کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
آروم و پر رمز و راز به طرفِ میزِ کنار شومینه رفت و پالتوی پوست گرانقیمت و شالگردنش رو به جالباسی آویخت. بوی عطر جدیدش آدم رو از هوس سرشارش میکرد. عینک دودی گرانقیمتش رو رو میز گذاشت و در حالیکه داشت مینشست سفارش قهوه تلخ با کیک شکلاتی داد. صدای موزیک توی کافه هوسِ قدیمی تو قلبش رو قلقلک میداد و مثل خاکستر باقی مونده از آتش کم کم داشت روشن میشد. حسِ دخترهای هفده ساله رو داشت، چرا هفده ساله؟ شاید چون اولین باری که اون حسِ عجیب به سراغش اومد درست هفده سالش بود. درسته دقیقاٌ چهار ماه از هفده سالگیش میگذشت، اوایل زمستون بود و دومین برف زمستانی کوچه ها رو پر از سفیدی و سرما کرده بود، قدِ برفِ جمع شده تو کوچه از قدِ اون و حتی "مریم" که قدش از همه تو کلاس بلندتر بود بالا زده بود . سه سال بود که تو دبیرستان شبانه روزی زندگی میکرد. اون روزها دخترها و پسرهایی که از خانواده های اشراف و سرشناس بودند برای ادامه تحصیل تو دبیرستان های شبانه روزی درس میخوندند و اگر دوست داشتند آخر هفته ها به خونه هاشون میرفتند و بقیه روزها و شب ها رو در پانسیون میگذروند. البته اسمش پانسیون بود چون امکاناتش شبیه یک هتل چند ستاره بود، خوب؛ پولی هم که از خانواده ها میگرفتند کم نبود. اتاقش روبه حیاط پر از درخت و سرسبز بود البته اون روز درختها جامة سفید پوشیده بودند و برق میزدند. اون روز جمعه بود، او اسمش رو گذاشته جمعة جادویی. اون روزها دختر زیبایی بود،البته هنوز هم از اون زیبایی چیزهایی در صورت و اندامش مونده، دختر هفده ساله با قدی متوسط و موهای قهوه ای و چشمهای عسلی با پوست سفید. دختر تو دل برو ای بود. این موضوع رو از نگاهِ پر معنی پسرهای فامیل تو مهمانی های سال نو فهمیده بود خصوصاٌ از وقتی که برجستگی های بدنش مشخص تر و هوس انگیز تر شده بودند ولی یه چیز براش مرموز بود، اون هم اینکه با تمام اون نگاه های داغ و پر از معنی که آروم تمام بدنش رو نوازش میکردند او هیچ وقت از نگاه اون پسرها گرم نمیشد، شاید اصلاٌ حس نمیکرد شایدم ... به هر حال نمیدونست چیه ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد فقط میدونست این نگاه ها نمیتونست قلبِ سردش رو گرم کنه. اون روز لباس خواب صورتی رنگی بر تن داشت و موهای نرم و زیباش رو پشت سرش بافته بود. تو اتاقش کنار پنجره ایستاده بود و داشت به صدای پارو کردن برفها توسط خدمتکارهای پانسیون گوش میداد. گاهی هم نیم نگاهی به چند تا از دخترهای پانسیون که تو حیاط داشتند یواشکی برای هم حرف میزدند و هر چند لحظه یه بار صدای شلیک خنده هاشون پرنده ها رو از جا بلند میکرد نگاه میکرد و حدس میزد که دارن برای همدیگر از پسرهای جدیدی که تازه با اونها آشنا شدن تعریف میکنن و احمقانه دل به دیدارهای گذرا بستند، پس چرا او نمیتونست دل به اون نگاه ها ببنده حتی فکر اینکه یکی از اون جوجه خروس ها بخواهد بدنش رو لمس کنه حالش رو بد میکرد . ای کاش یه روز عشق و دلبستگی به سراغ او هم می آمد. چشم به رقص برف دوخته بود که نگاهش به هیکل درشت و قدِ بلند " ژانت" افتاد. ژانت از او دو سال بزرگتر بود و یک سال بود که به شبانه روزی اومده بود ولی در کلاس آنها درس میخواند چون دو سال پیش از فرانسه به ایران آمده بودند و یک سال از درس عقب ماند و در ضمن یک سال هم دیر به مدرسه رفته بود که طبق گفتة خودش - که البته بعدها برایش گفته بود - آن سال خانواده تازه از هندوستان آمده بودند و او حال مساعدی برای ورود به دبستان نداشته. همیشه با دیدن ژانت احساس خوشی به او دست میداد او دختر زیبایی نبود راستش بیشتر شبیه پسرها بود با هیکلی درشت و موهایی مشکی و همیشه کوتاه با پوستی گندمگون و بینی کشیده و چشمهایی درشت که نگاهِ عمیق و معنی داری در انتهای اون موج میزد . هیچ وقت نمی خندید و جدی بود. او نفر اول در بازی بسکتبال بود. وقتی بازی میکرد همه خیره به پرش هایی او هنگام سه گام میشدند. " ژانت" از خانوادة ثروتمندی بود. پدرش از کشتیداران ثروتمند جنوب بود و از خانواده های سرشناس آن منطقه به حساب میومدند. میشد گفت ژانت دوستی در شبانه روزی نداشت و همیشه سرش تو کتاب بود و گاهی هم تو تنهایی خودش مجسمه میساخت و گه گاه ویولن مینواخت. میشد گفت حرکاتش پسرانه بود. یادش میاد یه روز که مادر ژانت به دیدن مدیر شبانه روزی رفته بود علت این رفتار را بزرگ شدن ژانت با چهار برادرش توجیه می کرد. ولی اینها همه بهانه بود. ژانت چیز دیگه ای جز این حرفها بود. او همیشه به شخصیت ژانت احترام میگذاشت و یه حس خاصی نسبت به او داشت. شاید حسِ احترام به شخصیت محکم او. چند وقتی بود که با ژانت در زمان تمرین موسیقی دوست شده بود و کم کم با هم صحبت هایی رد و بدل میکردند. از خانواده، از تجربیات و خاطراتشون در کشورهای مختلف حتی از حسِ مشترک و بی رنگشون نسبت به پسرها. ولی یه چیز مبهم در هر دوی اونها وجود داشت. حسی که باعث شد اون دو نفر خیلی زود به هم گره بخورن و دو دوست به قول خودشون "جون جونی" شدند. چند ماهی بود که اونها خیلی با هم جور شده بودن که اون جمعة سحر آمیز رسید. دستش رو تکون داد تا ژانت متوجه حضور او در پشت پنجره بشه. ژانت هم با نگاهی محکم و تیز متوجه او شد و با لبخندی پاسخش رو داد. بعد از نیم ساعت ژانت پشت درب اتاق او بود. با جعبه ای پر از شیرینی خانگی که مادرش اون روز به او داده بود و با لباس گرم کن قهوه ای رنگِ بسیار زیبا و کفش های کرم رنگ که بیشتر شبیه پسرها بود تا دخترها ولی هر چه بود همیشه این نوع لباس پوشیدنِ ژانت رو دوست داشت. ژانت داخل اتاق اومد و نگاه عمیقی به او انداخت و با لحنِ گرمی که همراهِ شوخی بود از زیبایی او تعریف کرد. اول جدی نبود ولی بعد از مدتی ژانت نگاهی به صورت او انداخت و حرفهاش و خیلی جدی تکرار کرد، اینکه او دخترِ زیبایی است و واقعاٌ میتونه دلِ خیلی ها رو بدست بیاره حتی پسرهای پرطرفدار شهر رو، اما اون با بی میلی در مورد پسرها و اینکه از نظر او همشون دلقک های چشم چرون هستند میخواست صحبت رو منحرف کنه که دو دست ژانت مثل ماری دورِ کمرش حلقه شدن و ژانت با حرارتِ خاصی شروع کرد به بوسیدنِ او. خدای من، باورش نمیشد. شاید او یکی از همون پسرها بود که تو لباسِ ژانت این موقع از روز به سراغش اومده. ولی نه؛ خودش بود. پس چرا او کاری نمی کرد؟ میتونست خودش رو کنار بکشه و از این کار امتناع کنه. اما حسِ عجیبی درونش رو به جوشش بود. قبلاٌ یکی از پسرهای پولدار فامیل در یکی از میهمانی ها او رو بوسیده بود ولی این حس خیلی جدید بود. انگار لذتِ عجیبی درونش متولد شد. انگار انگار... نه نمیتونست عشق باشه. آخه همیشه عشق بین دو جنسِ مخالفِ . ولی این چه حسی بود که وجودش رو سراسر هوس و اشتیاق کرده بود؟ به خودش که اومد دید ساعتی است برهنه در آغوش ژانت در بستر آرمیده. ژانت مثلِ عاشقی که سال ها از معشوقش جدا بوده و حال در شب وصال به سر میبردند او رو نوازش میکرد و میبوسید. این اولین عشق بازیِ آنها بود. از ترس یک هفته به ژانت نزدیک نمیشد ولی این حقیقت داشت. ژانت حسی رو که هیچ کس به او نمیداد به او هدیه کرده بود. مدتی با خودش کلنجار رفت. حسی آمیخته به ترس و وسوسه تمام وجودش رو پٌر کرده بود. از اون جمعة سحرآمیز به بعد بوسه های پنهانی بود که بین اونها رد و بدل میشد و اگر فرصتی میشد او در بستر پذیرای ژانت عزیزش بود. انگار دنیا برای هر دوی اونها رنگارنگ شده بود. همیشه در کنار هم بودند. این حس همون عشق بود. کم کم با خودش کنار اومد. این هم نوعی عشق بود فقط متفاوت از بقیه عشق ها، مگه نه اینکه عشق به عاشق گرما و سوز میده خوب؛ هر دوی اونها در سوزِ عشق همدیگه میسوختند. همیشه در کنار هم بود، با هم درس میخوندن، میخوردن، به تفریح می رفتند و خلاصه دو دلداة تازه به وصال رسیده با رازی که در قلب داشتند. میدونستند که کسی نباید از این راز با خبر بشه وگرنه معلوم نبود چه عاقبتی در انتظارش بود. دو سال بعد هر دو در دانشگاه قبول شدند او در رشتة موسیقی و ژانت عزیزش در رشتة مهندسی برق. تا اینکه هر دو فارغ التحصیل شدن و اون شبِ لعنتی فرا رسید. برای تعطیلاتِ سال نو ژانت با بی میلی تمام با خانواده به پاریس رفته بود و او به همراهِ خانواده به یکی از همون میهمانیهای مجلل رفته بودند. زنهای سر تا پا غرق در جواهر و آرایش و مردان شیک پوش و ثروتمند و همگی به همراه فرزندانِ زیبا و غرق در رفاه در آنجا به خوش گذرونی میپرداختند. از اولِ شب نگاهِ پر معنای پسرِ خوش پوش صاحبخانه اون رو تعقیب میکرد بی خبر از اینکه در سرِ او سودایِ عشقی است متفاوت. به هر طریقی بود از چنگالِ نگاه های پسر جانِ سالم به در برد البته خیال میکرد به در برده. در چند میهمانی دیگه همون پسر جذاب و شیک پوش با همون نگاه ها و چرب زبونی ها حضور داشت. چند دفعه به او ابراز عشق کرد و حتی یک بار هم میخواست او رو ببوسه ولی او نمیتونست به ژانت عزیزش خیانت کنه. یک ماه بعد از تعطیلات پدر سرِ میز شام به او اعلام کرد که پدرِ ثروتمند آن پسر او را برای پسرِ کوچکش که همان پسر خوش پوش بود خواستگاری کرده و این حرف لرزه بر تمام آرامشش انداخت. هزاران بهانه برای خانواده تراشید تا این اتفاق نا شگون منصرف شوند ولی پدر بود و لجبازی های به ارث برده از خانوادة اشرافیش و زور و زور وزور. کابوسِ روزهای تیره و ازدواجِ به زور او شروع شد و از همه زجربارتر دوری از عشقش. ژانت برای آخرین بار دو روز قبل از رفتنش به پاریس به دیدنش آمد و همونجا قسم خورد که به کسی جز او دل نمیبنده و همیشه منتظرش میمونه. هیچ وقت اون پسر رو به عنوان شوهر قبول نداشت حتی زمانی که همبسترش بود. هیچ وقت با میل در رختخواب حاضر نمیشد و اکثر اوقات بهانه می آورد ولی او مرد لعنتی عاشقش بود. هیچ وقت لذتی را که از همخوابگی با ژانت میبرد در کنار اون مرد تجربه نکرد. مرد بیچاره همه کار کرد تا یک بار هم که شده لذت نوازشهای پر از هوس و عشق همسر رو امتحان کنه که این آرزو رو به گور برد.مثلِ بیوه ای شده بود که به زور در خانة دیگری رفته. همیشه در این فکر بود که حتی همخوابگی هاش با ژانت بدون درد بود و لازم نبود خونِ بکارتی برای شروع زندگی با او ریخته بشه. بارها به شوهرش پیشنهاد جدایی داد ولی او نپذیرفت هر بار به دلیلی. از اون ازدواجِ سراسر عذاب دو پسر داشت و هنوز هم نمیتونست اون مرد رو دوست داشته باشه. سرد مزاجی های او مرد رو به طرف هرزه ها و فاحشه هایی که در میهمانی های اشرافی بودند سوق داد و این خوشحالی احمقانه ای در او ایجاد میکرد. از خداش بود شوهرش کاری بهش نداشته باشه. مرد هم راضی بود حداقل همخوابی با اون فاحشه های پر از عشوه و ناز بهتر از سردی بدنِ زن بود. هر روز رنجورتر و دلتنگ تر از قبل میشد. کم کم زیبایی گذشته رو داشت از دست میداد. این زندگی نکبت بار سی سال طول کشید و او هر روز خرد تر از روز قبل میشد و شوهرش پولدارتر از قبل. پسرها قد کشیده بودن و هر یک در رشتة خوبی تحصیل میکردند. خیلی تلاش کرد در این سال ها ژانت عزیزش رو پیدا کنه ولی افسوس که از او خبری نبود. عشقِ ژانت در قلب او کهنه و پایدار بود. پسرها قد میکشیدند و هر دو به فرانسه برای ادامه تحصیل رفتند. پسر ارشد در دانشگاه سوربون با دختری دو رگه ایرانی و فرانسوی آشنا شده بود و مادر مقدمات ازدواج اونها رو فراهم کرد. خوب یادشه. روز جمعه اول بهار بود. عروسی در خونة اشرافی خودشون برگزار میشد. بعد از سی سال این اولین باری بود که شاد بود. لباسِ صورتی رنگِ زیبایی به تن داشت و صورت زیباش از شادی گلگون شده بود شبیه دخترهای هفده ساله. میهمانها وارد باغ میشدند و او و همسرش با مهربانی پذیرای اونها بودند که ناگهان چشمش به یه خانوم قد بلندِ مو خاکستری که کت و شلوار کرم رنگی با کلاه حصیریِ قهوه ای رنگ افتاد . باورش نمیشد بعد از سی سال اون هم تو این روز او دوباره عشقش رو یافته بود با همون جدیت در صورتش. دوباره همون حسِ گرم تو دلش به جوشش اومد و اون دو دوباره همدیگر رو پیدا کردند. همه نظاره گر گریة وصال اون دو بودند. همه دوستی و صمیمیت این دوستان قدیمی رو ستایش میکردند بی خبر از عشق رمزآلود آن دو. عروسِ زیبای دو رگه برادر زادة ژانت بود. وصالِ این دو دلداده و دوباره همون شور و بوسه های پنهانی و همبستری های عاشقونه. ژانت ازدواج نکرده بود و مثل او این سالها رو در فراغ به سر میبرد. این بار دیگه نمیذاشت او رو از دست بده، نزدیکی منزلش خانه ای برای ژآنت پیدا کردند و ژانت در میان تعجبِ تمام فامیل در ایران زندگی کرد اونها بارها خواسته بودند که در ایران بمونه ولی همیشه با سرسختی از این کار امتناع میکرد. چهار سال همراه با عشق بازی پنهانی و بوسه های گرم و همبستری عاشقانه گذشت. بهار چهارمین سالِ وصال دریافت که شوهرش سرطان داره. نمیدونست برای رهایی از این تعهد اجباری خوشحال باشه یا دلتنگِ مردی که سالها ظاهراٌ با هم زندگی میکردند. عذابِ سی ساله اش داشت به پایان رسید. حالا امروز تو این کافه در چهل و یکمین روز از درگذشت همسرش رها و سبک بال منتظر ژانت عزیزش است. پس از مرگ شوهر تمامی اموال را فروخت و بین پسرها تقسیم کرد. اموال به ارث برده از خانواده پدری رو برداشت و خانه ای در یک دهکده دور دست و سرسبز برای خودشون دست و پا کرد. ژانت هم تمامی اموالش رو فروخت و هر دو تصمیم گرفتند آرام و جدا از همة آدمها در اون خانه وصالی ابدی رو داشته باشن. اون دو دوست جون جونی و در واقع دو عاشق همراه با رازی که در قلب داشتند دوباره در کنار هم هستند و پسرها برای دیدن مادر و خاله ژآنت سالی یک بار به دیدنشون میان. درب کافه باز شد و صورتِ مصمم و سالخوردة ژانت عزیزش پدیدار شد. اون دو عاشق در کنار هم آروم و رمزآلود با نگاه هایی محبت آمیز