تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

دلم برای خودم تنگ شده... چند روز یا شایدم چند ماه و چند سال میشه که خودم رو ندیدم ...

نه؛ توی آیینه نبودم، توی اتاق را هم گشتم، نبودم؛ حتی توی حمام یا توی کتابخانه لا به لای کتاب های ضخیم و نازک هم نبودم. حتی بین گلدان ها و حتی توی آشغال ها هم نبودم... کی و کجا خودم رو فراموش کردم ؟ کی بود؟

شاید بین اون کتاب ها و نظریه ها و بین نام اون فلاسفه لعنتی خودم رو جای گذاشتم ؟
نه؛ نه؛ شاید اون روز که با تموم وجود دلم میخواست او؛ بمونه ولی غرور لعنتی نذاشت، خودم رو بین آن فریادهای بی صدا جا گذاشتم...

شایدم خودم رو توی گذشت این ساعات و روزهای خسته کننده لعنتی انقدر توی محلول صبر شستم که دیگه چیزی نمونده...

نه، من خودم رو توی خاطرات و بوی دفترهای صد برگ و شصت برگ دوران دبستان وقتی با بچه ها با سرعت نور دور حیاط مدرسه می چرخیدیم توی اون هیاهوی عمو زنجیز باف، گم کردم، شاید هنوز منتظر عمو زنجیر باف هستم تا زنجیز زندگی من رو ببافه و بیاره...

شاید در مراسم مرگ گلی و بچه های کوچه صفا، جای موندم وقتی هیچ دادی نبود تا بی داد کنیم، وقتی همه سکوت کردند در برابر مرگ گلی؛

شاید توی اون سالن های تو در توی دانشکده یا توی آزمایشگاه بین محلول های اسید سولفوریک و ید و کلرید پتاسیم حل کردم ؟ عجب کشف بزرگی بود روزی که مشروب 90 درصد را در برابر چشمان استاد به همه نشان دادم که این منم فرزند ذکریای رازی مرحوم ... و چه فریادی بود فریاد مدیر کمیته انضباطی... اما رتبه شماره یک فریاد را در زندگی من مدیر دبیرستانم داره، وقتی دید موهایم را با نمره 4 به خاطر یک شرط بندی زدم و با لبخند وارد شدم...

شاید خودم را در بین چمدان های لباس پدرم که همیشه در اون سفرهای لعنتی بود جای گذاشتم ؟

من در بازی های کودکیم گم شدم، وقتی درب خانه ها را میزدیم و با شوق فرار می کردیم، من در آن فرارها جای ماندم.

من در بازی قایم باشک آخرین نفر بودم که پیدا نشدم.

نه؛ نه؛ اینها خیلی نزدیکند، من چند سال است خودم را جا گذاشتم نمیدونم کنار دریا، در آغوش او که رفت، در میان موهای بلند و رقصان آن دختر، شاید زیر پاهای شما و یا شاید در جیب پالتوی زمستانیم؟

من خودم رو بین همه زنان و مادران و پدران و مردان خاکستری این شهر جای گذاشتم، بین همه اونهایی که خودشون رو مقصر می دانند در هبوط آدم.

این من نیستم، من؛ من کودک شادی بودم با شلوارک و پیراهن با موهایی کوتاه با صورتی گرد و موهایی مشکی و لخت، با چشمانی سیاه رنگ و پر از برق شیطنت، با لبانی پر از لبخند، با پاهایی دوان، با دستانی رقصان، با فریادی برخواسته از شادی در دلم، با نگاهی پر از امید... من، دیگر آن نیستم که بودم، شادم ولی غمگین، می خندم به جای گریستن، هستم ولی نیستم، نیستم ولی هستم، توی آیینه این من نیستم، روی حباب های آب این من نیستم، این چهره از ان من است ولی این روح از آن من نیست...

در کدام لحظه غفلت، دست کودکیم را رها کردم و سرگردان ماندم در این نکبت بزرگ شدن؟

شاید من تنها فرزند حوا بدوم که هبوط نکردم و مستقیم به جهنم رفتم؟  

نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط بی نام| |

آقا من اون روز دلم شیکست و خورده هاش ریخت روی زمین کافه اصلن حوصله جمع کردنشو نداشتم که یه دفعه ننه آق فری اومد و از روی خورده دلم رد شد و یه دفعه یه تیکه خورده دلم رفت تو پاش و ننه فری خم شد تا ببینه چی بود که حاجی حجتِ مهر و تسبیح فروش با اون پیرهن چرک روی شلوارش و یه من ریش سفید و بوی دهنش که بوی آشغال پیاز میداد، وارد کافه شد تا دوباره نصیحتم کنه تا نذارم دخترا اینجا سیگار بکشن و بی ناموسی کنن که یه دفعه چشش به باسنِ ننه فری افتاد و در دل خداوند رو عجب گفت که چه شباهتی بین این باسن دوست داشتنی و باسن خانوم جنیفر لوپز که دل بسیاری از برادران به فرم آن دخیل گشته،  وجود دارد و یک نه، صد دل؛ عاشق ننه فری شد و خلاصه چون این روزها نزدیک یوم الله ولنتاین است حاجی فرصت را با ارزش یافت و گل رزی را از روی میز کافه کش رفت و جلو آمد که : ای حبیب دل خسته و ای حوریه بهشتی بیا در زندگی کویر مانند این حاجی خسته دل و با دم مسیحایی خود بهار را به لحظات حاجی هدیه کن !

 القصه که ننه فری هم که چند صباحی بود فیلش هوس هندستان را کرده بود و بدجوری از " اون کارها " دلش میخواست؛ بی معطلی گوشه چشم نازک کرد و لبخند پیر مرد کشی زد و بله را قرائت فرمود.

جاتون خالی همانطور که عشق را برای هم منفجر میکردند بیرون کافه رفتند و احتمالاٌ به مسجد محل جهت قرائت صیغه ( که عجب چیز باحالی است این صیغه و به نوعی روسپی ها را محرم و محرمان را روسپی میکند ! ) رفتند.

اما؛ اما؛ بعد از گذشت چند ساعت حاجی و ننه فری که حال باید او را خانوم حاجی بنامم، وارد کافه شدند و دست در دست پشت میز کنار شومینه نشستند و این جانب متوجه شدم که حاجی ریش را مرتب نموده و لباس جدید به تن کرده و عجیب اینکه پیراهنش را در شلوار قرار داده و ادکلن تندی زده و نه از چرخاندن تسبیح در دستانش خبری بود و نه بلند استغفرالله گفتنی! در این فکر بودم که صدای حاجی بلند شد که لطفاٌ یک قهوه فرانسه و یک کافه گلاسه وانیلی همراه با توت فرنگی برای خانوم حاجی ببرم!

نزدیک میزشان شدم که حس کردم دو شاخ به بلندی برج ایفل بر روی سرم در حال روییدن است، چرا؟ حاجی داشت قطعه ای شعر بسیار رمانتیک از یک شاعر فرانسوی میخواند و چشم از چشمان روشن، ننه فری بر نمی داشت!

سفارش را بر روی میز قرار دادم و مانند خری که در آینه خود را میبیند و متوجه میشود تا به حال اسب بوده نه خر ! با چشمان کاملاٌ باز و متحیر به آنها می نگریستم که حاجی اخمی کرد و دستور داد که یک قطعه از آهنگ های رمانتیک که در شب ولنتاین مناسب حال دلدادگان است را بگذارم و من نیز اطاعت امر کردم، البت در حین نزدیک شدن به گرامافون به این فکر میکردم که از ترانه های مرحومه پوران بگذارم  یا از ترانه های عزیز تازه از دست رفته مهستی که صدای حاجی بلند شد که دخترک؛ ترانه ای از ترانه های ضعیفه ی کافر "پاتریشا کس " خواننده فرانسوی بگذار، به خدا اگر همان لحظه مرحومه مرلین مونروی محبوبم با لباس سفید و لبانی قرمز رنگ وارد کافه میشد و به من دستور شراب قرمز میداد اینقدر متعجب نبودم که حاجیِ تسبیح فروش نام این خواننده را بداند!

خلاصه،  با بلند شدن صدای این بانوی اهل کافرستان فرانسه، حاجی زمزمه کنان این ترانه را می خواند که
 “when I was Young” و  زن حاجی را به رقص دعوت کرد نه عادی بلکه به شیوه پسران جوان ایتالیایی و فرانسوی که در برابر معشوق زیبا رویشان زانو میزنند و تقاضای رقص میکنند و چشمکی پس از این درخواست نثار دلبرک می نمایند!

زن حاجی و حاج آقا شروع به رقص والس کردند و حرکاتی می کردند که آنجلینا و برد هم در فیلم آقا و خانوم اسمیت از انجام آن خجالت می کشیدند و خلاصه اینکه حاجی حجت تسبیح فروش ما در این حالت چیزی از پیر پسر خوش تیپ هالیوود یعنی برادر جورج کلونی، کم نداشت و شاید از او هم بهتر میتوانست مخ بزند.

آهنگ به پایان رسید و حاجی ای که همیشه از اینکه مشتریان جوان کافه دست در دست هم از کنار مغازه اش عبور می کردند و خنده کنان و شاد به خاطرات زیبای آینده فکر می کردند، گله می کرد در پایان رقص بوسه ای به گرمای آفتاب جزیره قناری بر لبان آغشته شده به ماتیک قرمز زن حاجی زد و دهان این کافه چیِ ناقص العقل به اندازه غارهایی که اجدادمان در آنها عشق بازی میکردند باز ماند! ( راستی عشق بازی در غارهای تاریک آن دوره چگونه بوده؟ خوب شد آتش کشف شد والا حتماٌ قسمتی از بدنمان خرس مانند بود چون به جای خانومشون در آن تاریکی یقه خرس خفته در خواب را می گرفتند ! )

چشمتون روز بد را نبیند که البته داریم در این مملکت میبینیم، نمیدونم کدام شیره پاک خورده ای آق فری رو خبر کرده بود که "بدو ننه ات رو بردن" ، و او نیز با زیر شلوار راه راه و یک چاقوی نسبتاٌ ترسناک وارد کافه شد و البت کلاه به سر و پاه برهنه ... وقتی این صحنه عشقی را دید فریاد برآرود که : ننه؛ کمرمو خورد کردی ننه. ( یاده برادر معین و شعر ننه اش نیز به خیر )

و حاجی که حاضر نبود این معشوق را از دست بدهد سینه سپر کرد که : چیه ؟ زنمه، صیغه نود و نه سالمه! ( راستی طولانی ترین ازدواج چند سال؟ که صیغه نود و نه ساله داریم؟ سوال فلسفیه عجیبیه نه؟ )

و آق فری که دیگه سبیل هاش به سان دم گربه ای تیز شده بود داد زد: چی؟ نود و نه سال؟ آخه زپرتیه مردنی تو خیلی عمر کنی و تازه عزرائیل پرونده ات رو گم کنه فوقش دو سال دیگه بمونی تو این دنیا و بعدش باید ریغ رحمت رو سر بکشی، اونقت من با یه ننه تازه فلان از دست داده چی کار کنم ؟...

که در این لحظه ننه بلند گفت : دور از جونش، زبونت و گاز بگیر ، آغت ( آقت نمی دونم ) میکنم

و زد زیر گریه و یه خورده تکونی هم به گوشتهاش میداد و حاجی رو دیوونه تر می کرد  و حاجی هم داد زد  که : ای پسره نامرد، دلت میاد این زن و اذیت کنی؟

فری بیچاره که تازه یه چیزیم بدهکار شده بود گفت : بسه بسه، ننه؛ یا من یا این پیری

ننه هم که بدجوری" از اون کارها "بهش ساخته بود با عشوه گفت : معلومه شوورم !

و اینجا بود که فری زد تو سرشو گفت : ننه، واسه این پیره سگ من و نوه هات و همه رو دادی به چاه فاضلاب؟

: خفه شو، پونزده ساله بی شوور دارم کلفتی شوما رو میکنم بذاری یه صباحی واسه خودم باشم

نمی دونم چی باعث شد بپرسم : ببخشید چقدر مهرتونه حاج خانوم؟

خانوم حاجی سینه اش رو بالا گرفت گفت: 1308 تا سکه با یه سفر حج و یه سفر کربلا و 14 تا بوسه و یه سبد گل مریم به نیت اسمم و یه ماشین ال 90 ... ( زرشک؛ امیدوارم در ایران خودرو ثبت نام نکنه که تا صد سال دیگه هم خبری از لوگانِ خرنشان نیست ... )

خلاصه در این لحظه فری به سانِ رستم چاقو رو دور سرش چرخوند و به پیروی از قیصر و مرحوم فردین به سمت حاجی رفت و میخواست این ننگ رو از روی دامن چین داره ننه اش پاک کنه که حاجی دست تو جیبش برد و کارتی رو به فری نشون داد که آق فری ما یخ زد و بعد از مدتی خشتکش رو به باد داد...

