تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

 

 

من بهار را دیده ام،

 من بهار را در شبنم کوچک لمیده در گلبرگ یاس های خانه عزیز جون دیده ام و یاس ها  کنار جانمازش بوی خلوص می دادند.

 من بهار را در خنده های نوزاد خفته در آغوش بی ریای مادرش دیدم و بوسیدم.

من بهار را در جعبه مداد رنگی های کودکان پشت نیمکت دبستان دیده ام، آنها بهار را با تراش های کوچکشان می تراشیدند و با آن خانه و دودکش می کشیدند.

من بهار را در اولین بوسه ی عریان و بی پروای عشاق دیدم، صادق و تب زده و شیرین به طعم وصال .

من بهار را در سفره ی بدون سین اما بی ریا و باصفای کودک سندرم دان یافتم، سین هایش را کامل نکرده بود اما می دانست بهار چیست و دوستش یافت.

من بهار را در سخت کوشی های کارگری در کنار کوره آجرپزی به امید گرفتن دستمزد دیده ام و چه خیال هایی داشت برای جهیزیه دخترش، بهار را در تور عروسی ذهنش یافتم.

 من بهار را در تردید مردی بی پول در پشت در خانه اش دیدم، می دانست با بلند شدن صدای کوبه درب، فرزندانش به امید لباس و کفش نو و خوردنی های عید دوان دوان به استقبالش می آیند. بهار را در عرق شرم و ناامیدی او شرمنده دیدم.

 من بهار را در جیب های خالی پسر تازه داماد که همه مغازه ها را به امید خرید کادویی ارزان برای همسرش  دیدم و چه ساده و بی ریا بود این تلاش سبز، بهار بوی عشق میداد و تلاش در چشمان جوان.

من بهار را در دستان  زن میانسال که در خانه تکانی پول دارها حرفه ای شده لمس کردم، بهار زبر و خشن شده بود ولی به نرمی مهر بود و به شرافت زحمت یک زن ...

من بهار را در احساس عریان کولی ام دیدم، احساس آتش گرفته ای که شعله به قلبم زد و این سرمازده را دوباره زاده بهار کرد و تب زده ، من بهار را در وجودم ترسیده و امیدوار یافتم و بهار رنگ داغ دوست داشتن و ماندن تا آخرین پله را می دهد و رنگ ترس از نبودنش در رنگارنگ وجودم بی رنگ جا باز کرده ...

بهار زیبا و زشت است، خوش بو و بی بو، به شیرینی عیدی و به تلخی بی پولی، و بهار؛ بهار است و شروع دوباره را می آورد ، شروع غم یا شادی ... و بهار در راه است. آغوش ها را بگشایید تا زیبا درکشیدش...

بیایید این بهار را برای همدیگر بهاری کنیم و این سال را جاودانه، بیایید بخواهیم بهار با طنازی هایش دوباره در قلب هایمان زنده شود، کافیست بی ریا و عریان از همه دروغ ها و خاکستری ها با آغوشی باز و بی ادعا به استقبالش رویم ... بهار؛ گوارای وجودتان کافه نشینان...

 

             

               سال نو مبارک دوستان بی نقاب

 

 

پی نوشت: آیات یک تا ده کتاب مقدس افرا را برای بهاریه یادآوری می کنم، پیشنهاد میکنم به وب لاگ افرای مقدس بروید و بهار را استنشاق کنید... خوش رایحه و مقدس...

هوای بهار و

 آوای پرندگان

و شب شراب

و بامداد خمار...

ای آدمیان !

بهشت همین جاست

در دستان شما

در قلب هایتان

و در نگاه شما...

اگر بخواهید!

بیاسایید و طمع نکنید و خوش باشید!

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

 

جنون؛ به سادگی از زمانی در او متولد شد که پاسخی برای سوالش نیافت : "چه کسی خطبه عقد را برای آدم و حوا خواند ؟" و از آن به بعد انسان ها را «حرام زاده» می خواند ...

