کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
: قهوه تلخ، بدون شیر و شکر لطفن. : چشم. مردی است لاغر اندام و کشیده، با موهای قهوه ای روشن و چشمهایی پر از راز و تنهایی. زیباست و سرد. دستهای سردش رو بر روی برگه آزمایش میکشه و با تنفری اون رو مچاله میکنه. ای کاش میتونست خستگی و نفرتی رو که تو وجودش ریشه کرده و الان گیاه قوی و سختی شده رو با تبر از بین میبرد. ولی این گیاه بذرش تو همین جامعه و روزگار در وجودش کاشته شد. هر بار به چشمهای پر از اشک و سوال " گلی" فکر میکنه بغض راه گلویش رو میبنده و چنان سنگینی میکنه که راه نفسش به باریکه ای تبدیل میشه. : باید بندازیش، من بچه نمیخوام. تو این دنیا بچه ها هیچ جایی ندارن. آه "گلی"؛ تنها بهونه زندگی سرد من. کاش میتونستم تمام بدبختی هامو تو آغوش بی ریای تو گریه کنم. میترسم از اینکه تو رو هم از دست بدم. چقدر مبهم و تلخ شده وقتی به کلمه "پدر" فکر میکنه. تنفر و حسرت تمام وجودش رو پر میکنه. نمیتونه بدبختی ها و سیاهی های گذشته رو از یاد ببره. سیل خاطرات کودکی با ورود به این کافه به وجودش حمله کرد. تلخ بود، تا ۵ سالگی دنیا رنگی و پر از ترانه های کودکی بود تا اینکه پدر برای همیشه او و مادرش رو تنها گذاشت و به گفته عزیز "رفت پیش خدا". ای کاش خدا هیچ وقت بابا رو راه نمیداد تا او هم این همه سیاهی رو نمیدید. پسر بچه خوشگل و نازی بود. توی صورتش رگه هایی از زیبایی مادر رو میشد دید. دو سال بود که همدم و هم بازیش فقط مادر بود و پیشی های توی حیاط. تا اینکه اون مرتیکه هرزه پاشو به خونه اونها گذاشت . "سهراب" مرد درشت اندام و ثروتمندی بود که با مادرش ازدواج کرد. مادر به این خیال خام که پسرک بی پدر و بی پشت نباشه با او ازدواج کرد. " سهراب " بچه اش نمیشد و مادر به همین دلخوش بود که میتونه پسرک رو مثل بچه خودش دوست داشته باشه. سهراب ظاهرن او را دوست داشت همیشه بغلش میکرد و میبوسیدش ولی بوسه هاش رنگ محبت نداشت، نمیدونه چرا از سهراب چندشش میشد. یه چیزی تو نگاهش هراس رو در دلش مینداخت. سه روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنه: روزی که "گلی " رو تو دانشکده دید. روزی که "گلی" عروس همیشگی زندگیش شد و اون روز لعنتی و سیاه تو زیرزمین خونه قدیمی. هیچ وقت شیرینی زندگی با "گلی" نتونست تلخی اون روزها رو از بین ببره. آه "گلی" عزیزم، ای کاش نوازش دست های مهربونت میتونست دردی که در دل دارم رو از بین ببره. سی سال از اون روز میگذره ولی نمیتونه کاری رو که سهراب با او کرد رو فراموش کنه.جمعه بود، اون روز مادر رفته بود سفره بی بی سکینه خونه اقدس خانوم. به بهانه دیدن گربه ها سهراب بردش زیر زمین. همیشه از جمعه ها و سفره های نذری متنفره. اونها بودند که پاکی کودکی او رو با لجن هرزگی سهراب تنها گذاشتند و او در آستانه هشت سالگی تبدیل شد به فاحشه ای که آتیش هرزگی سهراب رو خاموش میکرد. همیشه از اینکه این راز سیاه رو به مادر بگه هراس داشت یعنی سهراب ترسونده بودش که اگر لب باز کنه مادرش رو کنار باغچه سر میبره. ۵ سال با اون کثافت دست و پنجه نرم کرد و در دل و ذهنش به جای داستان ها و ترانه های کودکی به نقشه قتل اون عوضی فکر میکرد. هر بار از اون خفت سرباز میزد، کتک بود و باد تهمت های زننده سهراب. تنفر تو وجوش ریشه زد. از همه متنفر بود خصوصن مردها. همیشه از مرد بودن خودش متنفر بود. بالاخره اون آشغال انقدر عرق خورد تا یک روز باد کرد و وجود لجنش رو از این دنیا برد. از مرگ متنفره چون نذاشت انتقامش رو از اون مرتیکه بگیره. از همه بدش میومد حتی از مادرش حتی از خودش حتی از ... . آه " گلی" ؛ اگر تو نبودی هیچ وقت نمیتونستم کسی رو دوست داشته باشم. آه "گلی" ؛ نمیخوام یه موجود دیگه از وجود من پا به این دنیای بی رحم بذاره. "گلی" کاش میدونستی از اینکه این بلاها به سر او بیاد هراس دارم. نمیخوام کودکی که با تمام وجود دوستش دارم روزی با سیاهی های این دنیا آشنا بشه. " گلی " محبوبم؛ همیشه از مرگ میترسم چون من رو از تو دور میکنه و تو با کسی شاید مثل سهراب آشنا بشی و او نیز کودکمان را با چهره شیطانی انسان آشنا کنه. جرعه ای از قهوه تلخ راه بغضش رو باز میکنه. سالهاست شیرینی به کامش آشنا نیست. نمیخواد هیچ شیرینی جز عشق "گلی" در وجودش رخنه کنه . نمیخواد اون همه تلخی رو از یاد ببره تا اشتباه به وجود آوردن فرزند رو تجربه کنه. " گلی" به دادم برس. دارم از درون تقطیر میشم.آتیش تنفر داره قلبم رو ذوب میکنه. بیا محبوبم با خنده های فرشته گونت من رو از این تنهایی نجات بده. "گلی"؛ برو کودکمان را به دست مرگ بسپار که به خدای خالق تو سوگند، قتل فرزند آسانتر از سپردن او به دست نامردی و تباهی است. میدونم "گلی" دوست داشتنی من، تو انقدر خوبی که حتی نمیتوانی تصوری از بدی و زشتی داشته باشی. "گلی" ای کاش میتونستی به هزاران "گلی" تقسیم شی و عطر خوبی رو در دنیای سیاه من بپرورانی. افسوس؛ که نیمی از این کودک از آن من است وگرنه اگر تمام از تو بود او را نیز "گلی" مینامیدیم تا خوبی دو برابر شود. "گلی" خسته ام؛ آغوش بگشا تا گرمای تپش قلبت جسارت رویارویی با این دنیا رو در من بایجاد کنه. "گلی" میترسم از "پدر" شدن، اعتراف میکنم "مادر" بودن در تو زیباست . روزی که دیدمت خندان بودی و پرشور. شاید شور تو بود که قلبم را لرزان. مهربانی تو بود که جرات پیوند را به من داد و گرمای حضورت در خانه محقرم، آرزو و بودن را در من زنده کرد."گلی" روز که دیدمت شبیه مادرم بودی. مهربان و ناآشنا با بدی ها.عزیزم، تو این دنیا که پر است از جنگ و ظلم و ناآرامی، کودکمان کجا میتواند آرام و شیرین به عروسک هایش عشق بورزد.نه؛ "گلی" محبوبم نمیتوانم ای ظلم را به کودکم عطا کنم تا وارد این سیاهی ها شود. " دوستت دارم گلی، تو بودی که من دوست داشتن را در خود دوباره یافتم و از سیاهی پا به دنیای خاکستری گذاشتم" مرد، آرام و سرازیر از خاطرات و تلخی ها رفت. شاید به دیدن تنها فرشته بی ریا و صادق در دنیا. غرق در شک و تلخی . بر سر دوراهی . سرشار از یاد گذشته. پالتوی کهنه و رنگ و رو رفته اش رو به جالباسی آویزان کرد و آروم پشت میز نشست، دستهای لرزان و پر از چروکش رو آروم به تن روزنامه کشید و یک بار دیگه اون نوشته رو خوند و به چشمهای عکس خیره شد. صورت گرد و سفیدش هنوز هم جذاب و پر رمزو راز بود، چقدر زود دیر شد و چقدر دیر او را پیدا کرد. چهل و پنج سال؛ شاید چهل و پنج سال برای خیلی ها به اندازه یک چشم به هم زدن بوده و یا عمر فرزندشون یا عمر ازدواجشون ولی برای او چهل و پنج سال انتظار بود. سالهایی که به دوازده ماه و هر ماه به سی روز و هر روز به بیست و چهار ساعت و هر ساعت به شصد دقیقه و هر دقیقه به شصت ثانیه و هر ثانیه برای او انتظار و چشم دوختن به صدای تلفن سیاه رنگ قدیمی اون خونه باغ قدیمی انتهای کوچه تو خیابان شاپور گذشت. اونها خانواده تقریباٌ ثروتمندی بودند و همیشه برای اینکه بعد از سالها تو اون خونه زندگی میکرد مورد تمسخر قرار می گرفت ولی او هیچ وقت دلیل اصلی دل نکندن از اون خونه را برای نگفته بود. چشمهای خسته و پر از غمش رو روی هم گذاشت و به نوای گذشته ها دل سپرد، به صدای ریتمیک چوبِ پنبه زنی " کریم پنبه زن " رسید درست چهل و شش سال پیش یک هفته مونده بود به عروسیه " نفیسه " آخرین خواهرش، اون روزها تازه امتحان های نهایی تموم شده بود و به اصطلاح دیپلم گرفته بود، عجب افتخاری بود اون روزها، " میرزا کمال فرشچی "- پدرش- که از معتمدین محل بود و برای خودش برو و بیایی داشت برای اینکه تنها پسرش دیپلم گرفته کلی پز می داد و کلی خرج داد و خلاصه به وجود تک پسرش افتخار میکرد. او تنها پسر میرزا بعد از چهار تا دختر بود. هوای گرم تابستونی بود و هیاهوی عروسی و رفت و آمد زنانه و شلوغ بازی های عروسی. مادر و بقیه خاله و خان باجی ها داشتند لحاف عروس رو مروارید دوزی میکردن. عجب حوصله بر و تموم نشدنی بود دستورات " عزیز جون " – مادرش – تا تقی به توقی میخورد صداش بلند میشد : " هوشنگ؛ مادر، الهی دورت بگردم برو پنکه رو از اتاق میهمونخونه بیار اینجا" یا " هوشنگ، برو یه کم یخ از سر کوچه بگیر بیار میخوام شربت درست کنم" یا ... خلاصه هی امر می کرد و هی میوه و شیرین و شربت میریخت تو شیکم زنهای فامیل. همش خدا خدا میکرد زودتر از شر این نفیسه خلاص بشه و بره خونه شوهر. " آقا مرتضی" پسر " میرزا بهاالدین طلاساز" بود ، از پولدارها و کله گنده های اون زمون. پسرش هم مثل پدر به کار طلافروشی مشغول بود و خلاصه عزیز جون و آقاش کلی حال کرده بودن که دخترشون رو به اونها دادند. البته " نفیسه " هم مثل سه تا خواهراش از زیبایی خدا دادی چیزی کم نداشت و الحق و والانصاف خواستگار هم زیاد داشت. اون روز رو درست به خاطر میاورد، یه تیکه چوب گرفته بود دستش و داشت تو باغ قدم می زد و تو دلش غر میزد ، تو همین حال بود که صدای عجیبی او را میخکوب کرد، صدای عجیب نه؛ صدای ملکوتی شایدم هوس انگیز نمیدونه فقط با صداهای دیگه فرق داشت، برگشت و صورتی رو دید که بعد از این همه سال هنوز درخشش چشمهاش و گرمی لبخندش تنش رو می لرزونه و قلبش به شماره میفته. : سلام دختر نسبتاٌ بلند قدی بود، تو پر و شاید کمی تپل، موهای مشکی مشکی مثل شب، چشمهای درشتِ عسلی رنگ با ابروهای پهنِ کشیده، بینی نازک و لبهای کوچیک و گوشتی، صورت سفید و گردش با لپ های گلی رنگش عجب دلبری کرده بودش، خال کوچیک کنار لبش آتیش وسوسه رو تو وجود آدم شعله ور میکرد. نمیدونست لال شده یا اصلاٌ مرده بود این دختر حوریه بهشتی بود. با صدای مادرش به خودش اومد. : بفرمایین تو، خوش اومدین . بفرمایید. خودش رو جمع و جور کرد و با لکنت گفت : ب ب بفرمایید، سلام. تا اومد دوباره تو چشمهای فرشته مانندش نگاه کنه از کنارش رد شد، عجب بوی لذت بخشی داشت. سر جاش خشک شده بود، خدایا، یکی از فرشته هات رو فرستادی اینجا، چه مرگش شده بود چرا حالش بد بود؟ انقدر بدنش گرم شده بود که میترسید قلبش ذوب شه. چقدر احتیاج داشت دوباره به اون صورت نگاه کنه. اصلاٌ این کی بود؟ به سرعت پرید تو خونه و آروم خزید پشت در مهمونخونه گوشش و چسبوند به در، گویا این زن از فامیل های آقا مرتضی بود، چون عزیز همش از آقا مرتضی و حلیمه خانم مادرش تعریف میکرد و به به و چهچهِ اونها رو می کرد. ای کاش میتونست به یه بهونه بره تو و یه کم دیگه این فرشته رو نگاه کنه. : هوشنگ، مادر یه دقیقه بیا این پنکه رو روشن کن باز بازی درآورده. این تنها دستور مادرش بود که مثل تشویقی براش عزیز و دلنشین بود. یه کم سرو کله اش رو درست کرد و پرید تو اتاق. : سلام. : سلام آقا. : بیا تو مادر، این هوشنگ تنها پسرمه ترنج خاتون. عجب اسمی، اسمش هم مثل خودش زیبا و دلنشینه. : زنده باشه، خدا بهتون ببخشدش. : تازه دیپلم گرفته بچه ام، والا قراره آقامون بفرستتش فرنگ، ایشا الله دکتر بشه. : ان شاااله. عزیز همینطور از او تعریف میکرد و اون هم با ناز و ادای خاصی به به و چهچه هوشنگ رو میکرد و تحسینش میکرد. هوشنگ هم اصلاٌ تو حال خودش نبود، هوس و جنون تمام قلبش رو گرفته بود چقدر دلش میخواست اون لبهای کوچیک و پر از وسوسه رو ببوسه. اصلاٌ صدای اونها رو نمیشنوید، فقط چشمهاش به صورت پر رمزو راز و هیکل زیبای اون زن که تو یه لباس زیبا و گلدار زیباتر جلوه میکرد خیره مونده بود، به سینه های برجسته و وسوسه ای که پشت اون وجود نهفته بود فکر میکرد. تکونی خورد، عزیز جون، آروم زد به شونه اش و گفت : حواست کجاست؟ برو پنکه رو بیار " ترنج خاتون " گرمشونه . بدو. پرید پنکه رو آورد و الکی با سیمش ور رفت، حاضر بود همه کار بکنه و اونجا بمونه و باز هم به این تابلوی زیبای خدایی نگاه کنه، خداییش تا حالا همچین صورت لوندی ندیده بود. مادر ادامه داد: هوشنگ جان، ترنج خاتون ، خاله آقا مرتضی هستند، تازه از لواسون اومدن، لطف کردن و اومدن تا نفیسه جان رو ببینن . : خوش اومدین. : میبینید تو رو خدا، بچه ام خیلی خجالتیه. خوب مادر جون، برو دیگه . دستت درد نکنه. با افسوس خاصی آخرین نگاهش رو به فرشته خوشگلش انداخت و رفت بیرون. پرید تو آشپزخونه و رفت کنار نفیسه که داشت گلهای نرگس رو توی یه گلدون کوچیک میذاشت تا بذاره کنار فنجونهای چایی و بره تو اتاق پیش خاله خانم. : این خانومه کیه؟ : به تو چه؟ : جان نفیسه ، بگو دیگه. : خاله کوچیکه آقا مرتضی است. : پس چرا روز خواستگاریت نیومد؟ : آخه تو لواسون زندگی میکنه. : چرا اونجا؟ : ملک و املاک شوهرش اونجاست. خیلی پولدارن. : شوهرش؟ مگه شوهر داره؟ : اِ اِ اِ برو کنار ببینم، چایی ها یخ کرد بابا. : جون من، بگو دیگه، شوهرش کیه؟ : مرده بابا. دو سال پیش مرده. نفس عمیقی کشید. آخی، پس شوهر نداره. : بیچاره، نه شوهر داره نه بچه . زن بدبخت. : چرا بدبخت؟ انقدر خوشگل هست که دوباره شوهر کنه. : وا؟؟ چشمم روشن، برو ببینم مثله اینکه پر رو شدی. : خوب راست میگم برو ببینش خدایی جلوش کم میاری . اومد تو حیاط و دیگه مال خودش نبود. نمیدونست عاشق شده ، دیوونه شده فقط میدونست داره دلش واسه ترنج پر میزنه. از اون شب به بعد کارش شده بود تحقیق در مورد ترنج، فهمید که اون بیست و هشت سالشه و بعد از دوازده سال زندگی با شوهرش بچه اش نمیشه، خلاصه شوهرشم توی شکار از کوه میفته و میمیره. اونم الان دو سال که بیوه است و هیچ کس حق نداره بهش بگه شوهر کن، انقدر هم ارث بهش رسیده که احتیاج به هیچ کس نداره. روز شماری میکرد تا روز عروسی برسه، آخ که دلش تنگ شده بود برای نگاه کردن به اون چشمهای زیبا. روز عروسی رسید و اون هم از صبح چشم دوخته بود به درب باغ، تا اینکه بالاخره دوباره " ترنج خاتون" رو دید، از همیشه خوشگل تر و تو دل برو تر، پرید جلو و سلام و علیک کرد. صورت گرد و سفید ترنج با سرخاب و ماتیکی که زده بود هزار برابر خوشگل تر شده بود. کاش هیچ کس اونجا نبود و اون صورت ناز رو میبوسید ولی افسوس اونجا پر بود از زن ها و مردهای فضول. اون شب به هزار بهونه میرفت تو زنونه و یه نیم نگاهی به اون صورت ناز میکرد و باز عزیز پرتش میکرد بیرون و باز هم با یه کلک دیگه میومد تو. خلاصه شب عروسی تموم و شد. هر روز که میگذشت بیشتر دیوونه و شیدای اون زن میشد، گاهی به یاد او میخوابید و تو خواب میدیدش تا اینکه یه هفته بعد از عروسی عزیز جون گفت که قراره اونها با خانواده آقا مرتضی برن شمرون باغِ آقا بهاالدین . از خوشحالی تو پوستش نمیگنجید، دوباره ترنج رو میبینه . ثانیه شماری میکرد تا دوباره اون قرص ماه رو رویت کنه، بالاخره موعود رسید، تو باغ همش دور ور ترنج میپلکید و به هر بهونه ای با او صحبت میکرد و شیرین زبونی میکرد. نمیدونه شب سوم بود یا چهارم، همه خواب بودند. از خواب پرید و داشت میرفت طرف دستشویی که دید چراغ یکی از اتاق ها روشنه، چراغ اتاق ترنج بود، آروم خودش رو به کنار درب اتاق رسوند. ترنج داشت گریه می کرد. دلش لرزید، چرا باید اون چشمهای قشنگ گریون باشه. اصلاٌ متوجه نشد ولی به خودش اومد دید وسط اتاق کنار ترنج ایستاده. : تو اینجا چیکار میکنی؟ به خودش اومد، ترنج تو لباس صورتی رنگ زیبایی مثل یه فرشته شده بود، موهای سیاه بلند و براقش روی شونه هاش ریخته بود و صورت معصومش با اون چشمهای گریانش دل هر سنگدلی رو میبرد چه برسه به او. : من، من، راستش ... آخه شما داری گریه میکنی راستش. : برو بیرون. دارم به تنهایی خودم گریه میکنم. : چرا؟ آخه ... اگه بخوای.. یعنی شما انقدر خوبی که ... میدونی : برو بیرون. برگشت بره ولی نتونست، در و بست و آروم اومد جلو ، نفهمید ولی حس میکرد داره چیکار میکنه فقط لبهای گرم و آتشین ترنج بود که زیر لبهاش حس میکرد و آروم اون رو بغل کرد. نمیدونست دیوونه شده یا خواب میبینه، فقط میدونست همبستر ترنج زیبا روی افسانه ایش شده، ترنج اول کمی امتناع کرد ولی گرمای نفسهای او، ترنج رو هم آروم کرد. صبح شد، سریع از اتاق ترنج بیرون اومد، تا شب منگ و خسته بود نمیدونست چیکار کرده و چه اتفاقی افتاده، شیرین بود و هوس انگیز. دو سه روز دور و بر ترنج نمیرفت تا اینکه یه روز عصر ترنج تو باغ نشسته بود، او کنارش رفت. : ترنج : چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟ : میخوام بگم، من ، من دوست دارم، میخوام زنم بشی. ترنج زد زیر خنده و اشک تو چشمهاش جمع شد : زنت شم؟ میدونی چی میگی؟ : آره، میدونم فقط ... : بسه، من یه بیوه ام، تازه ده سال از تو بزرگترم، تو هنوز بچه ای : نیستم، من دوست دارم، تو رو خدا به من بگو انقدر که من دوست دارم تو هم من رو میخوای؟ : فراموش کن : دوستم داری یا نه؟ ترنج سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت، بعد از مدتی از جاش بلند شد و از پله ها رفت بالا، او هم دنبالش رفت و آروم دستش و گرفت و گفت : من دوست دارم، خیلی، اگه واسم صبر میکنی، میرم اجباری و بر میگردم و یه کار درست و حسابی راه میندازم. ترنج ، بگو خاطرم و میخوای یا نه؟ من دیوونه وار میخوامت. منتظرم میمونی؟ : زندگیت تباه میشه هوشنگ : میمونی؟ ترنج جوابی نداد فقط آروم صورت هوشنگ رو بوسید، بوسه ای که هنوز هم گرماش رو حس میکنه. بعد از برگشت به تهران، هوشنگ رفت اجباری، دو سال طول کشید. گاهی ترنج رو میدید و باز دیوانه وار بهش ابراز علاقه میکرد، یکی دو بار هم به لواسون رفته بود و چند شبی رو با ترنج گذرونده بود. عشق وجود هر دوی اونها رو گرفته بود. هر روز بیشتر همدیگر رو میخواستن. نامه های عاشقونه و آروزهای رنگارنگ بین اونها ، زندگی رو جلوی چشمهاشون زیبا جلوه میداد. زمان که میگذشت بیشتر از تفکرات و شخصیت ترنج خوشش میومد دیگه فقط به زیبایی ظاهری او دل نبسته بود و شیدای مرام این زن شده بود. شاید ترنج عارفی بود در لباس یک حوریه. بالاخره اجباری تموم شد و هوشنگ برگشت. پدرش اصرار داشت که او به فرنگ بره و او هم مقاومت میکرد و میخواست بمونه، از طرفی عزیز جون اصرار میکرد که هوشنگ ازدواج کنه و بعد بره فرنگ، از اونها اصرار و از او انکار. تا اینکه در رشته پزشکی دانشگاه قبول شد و در دانشگاه ملی به ادامه تحصیل مشغول شد. میرزا کمال فرشچی دیگه تو پوست خودش نمیگنجید و خلاصه پز دردونه اش رو به همه میداد، عزیز هم هی واسه هوشنگ لقمه میگرفت و دخترهای فامیل رو نشون میداد، بی خبر از دل هوشنگ و غوغای درون اون بودن، هوشنگ هم درس و دانشگاه رو بهوه میکرد. هوشنگ هر وقت میتونست سری به لواسون میزد و روزهای خوشی رو با معشوقش میگذروند. ترنج رو صیغه کرده بود و میخواست وقتی درسش تموم شد اون رو به عقد خودش در بیاره. روز به روز هوشنگ جوان رعنا و جذابی میشد و ترنج هم زیباتر و به چهل سالگی نزدیک میشد و جا افتاده تر میشد. تا اینکه روز موعود فرارسید و هوشنگ مدرک خودش رو گرفت، وقتی از دست پیله کردنهای عزیز خسته شد به او گفت که خودش یکی رو زیر سر داره، و عزیز هم اصرار میکرد که اون کیه؟ : ببین عزیز، قول بده وقتی بهت گفتم شلوغ نکنی و واقعاٌ منطقی فکرکنی. : خوب، بگو دیگه، کشتیم. : من جز اون کس دیگه ای رو نمیخوام. : خوب بابا بگو دیگه. : من ، من ، من " ترنج خاتون " رو میخوام. یعنی عاشقشم. آوردن اسم ترنج همانا و آشوب و جنگی که عزیز به پا کرد همان. زمین و زمان رو به هم ریخت، جنگی شد بین هوشنگ و میرزا و عزیز. هر راهی بلد بود پیش کشید تا اونها رو راضی کنه افسوس که از دل بی قرار او بی خبر بودند و این خواسته رو از روی هوس و وسوسه میدونستند. بعد هم عزیز حکم کرد که ترنج یه فاحشه است و بچه اون رو از راه به در کرده، خلاصه آتیشی به پا شد که دیدنی بود. وقتی عزیز و میرزا رو دید که کمر به نابودی این رابطه بستند، راهی ندید جز اینکه به سراغ ترنج بره و عقدش کنه و دل از خانه پدری بکنه. به در خونه ترنج رسید، در زد، پیرمرد مستخدم درب رو باز کرد و با قیافه ای محزون اعلام کرد که خانوم برای همیشه از اونجا رفته، یعنی برادر بزرگش " جمشید خان" اون رو زور و کتک از اونجا برده و همه اموالش رو هم به حراج گذاشته و خانوم هم علیرغم میلش با اشک و ناراحتی اونجا رو ترک کرده. فقط نامه ای رو به او داده و خواسته وقتی هوشنگ به اونجا رفت اون رو به او بده. دیگه خالی شده بود، خالی و غرق در سردرگمی، انگار دیگه قلبی در وجودش نبود تا حیات رو در وجودش جریان بده. ترنج تو نامه برای او توضیح داده بود، که برادرش او را تهدید به کشتن هوشنگ کرده و او مجبور شده که اونجا رو ترک کنه، او هم ابراز عشق و وفاداری به هوشنگ کرده بود و از او خواسته بود که به دنبالش نگرده. او قول داده بود که دوباره بر میگرده و این بار برا ی همیشه کنار عشقش میمونه. دنیای رنگی و پر از عشق یک باره ویروونه و کویر شد. بوسه های عاشقانه ترنج به زهر انتظار تبدیل شد. انتظاری طولانی و جانکاه. تموم این سالها نتوئنست دل به دختری ببنده و ازدواج نکرد، هر چه بیشتر دنبال ترنج میگشت بیشتر او را گم میکرد. همه متحد شده بودند که او ترنج رو پیدا نکنه، هیچ روزی نشد که او ترنج رو از روز قبل کمتر دوست داشته باشه. میدونست که ترنج هم او رو دوست داره و منتظره. دیوانه وار انتظار میکشید. تنها بود، بعد از چند سال عزیز دق کرد و بعدش هم میرزا و خلاصه قصه تنهایی هوشنگ ادامه داشت. تو این سالها وجود و عشق ترنج زندگیش رو پر کرده بود، قاصدک هایی که میبوسید و برای ترنج عزیزش به دست باد به امانت میسپرد تنها دلخوشی این سالها بود. حال امروز بعد از چهل و پنج سال، اون چشمهای زیبا و صورت فرشته گون، به او خیره شده. نه در آغوش گرم و بی قرار هوشنگ . اون صورت زیبا بر روی سینه صفحه ای از روزنامه در آگهی های ترحیم داغی زده شده. ترنج هم ازدواج نکرده بود و تا آخرین نفس اسم هوشنگ رو صدا میزد. ترنج زیبای او برای همیشه در بستر مرگ آرمیده. منتظر، امیدوار، پر از عشق و همراه قلبی لبریز از شوق دیدار هوشنگ. " ای کاش آدمها میذاشتن آدمهای دیگه آزادانه و بی حصار زندگی کنند. ای کاش " پی نوشت : ۱. یادی از قیصر امین پور عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری روی میز خالی من صفحه باز حوادث در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری ۲. تصویر بالا با نام " زمان گفتن خداحافظی" است متاسفانه نام نقاش را نیافتم. پاییز ، ای فصل بارانی من توعشوه کنان به تنهایی عریان من بیا که چقدر بی تابم برای جنون به جای مانده از بی خبری از حال دلبرده ام. دوباره دل من میخواد با آسمون عشق بازی کنه، بازم هوای عاشق شدن و عاشقانه گفتنِ عزیزم، بازم دست توی بازوی باد میندازم و بین برگ ها خرامان میرم و توی رویاهای خودم غرق میشم و تب زده از بی خبری از تو میرم به جنون پاییز عاشقی. میدونی، دوباره عاشق شدم، عاشق یه مرد تنومند با چهره اخمو ولی قلبی شیشه ای و نازک، دوباره عاشق مردی شدم که خیلی سخت حرف میزنه و دوست داره گوش بده ولی توی حرف هاش که تو لفاف خنده و طنز پیچیده پر از حقیقت و جدی بودنِ، عاشق مرد چهره سنگی قلب گلبرگی شدم. آره عزیزم، دوباره عاشقت شدم. عاشق خودِ خودت. میدونم پیشم نیستی، ولی من دوباره عاشق خاطراتت شدم. عاشق حرف های رنگیت، عاشق تمام تواضع همراه با غرورت، عاشق سرسختیِ بچه گونه ات. میبینی چقدر جنون در من بالغ شده. میبینی قلب شکسته ام هنوز به ته مونده چهره ات تو ذهن ضعیفم چنگ زده. چقدر باهات حرف میزنم تو تنهاییام، چقدر دوباره باورم میکنی تو خواب و رویام. هزار بار برات توضیح میدم و هزار بار حق رو به من میدی و تا چشم باز میکنم فقط سردی حقیقت در آغوشم میگیره. چقدر دلم برای بوی تو تنگ شده، اگه روزی از کنارم عبور کنی تمام بوی عطرت رو تو ششهام پر میکنم و هیچ وقت بیرون نمیدم حتی اگر آخرین دم زندگیم باشه ، بازدمی از عطر تو بعد از اون وجود نداره. یک بار باهات قهر کردم ولی دلم طاقت نیاورد و زود باهات آشتی کردم آخ که چقدر تو خواب زود باهام آشتی میکنی عزیزم. میدونی، جنون توهم حضور دوباره ات توی ساعت های بی قراریم داره تو استخوان هام نفوذ میکنه، حتی حتی حتی گاهی اوقات صدای اون رو میشنوم ولی به اولین دیدار پر از شرممون قسم هیچ مقاومتی نمیکنم هیچی. آخه این جنون رو مثل کیک های شکلاتی که دوست داشتی، دوست دارم عزیزم. دیگه جز روی شونه های محکم و امن تو جایی نمی خوابم توی رویاهام. با دستهای محکم و بزرگت در آغوشم میگیری و لالایی نفسهات هر چی غمِ دوریت که تو قلب بی تابن جمع شده رو دور میکنه، چقدر نفسهات گرم و دست نیافتنی تو خیال من. چند وقتِه که آدمهایی که همشون شبیه هم هستند رو تو خیابون میبینم نیستی ببینی چقدراونها شبیه تو هستن، عین یه سیب که از وسط دو نصف کنی، نمیدونم خودت هستی یا اونا شبیه تو هستن. گاهی تو ماشین کنارم نشستی و گاهی تو آوردن خریدهام تا کافه کمکم میکنی حتی گاهی سفارش کیک و قهوه میدی، نیستی ببینی چقدر لباس های قشنگ و شیک میپوشی توی جنون من. عزیزم نیستی ببینی که چقدر هستی و حضور داری تو قلب و تخیل من. دیگه با بهونه و بی بهونه به تو زنگ میزنم و برات وراجی میکنم و دیگه لازم نیست واسه گفتن حرف دلم مسائل روزمره و به درد نخور رو بهونه کنم، وای که چقدر بی بهونه و صاف و پوست کنده با تو حرف زدن خوبه توی این خلوت و تنهایی جنون آمیز. خسته نشدی انقدر تو خلوتم فریاد زدم " دوست دارم" ؟ هر بار بهت میگم دوستت دارم چشمهات همون برق بچه گونه رو داره، چقدر شوق شنیدن این اعتراف من در چشمهای تو شبیه شوق شنیدن صدای زنگ آخر تو مدرسه برای پسر بچه های شیطون و بازیگوش دبستان هاست. عزیزم، نیستی ببینی دارم هست میشم توی نیستی عشقت و دارم نیست میشم توی هستیِ فراغت. عزیزم، دل نکندم از رویاهای دخترونه بچه گانه ام در وجود مردانه چشمات. عزیزم، نیستی و جنون داره میشه تنها مونسم. دوای این دل پر از آتیش شده رویای صورتیِ " یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور". بیچاره حافظ، دلش واسه من سوخته که این غزل رو گفته . کاش بودی و این چنگ زدن های این مجنون رو میدی تا تعرف کنی حکایت تنهاییم رو برای معشوقت. آره رفتی و من و تنهایی شدیم سنگ صبور هم ، ولی، تو باز برمی گردی و این دیونه سماع عاشقی می رقصه. تو بر میگردی و پر میکنی دنیای من رو از وجودت، ولی، ولی ولی فکر میکنی تو اون لحظه برگشت تو وجودی مونده از من؟ پی نوشت : قدیمی ها می گفتند پاییز فصلی است که خدا در آن عاشق شده. 

| Design By : Night Skin |