اما کارت چی بود؟ کارت نشان میداد که حاجی حجتِ تسبیح فروشِ ما از گروه سربازان گمنام امام زمانند! یعنی از برادران اطلاعات که چوب در ماتحت بسیاری کرده اند و امیدوارم در سر پل صراط توفیق داشته باشیم که ترتیبشان را توسط گرز آهنی جناب دربان جهنم بدهیم.

از ترس آب در گلوی من و فری و حتی خوده ننه فری خشک شد که ددم وای؛ الان است که همه را گرفته و به دست برادران سبز پوش بدهند... ولی حاجی که دل در گروی باسن حاج خانوم داشت قول داد که اگه فری دست از سره مبارکشون برداره این دفعه گذشت میکند و به خاطر خدا و رسولش و امامان معصوم که دست او را در قیامت بگیرند، از خطای آق فری ما بگذرد ( البته به خاطره مقدسات رو کمی شک دارم ولی بازم دستش درد نکنه ) و آق فری که دید ننه اش یه نوک پا اومد بیرون صیغه شد وای به حال وقتی که اون نباشه، حتماٌ بچه هاش یکی یه دونه گردن کلفت میارن تو خونه  و ... وقتی از زندون برگرده صاحب کلی نوه شده؛ قبول کرد و با تنبونی به باد رفته و دست از پا و سبیلش درازتر به خانه بازگشت و حاجی و خانوم حاجی هم با ذکر قربان صدقه دست در دست هم به سمت در کافه رفتند و حاجی نگاهی به این حقیر کرد و به شیوه مردان ونیزی گفت : Happy valentine  کافه چی ... و گل رزی را از روی میز کافه کش رفت بی پدر.

و من هنوز در این عجبم که خورده دل های من این همه اعجاب را به بار آورد یا باسن ننه فری ؟ و شاید هم باید از خانوم لوپز به خاطر  باسن گران بهایش تشکرات کرد و طلب خیر در این دنیا برایش از خداوند طلب کرد و در آخر از خداوند متعال طلب صبر عنایت فرماید و استحکام بیشتری به فک ما جوان ها بدهد که از بس عجیب تر از عجیب دیدیم خورد نشود... و امیدوارم باسن خانوم لوپز برای خودش نیز سبب رحمت و خیر باشد که دل بسیاری از آقایان وطن عزیزمان را شاد میکند، هر چند برادران ما دلشان به خیلی چیزها گرم است ولی بازم مرام این بانو را ممنونیم...

 

پی نوشت : دل دیگه یه دفعه به یه جای یکی گیر میکنه دیگه ...

                یوم الله ولنتاین نیز مبارک صاحبش باشد...

 

نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

میگم اینجا خرتو خره میگین زررررر میزنی آق فری.

به خدا ترکید دلم از بس هر چی دیدم ریختم تو این بی صاحاب اومدم دو کلمون با سروره خودمون درد و دل کونم و رفع زحمت کنم.

بابا تا دیروز یارو پالون دوز بود یه دفه نمیدونم چی شد؟ چه تقی به توقی خورد که حالا تو شومال شهر برج ساخته خدا طبقه میفروشه خودا تومن.

یارو آه نداشت با ناله سودا کنه، جون شوما، رفع حاجت نمی کرد نکنه گشنش بشه حالا واسه من بنز سوآر میشه و واسه هر کدوم از کره خراش ماشین ریدیف و موبایل و خونه خریته که چی؟ آقا شده وارد کوننده چایی خارجی که وقتی دم میکنی مثکه شاشیدن تو فنجونت.

پریروز تو محلمون داشتیم میی رفتم سره کار که اقدس کوتوله زنه مصطفی دله دزد رو دیدیم که  با چه چسان فیسانی داره میره استرخ! تا همین چند ماه پیش حموم نمی رفتن نکنه تمییز شن حالا که شوهره دله دزدش  تیر آهنه دزدی وارد مملکت میکنه وضشون حال گرفته و میرن استرخ و سونا ، خانوم بی بی، حالامو ببین!

