تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست


کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

 

 

بالای شومینه کافه قاب عکسی است که  با دیدن تصویر درونش گرم میشم و بی اختیار حس عجیبی توی دلم به جوش میاد و با تمام وجود به این صداقت و عشق بی پرده احترام میذارم. متن پایین رو تقدیم میکنم به تمام عاشقان بی پروا که آشکارا عشق خودشون رو به معشوق نشون میدن.

 

" مسافر من، عشاق در لحظه جدایی میگریند ولی من زمان رفتنت را با بوسه ای لبریز از همه احساس و عشقم خداحافظی می کنم نه از برای اینکه شادم، نه؛ می خواهم تو با این بوسه از کنارم بروی و بدانی میمانم تا باز آیی و میدانم که میایی.

مسافر من، این بوسه داغ عشق بی پروایم را با خود حفظ کن، او را به تمام لحظات گرم خاطرات عشقمان سنجاق کن ، این بوسه گرم را به یاد تمام بوسه های پنهانی و آشکار لحظات جنونمان در آغوش بگیر.

این بوسه لبریز از لطافت مهربانی هایمان را با خود به خشونت جنگ ببر و هر گاه دلتنگ نوازش های آغوش کوچک و بی ریای من شدی در آغوش بگیر و آرام و بی ریا در آن گریه کن.

مسافر خودخواهی های دیگران، ای معشوق من، میبوسمت تا بدانی چه رسوا و سینه چاک شده ام و با این بوسه فریاد میزنم تا همه چشم تنگ ها بدانند که شیدای عشق توام و این جنون و بی پروایی ارثیه هر عاشقی است به معشوقش.

 ای دردانه قلبم؛ این بوسه را در سرمای سوزناک بی رحمی ها به صورتت نزدیک کن تا گرمای قلبم را با این بوسه  به چشمهای صادقت برسانم و بار دیگر با گفتن هزار باره " دوستت دارم" قلبت را گرم کنم.

ای درمان زخم دوری ام، بوسه ام را با خود ببر و در قلبت پنهان کن تا اگر روزی گلوله ای به تو نزدیک شد اول وجود بی مایه من را بدرد و بعد وارد وجود مقدس تو شود.

ای مسافر من، میبوسمت ، نه ده بار، نه صد بار و هزاران بار بلکه یک بار اما این بوسه را با قلب و روح و آرامش و آرزوهایم می آمیزم و به تو می سپارم و صاحب نام میشوم در شهر عشق که با یک بوسه جان دادم به یار، و تو روز بازگشتت با بوسه ای بر لبانم دیوانه ترم ساز و شعله ور تر کن قلبم را و دوباره زندگی همراه با گرمای عشق را به پاییز پر از باران چشمهایم بازگردان .

بهترینم، این گونه بی پروا از زمان خاکستری دوری، میبوسمت تا شرم کنی از بازنگشتن، تا شرم کنی از تنها گذاشتن من. میدانم ؛ میدانم رسم عاشقی نیست شرمنده کردن ولی من تو را شرمنده نمیکنم بلکه با این بوسه و انتظارم، دنیا و تمامی جفایش به عشاق را شرمنده این عشق بی آلایش و خالص و بی منتم میسازم.

خودت میدانی که انتظار و جدایی تلخ است مسافرم؛ ولی با تو معامله میکنم " این تلخی جانکاه دوری از آن من و شیرینی بوسه ام از آن تو ، خوب میدانی اگر لحظه ای از لحظاتت تلخ شود باید آن لحظه مرا مرده بدانی" .

میبوسمت و میبوسمت در تمامی لحظات سیاه میبوسمت، در تمامی روزهای خاکستری میبوسمت، در همه سختی ها و خوشی ها میبوسمت، در گذر لحظات جانکاه دوری میبوسمت، در بین خط به خط نامه هایت میبوسمت، میبوسمت و میبوسمت تا دوباره اعترافم را بشنوی ای مسافر دل نازک من که " دوستت دارم و میبوسمت" "

 

There are Tulips in my garden

There are Tulips in the park

But

Nothing is more be beaytiful than our two lips meeting in the dark.

 

(( لاله های در باغم، لاله های در پارک ، هیچ چیز زیباتر از لبان ما نیست که در تاریکی یکدیگر را پیدا می کنند.))

 

---------------- 

پی نوشت :

             - " تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست می دارم ... "

            - این زیباترین بدرقه ای  است که تا امروز دیدم ، گریه نکردن و بوسیدن معشوق و شاد و بی باک به استقبال انتظار رفتن.

                   -  احترام خاصی برای این زن که نمیدونم کیست، قایلم به خاطر نوع خاص عشقش " جدایی تلخ است ولی این تلخی مال من و شیرینی بوسه ام از آن تو "
نوشته شده در بیست و دوم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط بی نام| |

 

- بله، بفرمایید.

- سلام

- سلام ، بفرمایید

- منو نشناختی؟

- نخیر به جا نمیارم!

- منم، شیوا. امید خودتی؟

- تو! شی شیوا تویی؟ کجایی؟

- گوش کن امید، من دارم تا یک ساعت دیگه بر میگردم ، نمیدونم شاید نباید زنگ میزدم ولی نتونستم ، من، من...

- شیوا، تو رو خدا بگو کجایی ، میخوام ببینمت.

- نه امید، تو رو خدا نه، من دیگه نمیتونم تو چشمات نیگاه کنم. امید تو رو خدا منو ببخش ، من مجبور بودم

- عزیزم، گوش کن. تو این سه سال من همه جا رو گشتم ولی تو نبودی، شیوا، هیچ کس نشونیتو نداد ، تو رو خدا بذار ببینمت

- نه، گوش کن. من واسه این زنگ زدم که که ازت حلالیت بخوام، امید تو رو خدا منو فراموش کن ، به خاطر خودت.

- خودم؟ مگه خودی هم مونده واسم بی انصاف؛ من سه ساله زندگی نکردم. شیوا تو رو خدا با من اینکار و نکن. تو رو خدا. بی انصاف تازه داشتم فراموشت میکردم. بذار بیام ببینمت. به پات بیفتم و بگم بمون.

- بس کن امید. فکر کن من مردم.

- اگه مردی پس چرا زنگ زدی ؟ چرا این زخم و دوباره نیشتر زدی لامذهب. شیوا من مریض شدم . من سه ماه تیمارستان بودم بی معرفت. بابا حقمه بدونم چرا رفتی؟

- امید تو رو .... خ د ا اا ...

- گریه میکنی؟ من دارم می میرم. انقدر گریه کردم که دیگه اشکی واسم نمونده. شیوا بذار ببینمت تو رو قرآن، اگه هنوز چیزی تو دلت هست بذار ببینمت.

- نه، تو رو خدا نه. امید، من مجبور بودم برم به خاطر تو. آخه تو حق داشتی پدر شی ، آخه تو داشتی به پای من میسوختی، نمیتونستم بذارم پا به پای من زجر بکشی نمیتونستم بذارم هر روز که از شیمی درمانی بر میگشتم تو آروم گریه کنی و از خدا شفای من رو بخواهی . امید من دیگه دارم راحت میشم فقط یک ماه مونده تا راحت بشم.

- بسه؛ تو خودت بریدی و دوختی نامرد، من کنار تو خوش بودم آخه بچه میخواستم چیکار؟ آخه چرا نذاشتی خوش باشم بی انصاف؟ من چیکارت کرده بودم که آتیشم زدی نا مسلمون؟ به خدا همه دنیام رو میریختم پات تا خوب شی. من هر روز میمیرم و زنده میشم. شیوا برگرد پیشم عزیزم.

- تو؛ تو عزیزترین کس من بودی عزیزم، ولی نمیتونستم. نمیتونستم بذارم پاسوزم شی . نمیتونستم. الان شدم یه تیکه استخوون و دارم تموم میشم. بذار آخرین نفسم و نبینی و زجر نکشی امید عزیزم.

- شیوا، من دارم ذره ذره میمیرم. آب میشم و میسوزم. شیوا؛ به من رحم کن بی انصاف، برگرد. تو رو خدا برگرد. به خدا هنوز همه چیز سره جاشه، هنوز خونه طبق سلیقه تو . شیوا من نمیتونم زن دیگه ای رو دوست داشته باشم . قربون اون قلب مهربونت شم . عزیز دلم بذار کنارت باشم.

- امید؛ اشک ریختن تو از این درد بی درمون واسم سخت تره. عزیزم بدون دوست داشتم و دارم.

- شیوا؛ بعضی وقت ها فکر مکینم کنارمی. واست چایی میریزم واست غذا درست میکنم. شیوا من دیوونه شدم حتی گکاهی باهات تلفنی حرف میزنم.

- امید؛ من و ببخش و بدون دوست دارم واسه همیشه تو توی قلب منی. امید؛ به خاطر من خوشبخت شو. امید دوست دارم. خداحافظ عزیزترینم، میبوسمت.

- منم دوست دارم لعنتی؛ شیوا من .. الو الو ؛ شیواااا، شیوااااالو، نه؛ شیوااا

...

و صدای ممتد و خش داره بوق تلفن و مردی با دستهای لرزان و چشمهای اشک آلود در گوشه ای تاریک و سرد به تنها قاب عکس یادگاری از عشقش خیره مانده.

 

پی نوشت : استادی داشتم که می گفت : " گاهی اوقات به خاطر نجات عشق باید خداحافظی کرد و هنوز تلخی این جمله اش توی وجودمه هر چند من فرصت خداحافظی از مسافرم رو نداشتم...

 

 

 

نوشته شده در یکم دی 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی نام| |


Design By : Night Skin