 

 

نوشته شده در هجدهم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی نام| |

گلوله را در کف دست کشیده و زیبایش گذاشت و آرام لبهایش را نزدیک کرد و بوسه ای آمیخته با جنون بر آن زد. تمام وجودش از این تب می سوخت، فکر کشتن و کشته شدن لذت بخش تر از همه امیال دنیاست... اگر این کوچولوی طلایی حرکت می کرد او هم میکشت و هم کشته می شد درست در یک لحظه، و این زیباترین تلفیق متناقض بود که تا به حال می شناخت، زیباتر از تابلوی مونالیزا که هم می خندید و هم نمی خندید... موهای مشکی بلندش بر روی شانه های لخت و ظریفش سنگینی می کرد، رنگ قرمز به موهاش جلای به خصوصی میداد خصوصن  وقتی از جنس خونش بود... تب تمام صورتش رو می سوزاند ولی این سوختن رو دوست داشت چون شهوت کشتن رو درش شعله ور تر میکرد ... بوی عجیبی می داد تلفیقی از عرق و اشک و خون با کمی لورازپام... دستان ظریفش را روی کلت مشکی رنگ کشید و وسوسه ای عجیب را در وجودش حس میکرد و این وسوسه زیباتر از تمام وسوسه های زندگیش بود... پاهای ظریف و لرزانش تاب نگه داشتن این اندام سوزان در تب را نداشت، تلو تلو می خورد و نگاهش خیره به خورده های آیینه روی زمین ماند، چشمان تب زده اش بی روح تر و کم فروغ تر از آن بود که بتوان رنگش را تشخیص داد ولی این بی روحی را دوست داشت و او را بیشتر شبیه مرده ها نشان میداد... و تب؛ این تب دوست داشتنی و سوزاننده که تا گونه هایش بالا آمده بود و خبر از شهوت جنون و کشتن و کشته شدن می داد ... وان حمام  تا نصفه پر آب شده بود و چک چکه آب داغ و مه حمام خبر از تب سوخته شدن و سوزاندن میداد... دوست داشت، همه این لحظات را دوست داشت حتی بوی غلیظ باروت را...

 

                                          

تمام شامپوهای خوش بو را سرازیر وان حمام کرد تا بوی تعفن دنیا را پر نکنه... حیف بوی مرده که توی این گنداب زندگی بپیچه... آرام توی وان دراز کشید و به تمام لحظات دوست داشتنی فردا فکر کرد، و تیتر روزنامه ها که از همه دوست داشتنی تر بود و او که میکشت و کشته می شد و این زیباترین تصمیم تب زده زندگیش بود حتی سوزاننده تر از آن شب لعنتی و آن خاطره ... صدای گریه تمام فضای حمام را پر کرده بود ولی او گریه نمی کرد این صدای افرادی بود که برای تشییع جنازه او به قبرستان آمده بودند و از همه دلنوازتر، صدای گریه و ضجه های مادرش بود. مادر؛ تنها کسی بود که حق نداشت به تابوت او نزدیک شود ... دوست داشت، تمام این لحظات را دوست داشت... کشتن و کشته شدن، و این زیباترین تناقضی بود که به کمک این طلایی کوچولو میتونست خلق کنه... بوسه دیگر بر اندام گلوله طلایی زد و او را تا اسلحه همراهی کرد و صدای آماده بودن اسلحه حتی ملایم تر از صدای پیانو بود... تب؛ تنها همراهی بود که تا این لحظه اجازه همراهی او را داشت ... تمام بدنش میسوخت، تمام صورتش میسوخت، تمام آب توی وان میسوخت و همه منتظر بودند تا او زیباترین تناقض دنیا رو به نمایش در بیاورد ... کشتن و در همان زمان کشته شدن... اسلحه پوست سفید و داغ گردنش رو نوازش میکرد و تب؛ جنون زیباترین هدیه خداوند به انسان است و تب؛ سوختن و سوخته شدن و در یک زمان؛ کشتن و کشته شدن و تب...

ساعت بزرگ توی راهرو به زمان می کوبید، یک... دو... سه و سوختن و تب؛ آفرید؛ زیباترین تناقض دنیا را ... کشتن و کشته شدن در یک لحظه ... و خفتن در تب و خون که سوزاننده بود؛ آرام و دوست داشتنی... کشت و کشته شد...

 

پی نوشت : وسوسه کشتن و کشته شدن در بطن همه ماست و تب...  

 

نوشته شده در چهاردهم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط بی نام| |

امروز تو کافه جوانکی لاغر اندام و قدبلند با پوششی امروزی و موهایی در حال عروج، در حالیکه نگاهش را به صفحه تلفن همراهش ( موبایل پاک سازی شده ) دوخته بود و لبخند ملیحی بر لب داشت و هر چند دقیقه یک بار تکانی به خود می داد و دوباره با سرعتی حیرت انگیز، انگشتان دستانش را بر روی کلیدهای تلفن همراه می کوبید و بعد از مدتی با لرزش دستگاه، سریع شروع به خواندن مطالبی می کرد و کیفی میکرد اساسی و پکی بر سیگار می زد بس عاشقانه...

با این عقل نیم سوزم حدس زدم دارد با دلبرکش پیامک بازی ( اس ام اس پاک سازی شده ) می کرد و دل و قلوه را با امواج مخابراتی برای هم ارسال می کردند.

نمی دانم چه شد که به یاد این مطالبی که در ادامه عرض خواهم کرد افتادم و خلاصه ساعت ها به این شیوه جدید عشق بازی و دل باختگی فکر کردم ؛

خدمتتان عارضم  سال هاست که انسان ها با حرکت نورمانند تکنولوژی و علم به سمت جلو می روند و  مجبورند کمتر همدیگر را ملاقات کنند و بیشتر به خدمت تکنولوژی و کار و ... باشند. اما؛ اما ، عجبم از این عشق که حتی خود را همگام با علم و دانش و اختراعات و اکتشافات جهان همگام می کند و شاید هم کمی بیشتر!

از زمان اختراع تلفن که خداوند پدر الکساندر مرحوم را بیامرزد، تا به امروز که این فرانسوی های عاشق پیشه این وسیله یعنی تلفن همراه را اختراع کردند تا تولد پیامک و آدرس الکترونیکی ( ایمیل پاک سازی شده ) و غیره، شما ببینید این عشق و بازیهاش( یا همان لاس خودمان )  چه انعطافی پیدا کردند و عجبا بر این عشق!

به زمان زنده یادان رودکی و فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا که می نگریم عشق با نیم نگاهی بر چهره یار آغاز می شده و عشق بازی یا با نوشتن غزل یا شعری و قصیده ای و خلاصه در ادبیات بوده و عاشق به هنگام دلتنگی برای یارش و به یاد او شعری می سراییده از انتهای قلب سوخته اش و در توصیف چشمان سیاه و ابرووان کمان و صورت گرد و دلنشین معشوق و وسیله رساندن این شعله سوزان و محبت یا کبوتری سفید بوده و یا پیکی اسب سوار.

به جلوتر که می آییم می رسیم به زمان زنده یادان عشقی و شهریار و ... که آنها هم شعری می سراییدند در مدح قد و بالا و صدای زیبا و نجابت یارشان؛ و آنان توفیق دیدار یار را به سبب پیشرفت روزگارداشتند و خودشان به خدمت یار می رسیدند و یواشکی شعر را تقدیم می کردند.

زمان پیشرفت کرد و خداوند الکساندر گراهام بل را آفرید و دانشمند کرد، این پدر آمرزیده، تلفن یا همان تیلیفون را اختراع کرد تا دلبران و عاشقان پشت تلفن برای هم عشق را بپکانند و ابراز محبت کنند و البت گاهی به علت اینکه کسی جز یار گوشی را برمی داشت مجبور بودند از خوشان صدای فوت و یا گربه در بیاورند...

و عاشقان در ثنای قد و بالای یار و لباس زیبای او در سر قرار دل می بردند از دلبرکان بس دیدنی.

اما خداوند در کشور عشق و عطر یعنی فرانسه، دانشمندانی را به دنیا هدیه داد که وسیله ای بس دوست داشتنی به نام موبایل و البته به فارسی تلفن همراه را آفریدند که خداوند پدرشان را بیامرزد. چه بگویم از این موبایل که هم مایه رحمت است و هم لعنت ، مخصوصاٌ از زمانی که تمامی گوسفند فروشان و برادران آجر بالا انداز هم به میمنت و شادمانی به داشتن این وسیله مفتخر شدند... و اما عشاق که شب قبل را با عشقی عظیم با هم گذرانده بودند از خاطرات و خطرات و... سخن می گفتند و ما در اینجا به احترام عموم سکوت می کنیم ...

اما از عاشقان بگویم که ساعت ها با هم دل و قلوه می دادند و خالی بندی می کردند و شکر ایزد که سقفی نیست برای فرو ریختن، البت آدمها و عشاق کمتر همدیگر را دیدند و بیشتر صدای هم را شنیدند و از دیگر حسنش این بود که توان حضور در کنار دلبرک دیگر  و همزمان با دیگری پشت تلفن همراه عشق بازی کردن را به بشر داد و در پاسخ یار که با صدایی همراه با عشوه از تو می پرسد : عزیزم ، کجایی ؟ می توانی بگویی در جلسه به سر می بری و پروژه مهمی در حال انجام است!

اما؛ اما، خداوند توسط بندگانش پیامک را آفرید؛ فن آوری به غایت راحت که حتی دیگر از شر صدای دلبرکت نیز راحتی و هر گاه پیش دیگر معشوقی می توانی به آن یکی پیامک بفرستی که " Call you later, honey"   و چه حالی می کند آن بدبخت.

خیلی وقت ها هم برای خالی نبودن عریضه و برای اینکه هم دل این را به دست آوری و هم دل آن چند تا را، یه پیامکی می زنی که :

Azizam, migiramet antennemide, ba babam biroonam residam khoone mizangam”

و بعد بروی حالت را بکنی و فاتحه ای جهت آمرزش روح مخترعان و مکتشفان جهان بفرستی....

همین طور که پیش می رویم تکنولوژ ی فراوان و پیچاندن یار چه آسان می شود... و اما این پیامک و متن های عاشقانه و جک های بی مزه و دوری و فاصله آدم ها و جایگزینی لغات الکترونیکی و مصنوعی به جای دیدارهای دوستانه و عاشقانه ... مطمئنم روزی می رسد که بوسه های عاشقانه را نیز برایت با پیامک بفرستند و چه بسا ازدواج پیامکی و حتی تولید موالید با پیامک!؛

خدا رو چه دیدید ... زنده می مانیم و تا به آن روز منتظر  ...

 

پی نوشت :

                ۱. منظور از پاک سازی شده، پاستوریزه و منظور گذر از صافی فرهنگشتان عزیز می باشد.

                ۲. و خداوند چه چیزهایی که نیافرید...!

                ۳. خدا بیامرزد ذکریا را برای کشف الکل، بیامرزد گراهام را برای اختراع تلفن و فرانسوی ها را برای اختراع موبایل و غیره و غیره ... صلوات

 

نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط بی نام| |

آدمهای پرتغالی، از جنس پرتغال هستند نه جنس سیب یا آلبالو و حتی هلو... دقیقاٌ از جنس پرتغال اونم از اون پرتغال های درشت پر آب که مزه شیرین دارند .

آدمهای پرتغالی وقتی صبح میشه با لبخند به آسمون نگاه می کنند و کمی آب پرتغال مخصوص توی لیوان نارنجی رنگ میریزند و یک نی نازک که روی سرش یک چتر زرد رنگه را میذارن توی لیوان و همه را توی سینی لیمویی رنگ با یک گل یاس برای خدا میبرن تا خدا توی تختخوابش صبحانه اش رو بخوره. آدم های پرتغالی میدونن خدا خیلی دوست داره کناره سینی صبحونش چند لبخند کودکانه و یک بیسکویت شکلاتی به شکل قلب باشه.

آدم های پرتغالی وقتی مسواک میزنن ترانه میخونن و حتمن صبح ها با صدای دلنشینی گنجشک ها رو بیدار می کنن و برای مرغ و خروس های همسایه بیسکویت می برن تا جوجه ها احساس کمبود نکنند و خوب بزرگ شن و وقتی رشد کردن مرغ و خروس های خوبی باشند و باعث افتخار والدینشون بشن.آدم های پرتغالی هیچ وقت سوار ارابه های آهنی نمی شن، اونها همیشه بین سبزه ها و گل های رز قرمز و صورتی و سفید، با دو تا پای پرتغالی پیاده به سر کارشون میرن و همیشه در بین راه چند تا از گربه های ناز و کوچولو رو به یک بشقاب شیر مهمون می کنند.

آدم های پرتغالی، هیچ وقت موقع راه رفتن از روی پای مورچه های توی عابرپیاده رد نمی شن و گاهی برای دلجویی از سوسک ها و جیرجیرک ها یک جفت جوراب به هدیه می برند.

آدم های پرتغالی همیشه از ابرها به خاطر اینکه با اونها مسافت زیادی رو همراه میشن و هم صحبتشون میشن، تشکر می کنند و به پاس این همراهی هیچ وقت زیر بارون چتر روی سرشون نمی گیرن.

آدم های پرتغالی، وقتی از کنار حیاط پر سر و صدای دبستان ها رد میشن بلند فریاد می زنن : یوهو، سلام کودکی، سبد گلی که برات فرستادم به دستت رسید؟

آدم های پرتغالی، وقتی میرن سر کارشون ، دم درب محل کار ابروهاشون رو توی جیب کت پرتغالیشون میذارن تا یک وقت موقع کار تو هم فرو نرن و همیشه لبخند میزنن و البته در تمییز کردن عینک دودی مشتری ها، مهارت دارن و انقدر اون رو خوب تمییز می کنن که شیشه عینک عین آب زلال حوض خونه پرتغالی اونها، صورتی رنگ میشه.

آدم های پرتغالی، دلشون برای آدمهای طعم دار زود زود تنگ میشه و برای ابراز محبت یک کارت پستال نارنجی با قلب های ریز لیمویی به آدرس قلب دوستاشون میفرستن.

آدم های پرتغالی وقتی عاشق میشن بوی بهار نارنج میگیرن و وقتی عشق رو میبوسن تمام وجود او رو هم پر از طعم پرتغال اونهم از نوع پرتغال خونی خوش طعم میکنن.

آدم های پرتغالی هر روز جشن تولد می گیرن و کیک تولدشون رو پر از شمع خاموش میکنن تا وقتی پروانه ها به مهمونی اومدن بال هاشون نسوزه و راحت تر برقصند.

آدم های پرتغالی، زندگی می کنن و زندگی می بخشن و همیشه از خدا توی جلسات رسمی و غیر رسمی با شربت به لیمو و کیک تمشک و شیرینی های پرتغالی پذیرایی می کنن و اونها به خدا در شانه کردن موهای دخترکان کفش کوچولو کمک میکنند و کراوات نارنجی به پسرهای خسته از بازی حقیقی کادو میدن و همیشه با اونها کارتون عصر رو نگاه میکنن.

آدم های پرتغالی اصلن توی زندگیشون غلط های دیکته رو با پاک کن از بین نمی برن و دور اون غلط رو با رنگ نارنجی ابر می کشن تا خوشگل بشه  و همیشه توی دفترچه شون پر میشه از ستاره های پرتغالی.

آدم های پرتغالی موقع مرگشون دو تا بال پرتغالی در میارن و وقتی میمیرن دوباره متولد میشن و با بوی قویتر پرتغال به آب دادن ابرها برای بارش بهاری کمک می کنند.

آدمهای پرتغالی روی زمین هم هستند و همیشه مزه پرتغال می دهند همیشه؛ هیچ وقت طعم و بوی اونها عوض نمیشه و همیشه بوی پرتغال می دهند نه بوی سیب، نه بهار نارنج و نه حتی تمشک تازه، فقط پرتغال آب دار و شیرین.

 پی نوشت : شما چه مزه ای دارید؟

 

نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

دوستان و علاقه مندان به سی نی ما، شرمنده اخلاق ورزشکاریتون به علت سفر به کافرستان آمریکا و شرکت در مراسم اسکار، یکشنبه کافه تعطیل است. چه کنم که اگه نرم دل بسیاری از زیبارویان و خوش تیپان هالیوود میشکنه منم که طاقت ندارم دل بشکونم و باقی ماجرا ...

 البت شما هم میتونید با تخمه آفتابگردون و زیر شلوار ی راه راه  (حتمن راه راه ) حالا کردی هم بود عیبی نداره و سیگار بهمن و بوق، تشریف بیارید دمه فرش قرمز بشینید و خواهران و برادران هالیوودی رو به شیوه ممد بوقی و دوستان استادیوم آزادی تشویق کنید. فقط خواهش میکنم بی کلاس بازیه بستن بمب به خودتون و این کارها رو نکنید که اونوقت دلخوری پیش میاد و روزمون خراب میشه.

خوب؛ مینی بوس اومد، ما رفتیم؛ شوما هم بیایید ، خوش میگذره دوست داشتید واستون جا می گیریم، ضمناٌ شعار " انرژی هسته ای و ... " یادتون نره که اونوقت ایروونی بودن و حق مسلم و غیره پای مال نشه ... مخلصیم .

پی نوشت : تبریک برای حق مسلم ما، البته مطمئنم بوش جون، دهن ایران رو توی شورای امنیت آسفالت میکنه ولی خوب بذارید خوش باشیم آخه یوم الله اسکاره...

نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط بی نام|


Design By : Night Skin