کادو میبرند و هر روز به یاد زنبورهای پرتلاش آواز پرواز را زمزمه میکنند.

آدم های صورتی رنگ همه جا هستند، اگر کمی رنگ سفید به قلب هامون اضافه کنیم میتونیم طعم صدای خنده هاشون رو در دلمون بچشیم.

آدم های صورتی رنگ در بهار به دنیا می آیند و در پاییز عاشق میشوند و در تابستان زندگی میکنند و در زمستان به جای خورشید می تابند.

گاهی اوقات اگر خوب در آینه نگاه کنید، میتونید یکی از لبخندهای آدمهای صورتی رنگ رو ببینید؛ اگر کمی عطر یاس و سفیدی برف رو به قلبتون اضافه کنید.

برای صورتی بودن کافیه بیشتر به رویاهای دخترک های کوچولو هنگام خواندن قصۀ شاهزاده و معشوق فقیرش اعتماد کنیم.

 

پی نوشت :

1.        هستم؛ تا باشی... بمون تا باشم ... باشیم برای روزهای رنگی عزیز دل.

2.      کاسنی عزیز، لطف کرد و من را به بازی دعوت کرد ولی باور کن کاسنی جان چند بار نوشتم و یک بار برق رفت، یک بار اینترنت قطع شد و دو بار دیگه هم اصلاٌ نشد... به هر حال شرمنده ولی دوست دارم بدونی هم خودت برای من عزیزی و هم حرف هات بی ریا و دوست داشتنی هستند. ضمنن خفنی از خودته داداش، مخلصیم...

3.      این تابستون با گرما و آلودگی هوا، خوب حال میده ها... دوستان وقتی توی ترافیک گیر میکنید به معجزه فکر کردن به ساحل زیبای هاوایی و دلبرکان زیبارو و ... فکر کنید و خود را در لباس های جینگیلی ببینید فقط اشتباهی به جای گونۀ دلبرکی زیبارو، بغل دستی رو نبوسید که یه دفعه ممکنه سیلیِ دلنوازی نصیبتان شود.

4.      و اما امتحان می دهیم، امتحان می دهید و امتحان می دهند.... فوتبال بازی میکنند و ما نیز می بینیم ولش کن، گور بابا امتحان، بچسب بازیِ این کافرهای اروپایی را...

نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

من را می بینی؟

 

کنارت هستم ، دورم ولی کنارت مانده ام...صبور و امیدوار ولی دل شکسته ...

 

وقتی سختی ها آزارت میدهد من کنارت بی تاب و مضطرب ایستاده ام، شاید تو نمی بینی...

 

وقتی خوشحالی و سرخوش، من کنارت آرام و بی صدا ایستاده ام شاید تو نمی بینی...

 

وقتی بی توجه به سکوتم از سختی ها و دلتنگی ها میگویی و میگویی، من سرشار از بغض کنارت

 نشسته ام، دستان لرزانم دستان آزرده ات را نوازش می کند، شاید تو نمی بینی...

 

زمانیکه حتی یک ثانیه نمی ایستی تا در چشمانم برق عشق را ببینی و همیشه مضطرب از دیررسیدن و

مشغله هایت هستی، من محتاج به نگاهت  در روزهایت ایستاده ام...

 

وقتی درد می کشی، من گریان در انتظارت ایستاده ام...

 

وقتی آزارت می دهند من با آغوش خسته ولی اَمن برای تو،  در رویاهایت ایستاده ام...

 

در همه ی لحظاتت و در همه تنهایی هایت با تمام وجود ایستاده ام تا استوار بمانی،  شاید تو نمی بینی...

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

ای قسم خورده به پاکی در عشق، تو کجایی؟

 

ای نوید دهنده به آمدن روزهای بی دغدغه، آیا می بینی مرا؟ آیا هستم برایت؟

 

نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بی نام| |

خدا پدر مخترع بستنی قیفی را بیامرزاد... بستنی قیفی دام ضله العالی ، محبوب من است. بستنی قیفی برای من تنها یک بستنی نیست بلکه پالاینده روح و نوعی نوستالوژی است.

هر وقت غم قلبم را می فشارد و یا کسی آزرده خاطم می کند  برای فراموش کردن آن موضوع به بستنی قیفی پناه می برم، شاید برای بعضی ها  عجیب یا مضحک بیاید ولی من بستنی قیفی را با تمام وجود دوست دارم چون بو و طعم آن ( خصوصاٌ وانیلی ) در تمامی مجاری مخ و بینی و قلب و روحم نفوذ می کند و راهی برای بخشش و صبر به رویم می گشاید...

بچه که بودم بستنی آلاسکا و قیفی روی بورس بود و هنوز قوباغه مایوس  نیومده بود که خانوم ها و آقایون علاوه بر بستنی یا همون آیس پگ، جیگر یکدیگر رو هم بخورن و لاس با کلاس بزنن... بستنی خوردن برای حال کردن بود نه لاس زدن و بستنی ها شکل بستنی بودند نه نی های کلفت داشت و نه این بستنی های چندین طبقه که بیشتر انسان را یاد یک چیز دیگر می اندازد تا قیف!

خلاصه بستنی قیفی وانیلی برای من عزیزتر بود نسبت به بستنی قیفی با طعم توت فرنگی و یا شکلاتی... اولین گرمای تابستان نوید وصال بستنی های متنوع و خوشمزه را به ما بچه ها میداد...

 اون روزها هنوز این آقایون خیلی آقا نشده بودند و ارزانی بود نسبتاٌ؛ بستنی قیفی 5 تومان بود و البته آدامس خرسی هم 5 تومان بود و من مجنون این دو بودم... روزهای تابستان بود و "لِی لِی" و "تیله بازی" و "گرگم به هوا" و "وسطی" و" زوو" و "قایم باشک" و از همه مهمتر بستنی و آلوچه و آدامس خرسی...