مرتیکه آسمون جور رو با هزار دروغ و کلک کردنش صاحاب این خراب شده، زرتی هنو نرسیده آفتابه گرفت دستشو، خیر سره ننش رید تو این بنزین، جون شوما، باس واسه یه لیتر بنزین صد ساعت تو این پمپ بنزین های خراب شده واستی و با فلانت بازی کنی تا نوبتت شه . بدم بعده کلی معطلی، تا کارت سوخت سگ مصب و میذاری توش زرتی مینویسه کارتتون سوخته چرا ؟ هیچ مادر به خطایی نیست جوابتو بده. بعدم الکی قپی میان میگیریم و دولا میکنیم ولی چش میدندازیم میبینیم صد تا الاف دور پمپ بنزین عینه کفتار میچرخن و بنزین رو لیتری خودا تومن میدن به ملت. از اون ورم دادار دودور راه میندازن که انرژیه هسته ای حقه مسلم ماست ؛ حقه مسلم شوما تیرای شهرداریه بی صفتا.

حالا بماند که صف بنزین طولانیه؛ ما نمی فهمیم چرا کارواش ها شلوغه ؟ نه که خیلی قشنگ ماشین میشورن، تف مال میکنن و کلی پول میگیرن تازه تا میای بتمرگی تو ماشینت صد تا گشنه دستشونو مثه فلان خره مشتی دراز میکنن که آقا انعام انعام. معلوم نیست انعام میخوان یا باج ؟ اگه ندی کلی غر میزنن و بهشونم بدی مثه دختر کریم رشتی پشته چش واسط نازک میکنن پدر سگا. والا قدیم میرفتیم کناره جوب و میشستیم این آهن پاره رو هیشکی هم کارمون نداشت.

مرتیکه ریده تو مملکت بساط راه انداخته میره از این دهات به اون کوره دهات و یه مشت کور و کچل و بدبخت دورش جمع میشن یارو افه میاد، دوستم دارن؛ نه بابا، نه والا، بدبختا نامه به دست فک میکنن تو آدمی میخوان دردشونو بت بگن تا دوا کنی، احمقا نمیدونن که موز بدن بیشتر هواشونو داری.

اااا ، انتخابات این مجلسه گور به گوری شده قیمت پودر رخت شویی گرون شده و پودر لباس نایاب شده؛ ما نمیدونم واسه مالیدن فلان آخوندا این نماینده ها به پودر احتیاج دارن مگه؟

زمستونه؛ برف میاد، گاز مردم بدبخت قطع میشه، تو سرمای استخوون سوز زن و بچه مردم میلرزن اونوقت تلفیزیون میگه ایران با ترکیه رد و بدل گاز میکنن. هی نشون میدن مردم سردشونه این دل بد مصبه ما میسوزه رعایت میکنیم ، یه پدر آمرزیده نیست بگه، ای بی پدرا؛ واسه چی باس ما رعایت کنیم و از ترس قیامت و اینکه یخه مون و نگیرن چوب همه جامون نکنن هی شعله بخاریمون و کم میکنیم مثه فلان حلاجا می لرزیم بعد میبینیم گاز مملکتو میفرستن واسه ترکا!

من تا به این سن آدمهای هزار رنگه بوقلمون صفتی مثه اینا ندیدم ، حالا هم که نزدیک این دهه زجره و هی لنگه این شاه ننه مرده رو میگیرن میکشن وسط که کافر بوده، وطن فروش بوده، فسات رو تو مملکت زیاد کرده،خانوم باز بوده، آبجیش هروئین میاورده تو مملکت؛ آقا درست ؛ شوما که دین دارید و انسانید و وطن پرستید شوما بگین اینهمه زن خراب تو گوشه خیابون همچین که شب میشه مثه گرگ میریزن بیرون از کوجا اومدن؟ این همه موات مخدر چه میدونم رنگ و وارنگ که تریاک جلوشون پیغمبره از کدوم گورستونی سر درآوردن؟ بعدشم واسه خر کردنه ملت میگن قلیون ممنوعه، اینم نه واسه من و شوما، نه؛ میخوان دلخوشی رو از دو تا جوون بگیرن و هدایتشون کنن طرفه هزار کثافت کاری که نتونن سر بلند کونن و اعتراض کنن، جونه آبجی ؛ معتاد باشی میگیرنت دو شب بعد ولت میکنن ولی اگه عرق بخوری میگیرن پدرتو در میارن واسه چی؟ آهان؛ واسه اینکه وقتی معتاد باشی سرت پایینه و میزنن هی تو سرت ولی عرق خوری کنی میخوای عربده بکشی و سرت بلند میشه.

مرتیکه یه من ریش تو اون صورتشه که ایشالا صابون مردشور روش بکشن، کلی اهن و تلپ داره که چی؟ آقا ماله حراست یه وزارت خونه خراب شده است؛ اومده دختره همسایه ما رو گرفته ، دختره بدبخت هنو بیست سالش نشده پارسال شوهرشو به خاطره قاچاق کشتن بعد این مرتیکه اومده گرفتش، تازه میگن این چهارمین زنشه. ای که کمرش از آهنه پدر سگ . یکی نیست بگه نامردا شوما فقط زورتون به خرده پاها رسیده؟ اگه مردین؛ برین کله گنده ها رو بگیرین که یحتمل یا داششونه یا پسر خاله ای چیزیشون.

اِ اِ ! جوونای مردم رو زمونه رئیس جمهوریه اون آخوند خوش تیپه زدن شل و پل کردن آقا نامردا جنایتو گذاشتن تو جیبشون و درشم گل گرفتن! ای که مصبتونو شکر.

بابا لاکردارا؛ آخه مگه ما هالو هفت شنبه ایم که زرت و زرت تو تمومه دنیا بمب میذارین و بدشم میاین زیر پرچم امام حسین سینه میزنید؟ بعدم یه مشت آدم فروشه بی دین هی میگن ولایت، ولایت، آخه امیرالمومنین اینطوری زندگی کرد؟ دهنه ملتشو صاف کرد و هی به ریششون خندید؟ خدا اتیشتون بزنه که تو دینم ریدین.

آقا ریدن تو دین دیگه، جایی که به نفعشونه میگن نه اینجا منظوره قرآن اینه جایی هم یه ور دیگه باد میاد میگن، نه؛ نه؛ منظور این بوده آقا جای خدا هم اینا حرف میزنن.

زمونه شاه، یه مشت دانشجوی معصوم اومدن انقلاب کردن، ما نفهمیدیم اینا از کدوم چاهی سرزدن بیرون بعدم دیدیم ای بابا؛ تموم اون طفل معصوما رو تیربارون کردن به جرم ضد انقلاب بودن! آقا مرام رو خوردن و معرفت رو بالا آوردن .

همین ننه مریم خودمون بنده خدا سه تا شهید داده یک کلمه ادعا نداره و تو یه زیر زمین نمور زندگی میکنه اونوقت این کریم سیاه یه تیر از بغل دست پسر عموش رد شده تا حالا دو تا خونه و ماشین و کلی چیز تیغیده!

آقا ما تا چند سال پیش تو کل این محل یه تکیه داشتیم واسه علی اصغر؛ ما نمیدونیم تو این چند ساله چی میدن که هر کوچه یکی از این آشغال کله ها که از یه جایی لفت و لیس دارن یه هیات زدن و آی تظاهر میکنن آی تظاهر میکنن... ملتم بیچاره ها اکثرشون گشنه، جایی سینه میزنن که برنجش بیشتر و روغنش چرب تر باشه

عجب پفیوزایی افتادن به جونمون؛ تا میای حرفه حساب بزنی ، بگیر و ببند راه میندازن و هی به این آبجی ها گیر میدن که فساته فساته ؛ ما نفهمیتیم چکمه بره تو شلوار چه ربطی به فلان مردا داره؟ شده نقل گوز و شقیقه، تازه باید بهشون گفت که فسات رو شوماها دوست دارین بگین زر نزنین تا ما هم تکلیفمونو بدونیم.

آقا ما اگه میدونستیم گه خوردن رو چطوری به جا میارن میرفتیم و میفهموندیم که آقا گه خوردیم انقلاب کردیم؛ گه خوردیم؛ هر چند از هر کی میپرسی چرا انقلاب کردین؟ میگن ما؟ ما غلط کردیم یکی میگه تو خارج بوده یکی میگه تو خونه، ما نفهمیدیم په اینا بچه جن و پریا یودن یا همش فیلمه؟بابا به کی بگم ؟ دکتره شده خوننده! مطرب روحوضی، شده نوحه خون! پری بلنده شده مسئول گشت ارشاد دم خونمون! سید مومن مسجد رفته شده خونه نشین شده و اونوقت عرق خوره چشم چرون شده استخاره بگیره مردم! پسره غلام مسگر شده موسیقی دون! استاده دانشگاه واسه یه لقمه نون میره مسافرکشی اونوقت راننده تاکسی شده بنزین فروش! دکتر مملکت باس دنبال کار التماس کنه اونوقت دلال بی سرو پا آقایی کنه!

ای بابا تا میای حرف بزنی یه برچسب سیاسی میزنن دره ماتحتت و میبرنت یه جایی که نه جسدت پیدا میشه نه خبری ازت میرسه...

اینم از تلفیزیون؛ میره فیلم خارجی میخره انقذه از توش در میارن که ما نمی فهمیم آخرش چی شد؟ همین عیدیه یه فیلم گوذاشت از این آنجلی چی چیه؟ با اون پسر بوره که ریختن رو هم؛ همون اسمیت؛ آقا ما از اول تا آخر همه چی دیدم جز زنه آقای اسمیت! به دخترم گوفتم پس کو زنش ؟ گفت همون که با ماژیک سیاهش کرده بودن و از کنارش رد شد!! خوب نشون ندین ، مگه ملت خرن؟

آقا اینا خدای لاپوشونین؛ ضعیفه اومت سه چارتا عسک بگیره بره خارج زدن کشتنش و زرتی هم مثه شلغم کردنش زیره خاک؛ پسرشم که نعش ننه اش رو میخواد ببره بابا یه گریه زاری کونن میگن نه؛ ما خاکش کرتیم و خودش مرد ما داشتیم نازش میکردیم ذوق مرگ شده و پس افتاده!

تازگیام که مسخره بازی درآوردن و جوونای مردم رو میگیرن که چی؟ آقا اینا اراذل و اوباشن، آره هستن ولی اگه کار باشه و بتونن پول در بیارن و یه زندگی بسازن میخارن برن سراغه دخترای مردم و کارهای خلاف؟ اگه میخارن برید بخارونید ولی دردشون بیکاری و بدبختیه که شوماها آوردید تو این مملکت. پسره دلش از تنهاییه خونه واسه دلخوش گیسشو بلند میکنه به همونم گیر میدن، میره با شماره چهار میزنه بازم یه جور دیگه راس میکنن.

آقا ما یه خواهر زاده داریم، عینه هو پنجه آفتاب؛ خانوم، درس خونده، نجیب، به این پسر کوچیکه میگم آخه کره خر چی از این بهتر میخوای ؟ میگه : حرفتون درست ولی باس یه اتاق بتونم اجاره کنم دست زنمو بگیرم برم توش یا نه؟ میبینم راس میگه والا، خر شدیم فرستادیمش دانشگاه درس بخونه ، مهندس شه، نمیدونستم بی سواتای شارلاتان میشن آقا و این درس خونده ها میشن بله قربان گو.

 ببخشین سرتونو درد آوردم. دیگه باس برم، سر پیری عوض استراحت باس مثه گرگ تو این جاده ها زوزه بکشم تا جهازه دختر آخریه رو درست کونم, ایشالا خدا خودش نجاتمون میده. مخلصیم. خدافظ

 

پینوشت :

- به قول دوستی که میگفت : تو زندگی مثل زودپز باشید؛ وقتی جوش میارید و غل غل ( نمیدونم قل قل ) میکنی در کمال آرامش سوووووووووت بزنید.

- تا حالا این همه حرف مزخرف که درست باشه و از دل خودمون بلند بشه، نشنیده بودم.

-این آقا فریدون ما یه راننده تریلیه که از این به بعد هر چند وقت میاد تو کافه و درد دلی میکنه. ببخشید مقدمه رو نگفتم.

- تصویر بالا هم که ... هیچ نگویم بهتر است 

نوشته شده در دهم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin