کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
" جایزه صلح نوبل" در کودکی خلت بزرگی بر صورت کودک سندرم دان انداخت ، در نوجوانی پنجره یتیم خانه یهودیان را شکست، در جوانی مقاله های تند و شدیدی در برابر افزایش حقوق زنان کارگر نوشت در میانسالی ساختمان بزرگترین و نفوذ ناپذیرترین زندان را در آفریقا طراحی کرد و در کهن سالی موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد ! " مردم رمانتیک ما" زن فریاد می زد : آی مردم... مٌردم... و عابرین به یاد ترانه گوگوش می افتادند و آن را زمزمه میکردند ... زن بیچاره؛ در اثر سوختگی مٌرد... " اولین اصل برای چشم چرانی" یک مرد چشم چران ؛ هیچ گاه تولد دوستان مجرد همسرش را فراموش نمی کند... ! پینوشت : - یک وقت هایی "جنون" ته ماندۀ مغزم را قلقک می دهد... - شماهام اگه بوس دارید بفرستید... تعارف نکنید ... مجلس خودمونیه ها... زنی را میشناسم متولد بهار، مثل بهار پر از جنون و تب ... زنی را می شناسم خسته تر از همه عابرین عشق و استوارتر از همه عشاق تازه نفس... زنی را می شناسم که محبت و صداقت تنها توشه راه زندگیش است... زنی را می شناسم که به مهربانی شناخته می شود ولی تنهاست، همه اعتراف میکنند آرامش صادقانه ای دارد ولی از او می گذرند .... زنی را می شناسم که در راه عشق سایه ای به بزرگی همه معنای بی ریایی دارد ولی هر که خستگی در می کند بی تردی می رود و قبل از رفتن با تیزی منطق او را زخمی می کند ... زنی را می شناسم، نقاب شادی بر چهرۀ غم گرفته اش زده، می خندد و آغوشی بی ریا برای گریه هایش ندارد... زنی را می شناسم، خسته از دلیل و منطق برای همراه شدن... زنی را می شناسم که کولی را به خاطر احساس عریانش یار گشته، نه دلیلی دارد منطق پسند و نه توجیهی دارد برای این محبت شفاف و پاکش... زنی را می شناسم به بی سامانی باد و به مهربانی آب و به گرمای خاک و به آرامش آتش... این زن برای یک لحظه تکیه دادن به درخت عشق و خوابیدن در سایه لذت بخش مهربانی کولی، بی دروغ و تردید صبر را می نوشد، اگر از او بپرسی در عوض چه میخواهی می گوید : هیچ، آرامش کولی ام ... این زن، خسته تر از آن است که در این دنیا تاب بیاورد، شیشه ای تر از آن است که نقش بازی کند، محتاج تر از آن است که کسی را از روی شاخه های امیدش پر دهد... این زن را می شناسم و آرزوی سفر به دیار باقی را برایش دارم چون در این دیار جز خستگی و زخم دل چیزی عایدش نمی شود... این زن را می شناسم، دوستش دارم ولی میدانم روزی می شکند... این زن خسته است ... خسته ولی پر از امید... در سالهای دبستان بودم که معلم کلاس سوم برای درس انشا از ما خواست موضوعی با نام " از خداوند تشکر کنید" بنویسیم ، در انشای کودکانه ام جمله ای نوشتم تقریبا بصورت زیر : " خداوندا، ما آدم ها خیلی تنبلیم و همه کارها را به اسم آرزو میندازیم گردن تو تا یه جوری انجامش بدی و بعد از برآورده شدنش حتی یادمون میره تشکر کنیم، خدایا ممنون که حال ما را نمی گیری و آرزوهامون رو برآورده می کنی و ببخشید که باز هم با کمال پررویی آرزوهای دیگری از تو می خواهیم" وقتی افرا بانو افتخار داد و این مجنون را به بازی هفت آرزوی دست نیافتنی دعوت کرد، در حالیکه لبیک می گفتم یاد این افتادم که کل آرزوهامو جمع کنم شاید به هفت تا برسد! البته تقریباٌ همگی دست نیافتنی هستند ولی خوب؛ بازیِ دیگه... پس بانام خدا بازی را آغاز میکنم... اول مغز خود را بٌر می زنیم و سپس کٌپ کرده و حالا آرزوها را می ریزیم بیرون... پس من آرزوهایم را میگویم بعد به محال بودنش فکر می کنم : اولین آرزو : دلم میخواد یک کاروان سفری داشتم با تجهیزات کامل، رها و بی هیچ قید و بند با یک همسفر همراه و بی ریا، می رفتم به قلب سفر در دنیا... دیدن همه چیزهایی که خدا آفریده؛ جنگل، کویر، دشت و دریا و تمامی آثار تاریخی و بی نظیر این کره ی دوست داشتنی و دیدن قلب مادرم، یعنی زمین... ( حال محال است یا خیر را زمان مشخص میکند... ) دومین آرزو : داشتن یک کافه دنج و مشتی، شاید انتهای یک کوچه بن بست... خیلی وقت ها توی ذهنم بارها چیدمان داخلی اش را عوض کردم، رنگ ها را با هم ترکیب کردم، منوی کافه را تغییر دادم، موسیقی های قشنگ و دلنواز را گلچین کردم، برای مراسم خاص مثل ولنتاین یا عید و غیره برنامه ریزی کردم ... و چه شیرین و دوست داشتنی است این خیال... (یک بار اقدام به تاسیس فرمودیم... و خدا زنده نگه دارد پدر محترم را که کاسه و کوزه را ریخت به هم... ولی بالاخره یک کافه میزنم... در مجاز که زدم به امید خدا در حقیقت هم می زنم فقط خدا برساند یک کامیون دلار تا نخوردۀ دلشاد کن را!) سومین آرزو : امیدوارم خداوند یک اراده ی بتنی به من بدهد که به سراغ هنر و کسب آن بروم... فکر سفالگری و نواختن پیانو و نقاشی روی پارچه و قالیبافی بدجوری یه وقت هایی می لوله توی ذهنم ولی من عاشق تصویرسازی برای کودکان هستم و همیشه با دیدن یک انیمیشن یا یک کتاب داستان زیبای کودکان، این آرزو در قلبم می سوزد که روزی به دنیای آنها با تمام خیالاتم سفر کنم. لذتی که از تماشای یک انیمیشن زیبا و رنگارنگ می برم از دیدم جواهرات و بانوان زیبای هالیوودی نمی برم، یعنی می شود روزی من در والت دیسنی مقدس به کار مشغول شوم؟ ( این دیگه خیلی گنده است ... ) چهارمین آرزو : آرزو دارم به قدری ثروتمند شوم که بتوانم یک کارخانه بزرگ بسازم و همه آدمهای بی سرپرست و خیابان خواب و فراری را در آن استخدام کنم، در کنار کارخانه براشون یک شهرک با خونه های زیبا بسازم، ازدواج کنند و خانواده دار شوند، بچه هاشون درس بخونن و خلاصه اونها هم زندگی کنند... ( گاهی به آگهی استخدام این کارخانه که فکر میکنم پی به تلخی فقر و به آرامش پناهگاهی بی ریا می برم... ) پنجمین آرزو : تنها یک کلمه، "صلح" در همه دنیا، دنیایی که خداوند انقدر بزرگ آفریده که همه توش جا بشن و زندگی کنن... افسوس که هدیه الهی به انسان یعنی آزادی و آرامش رو دیو خودخواهی و زیاده خواهی اسیر کرده... شاید منتظریم گرد جادویی بر تن دنیا بنشیدند تا هیچ کودکی فقیر و گرسنه نباشد و هیچ انسانی اشک حسرت یک لحظه آرامش در سرزمینش بر چشم نداشته باشد ولی باید بدانیم ما آرامش را از زمین گرفتیم و باید خودمان برگردانیم... ( گاهی اوقات به صلح که فکر میکنم تلخ میشم چون خیلی محالِ... ) ششمین آرزو : شاید خیلی شخصی باشه ولی من میگم، وقتی عقلم رسید که خدا انسان ها رو جفت آفریده من هم اندک زمانی هر چند سال یک بار به این فکر میکنم که تنفس صداقت در آغوش معشوق نیز عالمی دارد... البته یه جورایی به کیمیا بودن عشق بی ریا و بی ادعا پی بردم... شاید وسوسه داشتن یک عشق عریان و بی ریا در نگاه کولی در من زنده شد... اینکه آدمی رو بخواهی فقط به خاطر خودش به خاطر وجودش خیلی هم محال نیست ولی تو این دوره زمونه، همه دست به دست هم دادیم که عشق رو از این دیار به سفر بفرستیم... ( البت این آرزو را می سپارم به دست کولی و خدایش... ) هفتمین آرزو : امیدوارم روزی که حضرت مرگ به بالینم میاد، با تمام وجود به زندگیم افتخار کنم و برای پروردگار حرفهای سبزی داشته باشم، از اینکه صداقت رو از دست ندادم و عشق رو همیشه و هرجا به مخلوقاتش نثار کردم، من آرزو می کنم شرمنده پروردگار بی ادعایم نشوم ... پی نوشت : - افرا بانوی مهربان نگاهم درست میگوید، آرزو را ما خلق میکنیم و هر خالقی اختیار مخلوقش را دارد، محال و غیر محال بودن آرزوها را ما مشخص میکنیم، کافیست به آن آرزو ایمان داشته باشیم مثل ایمان به پرواز و ایمان به نوازش ماه... آرزو؛ شیرینی امید به آینده و حرکت برای رسیدن به فرداست... امیدوارم به فرداهای زیبایتان برسید...



)
| Design By : Night Skin |