و متعهد قهوة تلخی رو به یاد تمامی این سالهای فراغ و زجر خوردند و از آینده و نقشه هاشون گفتند و شاد بودند مثلِ دخترهای هفده ساله. درست از اول پاییز به کافه نیومده، دلم براش تنگ شده، اصلاٌ انتظار نداشتم امروز اونم تو این روز گرم تابستونی سر و کله اش پیدا بشه اونم با این قطعة جدید. تا حالا انقدر سرِ حال ندیده بودمش. امروز ساعت یک یا دو بعد از ظهر مشغولِ شستن ظرفها بودم، تو کافه فقط دو تا مشتری نشسته بودند و منم کاری نداشتم، آفتاب مثلِ یک معشوقة لَوند و دلفریب که میخواست عاشقش رو به هوس بندازه آروم دستهاش رو به پوستِ دستهام میمالید و آروم آروم تو وجودم رخنه می کرد. از اون روزهای گرم ولی شاعرانه بود. از پشتِ پنجرة آشپزخونه به صدای قدمهای عابرهای پیاده گوش میدادم، گاهی اوقات صداهای خیلی عادی و روزمره میتونه ریتمِ یک موسیقی زیبا و هارمونیک به خودش بگیره، تو همین حس و حال بودم که کسی با صدای بلند گفت : سلام. یکَه خوردم و به پشتِ سرم نگاه کردم، اوه خدای من اصلاٌ باورم نمی شد، پدربزرگ بود - من بهش میگم پدربزرگ- راستش اصلاٌ نمیدونم اسمش چیه؟ آخه اصلاٌ تو این کافه اسم مهم نیست شخص مهمه. مثلِ همیشه با سلیقه و بادقت لباس پوشیده بود. یک پیراهن کتانِ آستین بلندِ کرم رنگ با شلوار تابستونیِ قهوه ای رنگ، جوراب های قهوه ای همرنگِ شلوار و کالج های قهوه ای واکس زده و تمییز. یک کلاه کرم رنگِ تابستونی هم بر سر داشت که با موهای سفیدرنگش هارمونی زیبایی داشتند. صورتش از شادی گل انداخته بود و لبخندِ زیباش در کنار سبیلِ خاکستری رنگِ مرتب آراسته شده اش خودنمایی می کرد. از خوشحالی فریاد زدم : پدر بزرگ، دلم برات یه ذره شده بود. خوش اومدید، بفرما. مثلِ همیشه با احترام و تشخصِ خاصی کلاهش رو برداشت و گفت : منم همینطور عزیزم، بیا بشین که کلی باهات حرف دارم. : اول؛ چی میل دارین براتون بیارم قربان؟ : مثلِ همیشه ، خودت میدونی تو این ظهرِ گرم تابستونی چی میچسبه. سریع یک معجونِ خنکِ آبمیوة مخصوصِ کافه درست کردم و با توت فرنگی و آناناس و یخ تزئینش کردم و یک نیِ چتری هم کنارش و تو سینی گذاشتم و رفتم سرِ میزش. : میدونی چند وقتِ اینجا سر نزدی؟ دلم تنگ شده بود و ... : حتماٌ نگران شدی که این پیرمرد شوخ مغز مرده یا زنده است؟ : نه؛ خدا نکنه، ترسیدم دیگه نیاین. : اگه اگه یه چیزی بهت بگم باورت میشه ؟ یعنی مسخره ام نمی کنی؟ : مسخره؟ من هیچ وقت جسارت نمی کنم. : من... من دارم ازدواج میکنم. : هه، چی ؟ ازدواج ؟ شما؟ : بله، من . : آخه آخه ... : میدونم تو سنِ هفتاد و یک سالگی مسخره است یعنی عشق پیری و ازدواج تو دقیقة نود ... : نه؛ منظورم این نبود، حالا تعریف کنین چطوری؟ کی هست؟ : یادته پاییز اومدم اینجا و دلم خیلی گرفته بود؟ :آره اون روز رو خوب یادمه بارونِ سختی میومد، دلش خیلی گرفته بود، خسته بود و سنگین، حتی تلخی و سنگینیِ وجودش تو کلماتش هم بود. چهره اش سخت در هم رفت و تو صورتِ من خیره شد و ادامه داد : عصر که از اینجا رفتم داشتم از غم و تنهایی خفه میشدم. به خودم میگفتم پیر شدم و هیچ کس رو ندارم که برم و تنهاییم و باهاش قسمت کنم. نه بچه ای ، نه زنی ، نه فامیلی. همینطور تو خیابون قدم میزدم و یاد گذشته میکردم، یادِ دورانِ جوونی و دیوونگی هام. یادِ دخترهایی که باهاشون آشنا شده بودم و میتونستم با یکیشون ازدواج کنم و بچه داشته باشم ولی غرور و کار و بی هدف بودن نذاشت. یادِ مادرم، یادِ پدرم، یادِ شاگردهام که میومدن و پیانو یادشون میدادم. حتی به این کافه و تو. خلاصه، به یادِ ایام رفته می گریستم و بی هدف تو خیابونها قدم میزدم، یه دفعه یه حسی وجودم و گرفت و یه فکری به سرم زد"خودکشی" و خلاصی از این تنهایی و پیری. مطمئن بودم چند سال دیگه مریض میشم و هیچ کس نیست یه تف هم تو صورتم بندازه چه برسه کنارم باشه . دیگه طاقتِ این همه سختی و تنهایی رو نداشتم. رفتم کنار سدِ رودخونة شهر رو خدا رو فریاد زدم و ازش خواستم قدرتِ خلاصی از این نکبتِ تنهایی رو به من بده. دنبالِ چند تا سنگِ سنگین میگشتم تا به پاهام ببندم و زودتر برم تهِ آب و تو اون خروش رودخانه خلاص شم. تو حینِ گشتن بودم که سنگِ سیاهِ بزرگی به چشمم خورد که میتونستم با طنابی که خریده بودم به یکی از پاهام محکم ببندمش و او رو باخودم بکشم کنار رودخونه و بپرم پایین. محکم پام رو به اون بستم و آروم شروع کردم به هُل دادن تا سنگ به سختی از جاش کنار رفت ، تا اومدم محکم تر هُل بدم که چشمم خورد به یک گُلِ ظریف و کوچیک که از توی سنگ در اومده بود. خدای من، مگه میشد از توی سنگِ سیاه و سختی مثلِ اون یه همچین گلِ زیبایی در اومده باشه. یک گلِ سفید کوچیک با پنج تا گلبرگ. ساقة نازکش حتی موقع نفس کشیدن تکون میخورد پس چه طوری از این سنگ دراومده بود؟ اشک همه وجودم رو گرفته بود. یعنی من از این آفریدة ظریف و شکننده کمتر بودم. اون گُل به سختی و صبر از بین منافذِ ریزِ این سنگ بزرگ در اومده بود و زندگی میکرد و زیبایی رو به به بقیه هدیه میداد حالا من یک آدمِ هفتاد ساله که خداوند این همه نعمت بهم داده بود و من کور بودم و درک نمیکردم نتونم این سنگِ سیاه تنهایی و خستگی رو خورد کنم. دیگه نتونستم ، اونجا بود که خدا با من حرف زد البته بوسیلة یک گُل. طناب رو باز کردم و اومدم خونه. تو راه از خجالتِ خداوند گریه میکردم و ازش معذرت میخواستم. نمیدونم از فردا همه چیز برام رنگ داشت همه چیز و همه کس. دیگه دنیای من خاکستری نبود، حسِ کودکی رو داشتم که تازه متولد شده، نت های موسیقی من رنگِ شاد به خودشون گرفتن و پیانوی قدیمی من بعد از سالها نُت های رنگی مینواختن. تو کلوپِ سالمندانِ نزدیک خونه عضو شدم و تو یه سفری که به کویر داشتم با این خانوم آشنا شدم. شصت و چهار سالشه، معلمِ دبستان بوده. تو این دنیا فقط دو تا دختر و سه تا نوه داره. شوهرش بیست ساله که مُرده. وقتی تو سفر با هاش حرف میزدم حرفام رو میفهمید، وقتی تو صورتش نگاه میکردم فهمیدم چقدر عشق میتونه ساده ولی عمیق به سراغ آدم بیاد. اولش شک داشتم ولی بعد از مدتی آشنایی فهمیدم که آخرین ضربه برای خوردشدنِ سنگِ تنهایی و دنیای خاکستری من به دست اون امکان پذیره ، ازش خواستگاری کردم و خلاصه قراره آخر این هفته با هم ازدواج کنیم.حالا هم اومدم کافه رو برای پنج شنبه شب رزو کنم، میخوام شامِ عروسی رو اینجا بدم. : اینجا؟ آخه اینجا که تقریباٌ کوچیکه. : خوب ما هم کم هستیم ، خیلی زور بزنیم پونزده نفریم البته با شما. : من از خدامِ پس کادوی عروسیتون از طرفِ من اینه که پولِ میزها رو نمیگیرم و فقط پولِ موادی که برای غذا درست کردن میخوام رو میگیرم. باشه؟ : از این بهتر نمیشه دخترم. باورم نمیشد، حالا میفهمم چرا عادی ترین صداها تو این دنیا یعنی صدای پای عابرین پیاده میتونست یک ملودیِ زیبا به گوش برسه، خدا؛ حتی ساده ترین چیزها رو برای صحبت با دلِ ما آفریده. او همه جا و همه جور هست فقط ما نمیبینم و نمیشنویم. بغلش کردم و بهش به خاطر این تحولِ بزرگ تبریک گفتم. شادی تو صورتش موج میزد مثلِ یک پسربچه آبمیوه رو هورت میکشید و بلند میخندید. بعد هم با پیانوی کهنة کافه برخلاف همیشه بک آهنگ شاد و رنگی زد و خلاصه فضای کافه رو بهاری و عاشقونه کرد. اون شب تا صبح فکر میکردم چقدر راحت میشه ققنوس وار به زندگی برگشت البته اگر بخواهیم و اگر بیشتر به موسیقی خداوند گوش بدیم و اگر به عشق اجازه ورود بدیم و به سنگ ها و گل های درونش بیشتر نگاه کنیم. بدنِ نحیفش را لَم داده بود روی صندلی و داشت بستنی میوه ای مخصوص میخورد. همیشه وقتی بی حوصله است یه سر به این کافه میزنه و با دیدن حال و هوای اونجا حالش عوض میشه. امروز کافه خلوت بود و آرامشی که اون همیشه عاشقش بود حکم فرما، یه دفعه پیرمرد چاقی از گوشه کافه به کافه چی اشاره کرد و با صدای بلند گفت : دخترم، اون تلویزیون رو روشن میکنی ؟ کافه چی با لبخند گفت : بله ، حتماٌ . کدوم کانال؟ : بزن کانال یک، تا نیم ساعت دیگه اون بی پدر و اعدام میکنن. اعدام؟ کی رو میخواستن اعدام کنن؟ لرزه ای به اندامش افتاد، دلش هوری ریخت پایین. همیشه از مرگ میترسید حتی برای بقیه. شانه هاشو بی تفاوت انداخت بالا و تو دلش گفت : برو بابا، حتماٌ باز از همین ارازل و اوباش گرفتن و واسه خودنمایی میخوان جلو این مردمِ ساده بکشن و بگن که ما هم بله. پیرمرد ادامه داد : هنوز اخبار نشده دخترم؟ : نه پدر جان، نیم ساعت دیگه است. مطمئن باشین اعدام رو نشون بدن بهتون میگم. : پیر شی بابا، آخ که چقدر دلم میخواد دست و پا زدن این حروم زاده رو ببینم. همین موقع کافه چی اومد میز بغلی رو تمییز کنه که آروم ازش پرسید : ببخشین، امروز قراره کی رو اعدام کنن؟ کافه چی لبخندِ تلخی زد و جواب داد : قراره یه حیوون رو ببرن بالای دار، هر چند مرگ براش خیلی خیلی کمِ... پیرمرد که متوجه سوالش شد بلند گفت : بابا جان ، قراره امروز اون صدامِ بی شرف و ببرن بالای دار. صدام؟ این اسم لرزه ای به تمامِ وجودش انداخت، نه؛ دوباره یک حسِ قدیمی به سراغش اومد. سال ها بود که این حال بهش دست نداده بود ، دوباره سرش سنگین شد انگار دو تا دستِ قوی داشتن از پشت میکشیدنش عقب، به دستهاش نگاه کرد، داشتن کوچیک میشدن، انگار دوباره تبدیل شد به همون پسره هشت ساله، دوباره دود و آتش و ترس، صدای جیغ و داد مردم که داشتن فرار میکردن، عرقِ سرد تمامِ بدنش رو گرفته بود، بدنش می لرزید و داشت فرار میکرد. بوی تندِ جسدهایی که سوخته بودن حالش رو بهم میزد. بازم عقب رفت عقب تر تا رسید به اون ساعتِ شوم. خوب یادشِ که مادر داشت سیسمونیِ بچة " کژال" خواهرش را تو اتاقِ کوچیکِ خونه میچید. عروسک های خوشگل و لباس های کوچیک دخترونه. انگار قند تو دلش آب میکردن، خواهرِ بزرگش رو خیلی دوست داشت و از اون بیشتر همیشه دلش میخواست یه دختر خواهر داشته باشه، یه دختر کوچولو که بغلش کنه و ببرتش تو دِه بچرخونتش و براش خوراکی بخره. خواهرش چهار روز بود که فارغ شده بود و حسابی " تیمور خان" شوهر خواهرش کِیفش کوک بود و تو این شب ها یه خرجِ حسابی داده بود. خلاصه حسابی تو اون خونه بزرگ برو بیایی بود و دم به دقیقه صدای ساز و هلهله و رقص میومد. خدا این دختر را بعد از نٌه سال به تیمور خان و کژال داده بود و خلاصه همه خوشحال بودن. ساعت ششِ صبح بود که با مادرش آماده شدن که برن خونه ، تیمورخان خیلی اصرار کرد که بمونن ولی مادر اصرار داشت که برن چون دو هفته بود که به خونه سر نزده بودن و دلش شور میزد. مادر، گژال رو بوسید و بچه رو تو آغوش گرفت، او هم صورتِ خواهرزادة خوشگلش رو بوسید. " کامران" برادر کوچیکِ تیمور خان اون ها رو سوارِ ماشینِ جیپِش که تازه از شهر خریده بود کرد و به سمتِ خونه حرکت کردن، چشمهاش سنگین شده بود و آروم به مادرش تکیه کرد مادرش زنِ درشت اندام و جذابی بود، با اینکه پنج تا بچه داشت ولی هنوز هم زیبا و خوش هیکل مانده بود، او بچة آخر مادرش بود. چهار خواهرش ازدواج کرده بودن و اون و مادرش تو یه خونة بزرگ زندگی میکردند. پدرش چهار سالِ پیش تو شکار از صخره پرت شده بود و مادرش همه چیزِ اون بود و به مادرخیلی وابسته بود و دوستش داشت. البته تیمور خان مثلِ یک پدر هواش و داشت. داشت خوابش میبرد که مادر دستش رو رویِ سرش کشید و به زبانِ کردی گفت : قربونت برم، کی میشه بیام و بچة تو رو بغل بگیرم؟ با این حرفِ مادر تو دلش کٌلی ذوق کرد، اگه بزرگ بشه با " روژین" دخترِ همسایة کژال ازدواج میکنه، همیشه از موهایِ مشکی و چشمهای درشتش و هیکلِ تٌپٌل و سفیدش خوشش میومد. تو همین فکر بود که خوابش برد یه دفعه صدای مهیبی ماشین رو تکون داد، چی بود ؟ چشمهاشو باز کرد که یه دفعه آتش مهیبی از کوچة روبرویی بلند شد، صدای جیغ و داد از هر طرف میومد، اون و مادرش هاج و واج به اطراف نگاه میکردن. کامران دستپاچه شده بود و با سرعت دنده عقب میرفت، مادر فریاد میزد : وایسا، وایسا ، زود از ماشین بیا بیرون. ماشین ایستاد و از ماشین پریدن بیرون. مادر دستِ اون رو محکم تو دستش گرفته بود و بی هدف می دویدند و کامران هم با اونها میومد، صدا دوباره اومد و صدای جیغ و داد مردم که فرار میکردن و دود همه جا رو گرفته بود. همینطور که میدویدند صدا هم نزدیکتر میشد. مردم دیوانه وار فریاد میزدن و میدویدند. صدای گریه و جیغ بچه ها همه جا رو پٌر کرده بود. دور تا دور دِه رو به توپ بسته بودن، یه دفعه صدای فریادِ کامران بلند شد: از این طرف. کامران یه کوچه تنگ رو نشون داد و اونها دویدن اون جا، اون کوچه به خونة تیمور خان راه داشت، هر چی میرفتن غلظت دود بیشتر میشد، پاهای کوچیکش دیگه توان دویدن نداشتن، کامران بغلش کرد و با سرعت سراشیبی رو میدوید و مادر هم پشت اونها میدوید، چشمهاش به صورت پٌر از وحشت و رنگ پریدة مادر بود. یه دفعه زَد زیرِ گریه، دلش برای بچة گژال تنگ شد، مادر نگاهی بهش انداخت و فریاد زد: نترس، الان میریم پیشِ تیمورخان. یه دفعه خیالش راحت شد، تیمور خان مرد درشت اندام و شجاعی بود، همیشه دلش میخواست وقتی بزرگ شد مثلِ اون بشه. تو این فکر بود که صدای فریادِ کامران او را متوجه روبروش کرد،نه؛ نه؛ نه؛ خونة تیمور خان داشت میسوخت، انگار همه چیز جلوش تاریک شد، کژال، بچه اش، تیمورخان، اون لباس ها و عرسک ها، همه و همه سوختن. حتی روژین، اون دخترِ مو مشکیِ چشم درشتِ تپل، همه؛ صدای داد و فریادِ مادر که تو سرش میزد و خدا رو صدا میکرد. پس خدا کجایی؟ کامران به سمتِ آتیش ها میدوید و داد میزد و از ناراحتی لباس های تنش رو میدَرید. مردم جلوی مادر و کامران رو گرفتن و نمیذاشتن به آتیش نزدیک بشن، مادر تو سرش میزد و گژال و بچه اش رو صدا میکرد، ولی اونها کشته شده بودن. هیچ چیز نمیشنوید انگار فقط صدای آهنگِ عروسکی که مادر برای بچه خریده بود به گوشش میرسید. صدای انفجار اون رو به خودش آورد، یه تانکِ عراقی داشت به اونجا نزدیک میشد، مادر محکم اون رو بغل کرد و به سمتِ پایینِ دِه میدوید، او از ترس بدنش میلرزید و فقط گریه میکرد، محکم گردنِ مادر رو گرفته بود و می گریست. از اون دور سایة سربازهای عراقی رو میدید که دارن با تانک و ماشین های بزرگ به سمت اونها میان، زبونش بَند اومده بود. مادر میدوید چند بار هم به زمین خورد و بلند شد و میدوید. صدای تیر همه جا رو گرفته بود، میدید که مردم یکی یکی به زمین میخوردن و تو خون دست و پا میزنن. نگاهش به تفنگِ یه عراقی گره خورد، نه؛ نه؛ یه دفعه قدم های مادر آروم شد، گرمای عجیبی دستهاشو پٌر کرد. سرش و بلند کرد و تو صورتِ مادرش نگاه کرد، لبهایِ مادر خشک شده بودن و می لرزیدن، محکم به زمین خوردن . مادرش تیر خورده بود، بلند مادرش رو صدا زد . مادر نیمه جون بود . به سختی لبهاش رو تکون داد و گفت : فرار کن " آکو" ؛ گلوش خشک شده بود، داد زد : نه؛ نه؛ بلندشو. : برو" آکو" ، فرار کن. به خاطر من برو. دارن میرسن برو. : نه، بدون تو چیکار کنم؟ : برو عزیزکم، قول بده فرار کنی و زنده بمونی. برو مادر. تا اومد حرفی بزنه، صدای فریادِ مادر که نهیب میزد فرار کنه اون رو تکون داد و فرار کرد، همینطور که میدوید به پشتش نگاه کرد، جثة زیبای مادرش تو خون خفته بود و مادر تکون نمیخورد. فقط صدای فریادِ مادر که اون رو صدا میزد تو گوشش بود و میدوید. چشمش به مدرسه شون افتاد که تو آتیش میسوخت. انگار مغزش فقط یه فرمان میداد اونهم فرار بود به خاطر مادرش. صدای تیر و آتش گلوله را میشنوید ولی فقط میدوید. پایِ راستش میسوخت ولی نمیتونست بایسته. بدنِ کوچیکش میلرزید و اشک اَمونش نمیداد. انگار همه تو دِه کشته شده بودن و فقط اون زنده بود. انگار بهبن بست رسیده بود، سربازها دنبال مردم میگشتن و صدای تیرهای خلاص به گوشش میرسید، یه دفعه صدای مادرش رو شنید که صداش میزد، صدا از توی تپه میومد به سمتِ صدا دوید و محکم توی گدال پٌر از گِل افتاد. صدای پای سربازهای عراقی رو میشنید که نزدیک میشدن. انقدر ازش خون رفته بود که کم کم بدنش بی حِس شد. وقتی چشمهاشو باز کرد تو یه بیمارستان بود. پنج روز بیهوش بود. فکرکرد همة اون اتفاق ها خواب بوده، بلند مادرش رو صدا زد. افسوس؛ همه چیز واقعیت داشت. یک حقیقتِ تلخ و فراموش نشدنی. بغضِ سنگینِ گلوش ترکید و بلند بلند گریه می کرد و خانواده اش رو صدا میزد: مادر، کژال، روژین حتی تک تکِ همکلاسیهاش و هر کسی که میشناخت. اون نامردها همة دِه رو آتیش زده بودن و همه رو قتلِ عام کردند. از اون دِه سرسبز فقط ده نفر موندن و خاکستر تمامِ اون سرسبزی. یک ماه تو بیمارستان بستری بود و دو تا عمل روی پای راستش که تیر خورده بود انجام دادن. از خانواده اش فقط خواهرِ کوچکش که تو شهر زندگی میکرد مونده بود، اون پیشِ خواهرش و شوهر خواهرش که کارمندِ بانک بود زندگی میکرد. چند سال بود که شب ها خوابش نمی برد، نمیتونست اون خاطرات رو از ذهنش پاک کنه، کلی دکتر و روانپزشک بردنش تا کمی بهتر شد، هنوزم گاهی اوقات صدای مادرش تو گوشش میپیچه، صورتِ مادرش هر شب به خوابش میاد، صورتِ مادرش، کژال، دختر کوچولوش، تمیور خان، کامران، روژین، همة اون مردمِ بیگناه. حالا بعد از اون همه تلخی بعد از اون همه اتفاقِ شوم که کودکیش و خانواده اش رو ازش گرفت، اینجا نشسته و منتظرِ اعدامِ صدام، اون حیوونِ پَستِ که مادرش و کودکیش رو ازش گرفت. سرش انقدر سنگین شده بود که نمیتونست نفس بکشه، به سختی از جاش بلند شد و به سمتِ دستشویی رفت، صدای فریادِ کمک مردمِ دِه توی گوشش میپیچید، یه دفعه تمامِ تلخی ها و بدبختی هایی که کشیده بود رو بالا آورد و از هوش رفت. به خودش که اومد، کافه چی و اون پیرمرد بالایِ سرش بودن. پیرمرد صورتش رو نوازش کرد و گفت: پسرم، جنگ زده ای؟ آروم گفت : اعدامش کردن؟ کافه چی چشمهاش پُر از اشک شده بود و گفت : آره، ولی جون دادنش رو نشون ندادن. پینوشت : عکس بالا از کاوه گلستان است- یادش نیک- توصیه میکنم به سایت او سری بزنید و یادی از تصاویر زیبایش بکنید. آدرس در پیوندها هست. امروز کافه خلوت بود. داشتم خرت و پرت هایی که خریده بودم را جمع و جور میکردم که یه دفعه دستم به قوطی تیله های رنگی روی میز خورد و تیله ها پخش شدن و شروع کردن به قِل خوردن تو آشپزخونه. نمیدونید چه حس عجیبی بود. یه دفعه پرتاب شدم تو دورانِ کودکی، دوران آدامس های گرد رنگی که بهشون میگفتیم "آدامس قِل قِلی" ، رفتم به دوران پاک و ساده توی کوچه و پس کوچه های خونمون. یه دفعه حس کردم بچه شدم و سبک بال، آروم و سبک توی تابستون با موهای کوتاهِ پسرونه و شلوارک و تاپ بالا و پایین می پریدم. یه دفعه یادِ کچ های ریزی که از دبستان یواشکی بلند میکردیم و میومدیم تو کوچه و با بچه ها لِی لِی میکشیدیم و چندین ساعت مثل فنر می پریدیم بالا و پایین، عجب عالمی داشتیم تو اون دوران؛ آه که چقدر دلم برای تک تکِ بچه های محلمون که فقط قیافه هاشون یادمه و خاطراتشون، تنگ شده. یاد روزهایی افتادم که دختر و پسر میریختیم تو کوچه و صدای جیغ و داد بچه ها مثل آهنگ های کارناوال کوچه را پر میکرد و زندگی تو رگهای خیابون جاری میشد. به خدا زنده بودیم و زندگی میکردیم، اصلاٌ اگه آدم زندگی هم میکنه فقط تو دورانِ بچگی تو کوچه ها و پس کوچه ها است. تابستون ها رو که نگو؛ انگار به همه ما یه دونه ژنراتور برق میبستن، انرژیِ همه فول و اصلاٌ خستگی معنی نداشت وقتی شب موقع خواب میشد چنان به خواب می رفتیم که انگار میمیردیم. وای که چقدر دلم برای اون خواب های سبک و رنگین تنگ شده.تابستون ها آسمون مهمان پذیرِ بادبادک های رنگی ما میشد و همه ما پرواز میکردیم توی باد و بادبادک هامون را میفرستادیم سمتِ خدا. به خدا دلم واسه یه قٌل دو قٌل لَک زده، واسه گرگم به هوا، واسه کِش بازی و تیله بازی و کاشی بازی، واسه هٌلی هوپ که مینداختیم دور کمرمون آی بچرخون که بچرخون، دلم برای خاله بازی هامون که خیلی جدی بود و بی ریا تنگ شده برای اون روزهایی که پسر و دختر کنار هم بدون هیچ حس و غریضه ای بازی میکردیم و همدیگر و دوست داشتیم و عاشقِ هم بودیم نه از این عشق های الکی از نوعِ آسمونیش، یادمه من بابا میشدم و یکی از پسرهای محل دختر و خلاصه تمرین زندگی میکردیم و نمیدونستیم خیلی زود باید بریم بینِ آدم بزرگ ها و خاله بازی واقعی کنیم ولی فرقِ اون بازی با زندگی بینِ آدم بزرگ ها اینه که بازیِ ما عادلانه و رنگی بود و این زندگی ناعادلانه و خاکستریِ. دلم برای گاز کوچولو و وسایل آشپزخونة اسباب بازیم تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده، اون دخترک تپلِ شیطون که رفتارش عینِ پسرها بود و تو شیطونی یه سور به پسرها زده بود و پایة هر جور شیطنت و تجربة جدید بود، برای اون دخترکِ پسر نما که عاشق آتیش بازی و زنگ زدنِ سر ظهرِ درب همسایه ها و فرارهای جانانه تنگ شده، برای همه بچه های کودکیم و همبازی های بی ریام. دلم برای شلوارک هایی که میپوشیدم و جیب هاشو پٌر از تیله و کاشی و خرت و پرت میکردم و به نظرم اونها گنج های زندگیم بودن تنگ شده. دلم برای سر زانوهام که همیشه تو بازی زخم میشدن تنگ شده، دلم برای دوا گٌلی که مامانم به پاهام میزد و کلی نصیحتم میکرد که انقده شیطونی نکنم تنگ شده، واسه همه کودکیم واسه همة خودم تنگ شده. یادمه ظهر که میشد یواشکی از پشت پنجره کشیک میدادیم که اگه بچه ها اومدن تو کوچه ما هم با یه کلکی جیم بزنیم و بپریم تو کوچه. آخ که دلم برای دزدکی از خونه جیم شدن تنگ شده. میپریدیم تو کوچه دختر و پسر، کوچیک و بزرگ، چاق و لاغر، زشت و زیبا و خلاصه همه عین هم بودیم، اون روزها اصلاٌ این واژه ها برای ما معنی نداشتن، از نظر ما همه مثلِ هم بودیم عینِ هم، همه بچه بودیم و هم محلی بودیم، آخ که دلم برای غیرتی بازی های جوجه پسرهای محل تنگِ تنگِ. سن و سالمون که کم کم زیاد شد و از سن دوازده و سیزده سالگی رد شدیم کم کم، پسرهای محل برامون معنی دار شدن و دختر های محل تقسیم شدن به خوشگل ها و زشت ها. لعنت به این بلوغ که کودکی ما رو دزدید. لعنت به غریضة جنسی که روزهای روشن بچگی را به شب های سیاه عشق تبدیل کرد. دیگه همه بزرگ شدیم، بین پسرها یکی برامون از همه جذاب تر شد، لعنت به واژه هایی که حالا داشتن معنا دار میشدن، دیگه نگاه ها بی معنا نبود و دیگه نمیشد با هر قیافه ای بپری بیرون و لول بزنی بین بچه ها، حالا دیگه باید کلی چٌسان و فیسان میکردیم و میومدیم تو کوچه چقدر دلم برای اون عشق های مسخره ولی بی ریا و پاک تنگ شده، برای اون تیپ های مسخره ای که میزدیم، دخترها مانتوها و روسری به سر و پسرها کله هاشون و روغن - همون ژل امروزی- میزدن و شلوار جین میپوشیدن و میخواستن خوش تیپ ترین مرد روی زمین بشن تا بیان و از جلوی خونه فلان دختر رَد بشن، وای که دلم برا ی شلوارهای دمپا گشاد و کفش های کالج و گیوه و اون لباس ها تنگ شده.دلم برای اون نامه های پر از غلط دیکته ولی عاشقانه و اون قلب های تیرخوردة حک شده روی درخت های کوچه تنگِ تنگِ.دلم برایِ شب های امتحان و کارنامه های پُر فراز و نشیب تنگ شده. دلم برای طعم شیرین کودکی تنگ شده.


| Design By : Night Skin |

