تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

صاحب این پاهای زیبا، خانمی است آشنا و هم غریبه...

خانم مذکور انسان جالبی است و دقیقا مانند یک خمیر که جوش شیرین کافی به آن رسیده باشد قابل انعطاف است .

این بانوی مکرمه ، چند سالی گرایش چپ داشت و بعد راست و حالا فقط دربست مستقیم ...

بعد از آن در گروه حفظ محیط زیست عضو شد و چون همه اعضا خانم بودند به گروه حمایت از حیات وحش پیوست و آنقدر با آقایان همکاری کرد تا به عنوان سخنران اول و رئیس روابط عمومی آن گروه انتخاب شد و از حق نگذریم واقعاٌ در جذب و  نگهداری آقایان عضو شده بسیار موفق بود ...

بعد از مدتی که آقایان پا به سن گذاشتند و دیگر از انگیزه سیراب شده بودند! این خانم به گروه حامیان بانوان جهان پیوست و آنقدر روابط عمومی آنهم در جهت جذب آقایان و تغییر تفکرات آنها به روش چهارم مهارت داشت که به عنوان منشی اول جناب آقای پروفسور ، رئیس کل این جامعه انتخاب شد، از شانس بد پس از سه سال آقای رئیس پروستات خود را عمل کردند و این خانم محترم بعد از دو ماه از عضویت در این جامعه استعفا دادند و رفت...

ایشان سفری به آفریقا داشتند و دو سال در آنجا به عنوان نماینده جامعه حامیان پلنگ صورتی مشغول بودند و اتفاقاٌ تماس مستقیم ایشان با آقای شکارچی بود که بسیار این دو همکاران خوبی از آب درآمدند و چه ها که نکردند و چه خوش به حال آن شکارچی بود، باز هم از بد روزگار آقای شکارچی دچار بیماری دیسک کمر از 7 منطقه شد و خانم پس از تلاش های بسیار برای بهبودی کمر آقا و خوردن تیرش به سنگ بار سفر بست و به دیارش بازگشت...

سپس در خانه ویلایی خود به اختراع و اکتشاف پرداخت و به اکتشافات قابل تاملی در صنعت جذب و نگهداری اعضا دست پیدا کرد که از آن جمله می توان به  ماتیک قرمز 36 ساعته، عطر هلو مخصوص جلسات اداری، دامن تنگ در دو اندازه بالای زانو برای جلسات شرکت های خصوصی و پایین زانو برای جلسات ادارات دولتی، اسپری براق کننده نگاه برای گرفتن امضاء های رسمی و X ( این یکی رو نمیشه اگر مایل بودید برید پیش خودش و امتحان کنید...)اشاره کرد.

بعد از چند سال با آقای بسیار خوش تیپی آشنا شد و این بار روابط عمومی آقا قویتر بود و خانم را جذب کرد و البته نگهداری...

اما از آنجاییکه این روزگار اصولاٌ از پایه با عشاق مشکل دارد خانم در یکی از جلسات محرمانه ای که با اعضای کمیته حمایت از آقایان محتاج به انگیزه داشت متوجه شد که نام معشوقش در لیست متقاضیان ویلا با ژیلا آن هم برای شب کریسمس است و آن وقت بود که فهمید در زمینه نگهداری دچار مشکل شده است و به گروه افسردگان پیوست...

پس از آن ضربه روحی مهلک در حال حاضر خانم رئیس کل جامعه Mistress های جهان است و شدیداٌ دنبال ثبت نام برای عضوهای فعال است و البته ایشان علاقة بسیار زیادی به باد دارند که از هر سوی وزید در آن سوی اقامت گزیند و "جَو" را می پرستد و بسیار "گیرش" می شود...

نام و یادش را به خاطر بسپارید و ایضاٌ لنگ و پاچه اش را که برای سوی چشم آقایان بد نیست...

 

پینوشت :

              - امسال اردیبهشت ماه، بدترین بود برای ما... خداوند زودتر تمامش کند...

نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

این روزها رویا همراه من در گذران لحظات دوری از توست...

این روزها فقط در رویا آرام میگیرم از دوری تو...

این روزها خسته تر از آن هستم که واقعیت را ببینم...

این روزها در رویا بیشتر میبینم تو را تا در واقعیت...