تمام کوچه را قرق می کردیم و صدای جیغ و داد و شور و بازی های کودکانه حکومت می کرد بر کوچه ها تا ظهر که همه می رفتیم خونه، ناهار میخوردیم و ظاهراٌ چرتی می زدیم ولی الکی بود و از ترس مادر، باید به تحمل می کردیم چون پیرزن و پیرمردهای کوچه خواب بودند حالا یا باهم می خوابیدند یا جداگانه، مساله این نبود بلکه مساله در این بود که ما را به زور در خانه حبس می کردند تا ساعت 5 که هوا خنک بود و همه بیدار بودند. لحظه آزادی فرا می رسید و همه بچه ها، دختر و پسر سرازیر کوچه ها میشدیم ، اون روزها هنوز گشت ارشاد نبود و دختر ها با دامن های کوتاه و لباس های آستین کوتاه و پسرها با شلوارک و تی شرت  به کوچه می آمدند، اون روزها اصلاٌ مهم نبود کی دختره و کی پسر همه یکی بودند و بچه محل...

کودکی بود و شیطنت و بازی، زانوهای زخم شده و موهای کوتاه... می دویدیم نه؛ پرواز میکردیم... بادبادک ها و فرفره های رنگی ...آنقدر بازی میکردیم که وقتی شب سرمون رو روی بالش میگذاشتیم خواب بود و رویاهای رنگی، نه احتیاج به دیازپام بود و نه فکرهای مختلف؛ نه غم پول داشتیم و نه دلگیر از بی وفایی ها...

روزهامون با  یخمک و بستنی و آدامس خرسی شیرین تر می شد، بچه مثبت ها هم می رفتن کلاس های تابستونی...

یک یا دو روز در هفته هم همه سرازیر می شدیم به استخر محل، خانه ی ما حوض بزرگی داشت و روزهایی که استخر بسته بود همه میومدن توی حیاط ما و جیغ و داد و صدای آب بازی همه حیاط رو پر می کرد... دختر و پسر شاد بودند، اون روزها دختر و پسر فرقی نمی کرد همه بچه بودیم، بچه محل...

بعضی روزها توی تپه نزدیک خانه آتش روشن می کردیم و سیب زمینی می پختیم، بوی تند دود و آتش سوزان و سیب زمینی های نیمه پخته، چنان می خوردیم که انگار بوقلمون بریان را به نیش میکشیدیم... ساده بود ولی پر از صداقت و شور...

هنوز هم بستنی قیفی برای من طعم و مزه کودکی را دارد، هنوز هم وقتی یکی از دوستانم برای عذرخواهی به سراغم میاد از جادوی بستنی قیفی استفاده میکنند، بستنی قیفی برای من یادآور طعم کودکی و جیغ و داد بازی های محلی است...

توی دانشگاه وقتی با هیجان بستنی قیفی میخوردم همه بچه ها اول اخم میکردند و میگفتند: زشته؛ اینجا دانشکده مهندسی ِ هاااا... ولی بعد از مدتی وقتی شور و لذت من رو میدیدن همه اون ظاهراٌ آقایون و خانوم مهندس هاااا میومدن و بستنی قیفی می خوردند و اتفاقاٌ همگی وقتی نظریه من رو در مورد بستنی قیفی می شنیدند و با نگاه دیگه ای می خوردند، مشتری پر و پا قرص بستنی قیفی میشدند و دیگه خوردن بستنی قیفی زشت نبود!

به نظر من زندگی رو نباید سخت گرفت چون زندگی خیلی جدیه !... همیشه باید یک کلید برای باز کردن شادی و صداقت و کودکی برای خودمون داشته باشیم تا وقتی خسته و ناامید هستیم، توی خلوت خودمون با خدا با اون کلید سحرآمیز درب رویاهای رنگی رو باز کنیم . بستنی قیفی و آدامس خرسی  برای من همون کلید هستند...

بعضی وقت ها که دلتنگ و خسته از فاصله بینمون میشم به سراغ این دو میرم و اونوقت است که رویاهای رنگی و زندگی شیرینی که امیدوارم در آینده داشته باشم کم کم به سراغم میاد و مصمم تر از قبل به صبرم ادامه میدم...

بستنی قیفی فقط یه بستنی نیست، امتحان کنید ! این دفعه با نگاه من بهش نگاه کنید و نوش جان کنید... بستنی و آدامس بهانه است، بهانه ای برای اینکه یادمون بیاد وقتی بچه بودیم آدمها رو زود می بخشیدیم و به راحتی به اونهایی که دوستشون داشتیم میگفتیم که "دوستت دارم" و دنیا را به خاطر بازی هامون دوست داشتیم و بازی ها رو برای اینکه با هم باشیم... اون روزها دختر و پسر مهم نبود مهم این بود که همه بچه بودند، بچه محل...

 

پینوشت :

1.        آخ جون اردیبهشت تموم شد و امیدوارم خرداد به خوبی تموم شه...

2.       بازم آخ جون، هوا گرم و وصال بستنی قیفی و من شروع شد هر چند این گرمای هوا ما را سخت آسفالتیده ...

3.      لطفاٌ برای یک بیمار دعا کنید، برای من خیلی عزیزه چون عزیزی رو به من داده...

4.      بستنی قیفی توی ماشین ، زیر سایه یک درخت و کنار کولی... مزه ی عشق میده

۵. این قالب جینگیلی را به خاطر افرابانو عوض نمودیم... باشد که دیگر نگویید نمی توانیم بخوانیم...

 

 

 

نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin