کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
وقتی آقام دستش رفت زیر پرس از کارخونه انداختنش بیرون، دیگه پول نداشت خرج من و خواهر و برادرام رو بده. یه سال به هر دری زد و دنبال کار گشت ولی بهش کار نمیدادن. اون موقع بود که فهمیدم دیگه بابا پول واسه نون نداره. هفت سالم بود، تو مدرسه لباسم از همه بی ریخت تر و کهنه تر بود. خیلی وقتها گشنه میرفتم مدرسه و حسرت خوراکی های بچه ها رو موقع زنگ تفریح میخوردم و سیر میشدم. صابخونه تا فهمید آقام بیکار شده فوری حکم تخلیه رو گرفت و پرتمون کرد بیرون. با بدبختی و به سختی یه اتاق کوچیک تو خارج شهر پیدا کردیم ، انقدر کوچیک بود که چند تامون باید پاهامون رو بغل میگرفتیم و تو هم میچپیدیم تا جا میشدیم بازم خوب بود درسته سقفش تا بارون میومد چیکه میکرد و گند میزد به زندگیمون ولی باز خونه بود. بابام روز به روز پیرتر و بدبخت تر میشد این آخری هام با خودش حرف میزد و فراموشی گرفته بود. یه روز یه جعبه چوبی که توش چند تا قوطی واکس و یه دمپایی یاره و یه فرچه بود رو داد دستم و گفت برو کار کن ننه و آبجی هات و داداشات دارن از گشنگی میمیرن. اونجا بود که فهمیدم دیگه بابا آب و نون ندارد. صبح تا شب تو کوچه پس کوچه های پایین شهر سگ دو میزدم و با هزار بدبختی آدمها رو راضی میکردم چند دقیقه وایسن تا کفشها شونو واکس بزنم. شب مثل سگ گرسنه میومدم سمت خونه و مثل جنازه میرسیدم خونه تا ننه ام یه کم سیب زمینی پخته و یک کم نون میذاشت جلوم تا میومدم تو دهنم مزه کنم غذا تموم شده بود و باز مثل سگ گرسنه شیکم خالی یه گوشه میخوابیدم و بین شیش تا خواهر و برادرام مثل جنازه میخوابیدم. تو اون شبهای سرد بود که فهمیدم دیگه مرد داس ندارد. یه روز بارونی آقام رفت بیرون واسه پیدا کردن یه لقمه نون و دیگه برنگشت دیگه اون مرد در باران نیامد. صفورا خواهر بزرگم که شونزده سالش بود روزا میرفت خونه پول دارا تو بالا شهر کلفتی. صورتش بچه بود ولی دستاش پیر بود و لرزون. یه چند ماهی بود میرفت خونه یه پیرزن و ازش مراقبت میکرد. پول بخور و نمیری واسه لباس بچه ها و دوا و دکتر ننه ام در میاورد ولی یه شب آشفته و گریون اومد خونه و نمیدونم به ننه ام چی گفت که جفتشون زدن تو سر و کلشون و گریون و گیس کشون زار میزدن هر چی پرسیدیم فقط گریه بود و زاری بعده چند روز نعشِ آبجیمو تو توالت پیدا کردیم ، رگشو زده بود، ننه ام فقط زار میزد و پسر پیرزن رو نفرین میکرد. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که اون نامرد ناغافل آبجیه بدبختمو بی سیرت کرده بود و بعدم با کتک و زور از خونه پرتش کرده بود بیرون، ننه بدبختم هر چی شکایت و آژان کشی کرد نتونست ثابت کنه، آخه اون دیوس دمش کلفت بود و ما هم فقیر تر از این حرفا که بخوایم وکیل بگیریم اونجا بود که فهمیدم توی این شهر دیگه مادر سیب ندارد و فقر یعنی خفه شدن. سال ها مثل هم خاکستری و سیاه واسه من و خونوادم میگذشتن و ننه ام تو غصه ما پیر میشد. من، تو یه کبابی شاگرد شده بودم و صبح تا شب سگ دو میزدم واسه یه لقمه نون، بله قربان گوی یه مرتیکه نزول خور شده بودم و امر بره مشتری های عرق خورش، سعی میکردم کارم رو خوب انجام بدم نه واسه این که مزد خوبی میداد نه، واسه اینکه یواشکی تو روز یه خورده کباب و برنج و نون که ته مونده بشقاب مشتری ها بود رو کش میرفتم و میریختم تو کیسه آشغال و شب واسه خونوادم میبردم. تازه رفته بودم تو سیزده سال که ذات الریه به مادر جوون و سیاه بختم رحم نکرد و از پا درآوردش و من موندم و پنج سر نون خور. ننه ام موقع مرگش ازم قول گرفت هر کاری میتونم بکنم تا بچه ها زیردست نامرد و زور نیفتن. هنوز دستهای چروک و لاغر مادرم رو یادمه از بس کلفتی کرده بود و سبزی پاک کرده بود شده بود عین یه چوب خشک، گاهی اوقات خوشحال میشم زود مرد و بیشتر از اینا زجر نکشید. یه مدت بیشتر کار کردم ولی دخل و خرج جور نبود واسه همین مرتضی داداش کوچیکم و گذاشتم تو یه میکانیکی و مهدی داداش آخریم رو هم با هزار التماس و خواهش گذاشتمش تو دکونِ اصغر خیاط، اولش اصغر آقا قبول نمیکرد میگفت آخه هشت سالشه ولی وقتی التماس کردم و مهدی هم از خودش زبر و زرنگی نشون داد قبول کرد ولی میدونستم بی پدر مثل خر از اون بچه کار میکشه و نصف مزد بقیه شاگرداشو به اون میده ولی چاره نداشتم. سمانه و سمیه خواهرام هم تو خونه گل پلاستیکی درست میکردن و گاهی هم واسه مردم سبزی پاک میکردن، اون موقع فقط ده سال و هفت سالشون بود ولی بدبختی و نداری، خوب، دنیا دیدشون کرده بود و دلشون و پیر کرده بود. هیچ کدوممون درس نخوندیم یعنی نداشتیم که درس بخونیم اصلاٌ درس خوندن مال آدم پولداراس ما فقیر بیچاره ها واسه چی درس بخونیم. یه روز سمیه آبجی کوچیکم بهم گفت که خیلی دوست داره درس بخونه . منم مثل سگ پاچشو گرفتم و گفتم : میخوای بدهی ها و بدبختی های داداشتو حساب کنی یا دیکته شیکم خالی بودن آبجیتو بنویسی یا چشمهای تو رفته داداشات و بکشی که میخوای بری مدرسه نفله؟ اشک تو چشاش جمع شد و هیچی نگفت، اونجا بود که فهمیدم انقدر تو زندگی سیاهی دیدم که دلم سیاه شده و تلخ شدم. اون شب تا صبح گریه کردم و به زمین و زمان فحش دادم و بخت سیاهم و لعنت کردم. مثل خر کار میکردم و هر جور شده بود میخواستم پول در بیارم و از این کثافت خودم و خونوادم و نجات بدم. هفده سالم بود که یه روز سمانه آبجیم گفت که زن همسایمون گفته یه خیریه است که به بدبخت بیچاره ها کمک میکنه و دستشون و میگیره ، خلاصه کلی از این خیریه گفت و مخم رو زد که حتماٌ برم و ازشون کمک بگیرم. منم صبح اول وقت با هزار امید و آرزو رفتم اون خیریه که آدرسشم یه جا تو بالاشهر بود. عجب امارتی بود، سر درب اون ساختمون اسم مبارکش بود، تو دلم گفتم : قربون پهلوی شکسته ات برم خودت دستمو بگیر و رفتم تو، یه ساختمون بزرگ پر از اتاق که اگه یکی از این اتاق ها رو به ما میدادن با دممون گردو میشکوندیم و از دست اون سقف لعنتی و سرمای کشنده زمستون نجات پیدا میکردیم. دو سه طبقه رفتم بالا و بعد از کلی معطلی رفتم پیش رئیس، خانم رئیس زنِ کوتاه قد و خپلی بود که گوشت های بدنشو لای یه چادر مشکی خیلی شیک پیچیده بود و هر چند کلمه که حرف میزد عینکش رو میداد بالا و با اون چشمهای ریزش یه نیگا به لباسای ضایع من میکرد و دوباره شروع میکرد به ور زدن. من تموم زندگیمو واسش گفتم و اونم گوش داد. بعد از یه ساعت فک زدن، حاج خانوم با هزار دبدبه و کبکبه یه نامه نوشت و گذاشت کف دست ما و گفت : این معرفی نامه است، اول هر ماه بیا اینجا طبقه پایین یه کیسه برنج و یک کیلو روغن و یک مرغ بگیر. زرشک، میخواستم بزنم تو دهنشو بگم آخه زنیکه خیکی، من تا بیام اینجا باید کلی پول راه بدم، بعدم آخه یه مرغ و یه خورده برنج به کجای ما شش نفر میرسه؟ بهش گفتم : حاج خانوم دستمون و بگیر و یه کاری واسم جور کن یا اگه بشه آبجیام برن مدرسه، خداییش خیلی این در و اون در زدم این دو تا رو بفرستم مدرسه. یه نیگاهی بهم کرد و با نامردی گفت : خوب، شوهرشون بده برن. اینجا کسایی هستن که واسه ثواب این دخترها رو شوهر میدن. گفتم : آخه اونا هنوز بچه ان ، سمانه که چهارده سالشه و سمیه ام خیلی باشه یازده سالشه. : خوب باشه، حضرت زهرا هم نه سالش بود شوهر کرد. : به کی بدمشون. : چند تا کارگر افغانی تو خیریه کار میکنن که مجرد هستن چند ساله میشناسمشون ، شوهرشون بده خودم جهازشون رو با حاج خانوم های نیکوکار این موسسه جور میکنیم. دنیا دور سرم چرخید، یاد قولی که به مادرم دادم افتادم و یه هو صورت صفورا اومد جلوی چشام، ای به ذات این زن لعنت. یه عمره این دو تا بچه دارن بدبختی و زجر میکشن حالا بدمشون به افغانی. دهنم و باز کردم و هر چی دلم خواست گفتم، گفتم که قطامه ای مثل اون باید بره تو خیابون جمشید جنده ها رو بالا پایین کنه تا اینجا به اسم فاطمه زهرا خیریه بزنه و بعدم نامه اش رو پرت کردم تو صورتش. اومدم بیرون و به خودم و پدرم و جدو آبادم فحش دادم که دیگه دستم و جلوی این خوک های کثیف دراز نکنم. کینه ای که از اون زنیکه به دلم موند از پسره اون پیرزنه که خواهر م و جوون مرگ کرد نمونده بود. یه سال بعد عکس اون زنیکه رو تو خیابون دیدم زدن رو دیوار که میخواست نماینده مجلس بشه، زرشک؛ زیرشم نوشته بود حامیه محرومان و فقرا، خیرخواه و همراه یتیمان! حالا میفهمم دنیای گرگ های پوست بره پوش یعنی چی. الان که دارم این حرف ها رو میزنم بیست سالمه، شاگرد یه اطوشویی هستم و هنوزم دارم پی یه لقمه نون سگ دو میزنم تا خواهر و برادرام و بزرگ کنم و جوونیمو خاکستری بگذرونم. میدونید، آدمهای مثل من زیادن. آدمهایی که تو زندگی فقط سیاهی دیدن و زجر. از بچگیشون فقط بدبختی و خستگی و گشنگی یادشونه و آدمهایی مثل اون زن، آدمهایی که از یتیم نوازی فقط اسمش و سودجویی شو یاد گرفتن. میخوام بگم تو رو خدا یه کم دور و ورتون و نیگاه کنین ، تو رو خدا انقده به این بچه های گدا و بدبخت سر چهارراه ها نپرین والا اونا قربونیه بدبختیه این روزگارن. میخوام بگم وقتی شب کنار خونوادتون تو خونه گرم و نرم و سفره رنگینتون نشستین یادی از بچه هایی که مرغ و پلو آرزوی دست نیافتنیشون بکنین . شما رو جون هر چی مردونگیه که تو این زمونه از الماس نایاب تره، انقده الکی سخنرانی و جشن و چرندیات واسه حمایت از بچه های بدبخت دنیا برگزار نکنین، اگه انسانیت اینه که پس کشک . والا به جای این پول هایی که خرج مسخره بازی سازمان های حمایت از کودکان و انجمن ها و بقیه میشه بیان و به داد دل بچه های بی پناه برسن الان نه بچه ای مثل من و خواهر و برادرام حسرت مدسه رو مخورد نه مادری مثل ننه خدا بیامرز من از نداری تو سن سی سالگی از دنیا میرفت. تو رو به مقدساتتون انقده شعار ندین والا این حرف های الکی و اداهای مسخره فقط و فقط نمک به زخم ما گشنه هاست. وقتی شیکم خالی بشه و سرما استخون آدم رو بسوزونه فحشا و دزدی و همه چیز تو دل آدم میاد. وقتی به بچتون دیکته میگین، وقتی به " بابا نان داد " رسیدین بدونین بچه هایی هستن که باباشون دیگه نون نداره بیاره تا بخورن و دیگه تو سبد انار نیست. 
| Design By : Night Skin |