این روزها رویا فقط رویا نیست برای من، احتیاج است...

        * * * * * * * * * * * * * *

می بینمت که در کنارم بی دغدغه، آرام و رها نشسته ای...

می بینمت چه کودکانه از آرزوهایمان می گویی...

می بینمت چه دیوانه وار برای پرواز بال گشوده ای...

می بینمت که باز کولی شدی، کولی من شدی....

می بینمت دستان تب زده ام را در دستان بی دروغت می فشاری...

می بینمت، باز هم رها و بی ترس می بینمت...

    * * * * * * * * * * * * * *

من در خواب جاده هایی را که خواهیم پیمود را دیدم...

من در خواب حرف هایی که در دلم بود را فریاد زدم...

من در خواب از دیوانگی هایمان گفتم...

من در خواب سفرهایمان را آغاز کردم...

من در خواب خسته و پر از نیاز در آغوشت آرام گرفتم...

من در خواب فرزندانمان را برای همسفر شدن با خودمان، آماده کردم...

من در خواب تو را برای خودم بوسیدم...

من در خواب دیگر از رفتنت و از نداشتنت نمی ترسیدم...

من در خواب دیوانه بودم و تو همان کولی که اولین بار دیدمت...

 

پینوشت :

       - کاش خواب ابدی بود...

       - کاش بگویی چه کنم با این همه دلتنگی و دلواپسی...

 

نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

عزیزترینم، روزی خواهد رسید که اقاقیا به خاطر ما به آسمان سلام کنند.

خسته ی من، روزی خواهد رسید که قلب خسته ات در آغوش تب زدة من آرام خواهد بگیرد.

کولی من، از چشم های خسته ات، از نفس های بی تابت خواندم بدرفتاری این دنیای بی ارزش را با وجود نازنینت، روزی خواهد رسید در کنار وجود ناقابلم دیوانگی کنی و عشق را بیشتر در نگاهم بخوانی.

می دانم، روزی خواهد رسید پروانه ها برای من و تو برقصند وقتی بی پروا و رها از همه خط کشی های مزخرف چشم تنگ ها، تب زده و بی ریا ببوسمت، ببویمت و آتش بز نی به همه عقلم با لبخند معصومانه ات…

روزی خواهد آمد، ما سوار بر آرزوهایمان به دیدار همه دیدنی ها می رویم و با بهانه و بی بهانه می گویمت که چقدر برایم نازنینی…

روزی خواهد آمد که کولی من میشوی، فریاد می زنم از آن منی و از آن توست همه جنون و قلبم، آنگاه بهانه دارم برای در آغوش کشیدنت، جنون بازی ما چه ها خواهد کرد…

روزی خواهد آمد، تمام پیاده روها از آن ما شود و ساعت ها آزاد و بی ریا پرواز برگ های پاییزی را با آهنگ قدم هایمان همراهی کنیم، چه حرف ها دارم با تو در آن لحظات ماندنی…

عزیزترینم، روزی خواهد آمد که روز من و توست… ساعت های من و توست، ثانیه ها در اسارت من و توست… روزی خواهد آمد که به دنیا بیاموزیم پرواز را در حال وابستگی به دیوانه ای از جنس خود، روزی خواهد آمد، نزدیک است؛ بگذار سیاهی ها و آدم های اهل عقل از کنارمان بروند… آن روز با بوسه ای نوید آمدن روزگار خوشمان را به تو می دهم… صبر کن؛ صبر می کنم؛ صبر می کنیم…

آن روز در راه است… آرام و خرامان به سراغمان می آید… آن روز هدیه خدا به ماست او می داند چه کشیده دلت... او می داند چقدر بی تابم برایت... او در همه لحظات اشک و نگرانی ام برای آرامشت در کنارم است...

چه بوسه ها در انتظار این خوشبختی و جنون ماست... من تب زده در خیالم بارها در آغوشت کشیدم و شیرینی اش را چشیده ام، آن روز زیباست، آن روز بی پرواست، آن روز، روز جنون ماست، آن روز در راه است… خرامان و آرام به سوی ما می آید… بال بگشای و منتظر آن بوسه ی بی ریا باش…

 

پی نوشت : این روزها برای در کنارت بودن چه حریص شده ام نازنیم...

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin