کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
همونطور آروم نشسته بود و به دست های کشیده و سفیدش خیره شده بود. پاهای ظریف و زیباش را روی هم گذاشته بود و بی تفاوت به اطراف هیکلِ ظریفش را به صندلی تکیه داده بود. فضایِ کافه پُر شده بود از بوی تلخِ قهوه. چقدر این او را به یاد گذشته ها و اولین ها مینداخت. اولین باری که به یه قهوه دعوت شد، اولین جرعة مشروبی که میخورد، اولین باری که شهوت دیوونه اش کرد، اولین باری که بدنش رو به دست های یک مرد سپرد، اولین جیغِ خفیفی که زیرِ بدنِ اولین مرد کشید و پا به دنیای زن ها گذاشت، اولین پولی که بخاطر تن فروشی گرفت، اولین باری که توی آینه از خودش جز یه لجن چیزی ندید، اولین، اولین... . میتونست تمام اون لحظه ها رو با پُک هایی که به سیگار میزد تجسم کنه و اون خاطرات با دودِ سیگار ظاهر میشدند و کم کم پس از یک رقص آرومِ تانگو مانند در فضای کافه پخش میشدند. نگاهِ سنگینش رو روی برگه آزمایش انداخت، بدنِ ظریفش برای این امتحان خیلی ناتوان بود. آهِ سردی از نهادش بلند شد و تمام وجودش را گرفت . نه؛ نمیتونست تو این لجن زاری که زندگی میکرد مثل باکتری تقسیم بشه و این کثافتی که رحمش و پُر کرده بود رو تو این جامعه تُف کنه. هر چی فکر میکرد هیچ چیز جز سیاهی و تباهی تو زندگیش به خاطرش نمی آمد. بوی تلخِ قهوه اون رو یادِ بوی تلخ تریاک پدرش و معرکه ای که هر شب سرِ بساطِ منقل بین ننه و باباش بلند میشد و آخرشم با سوزش جای کمربند روی پهلوی مادرش ختم می شد. این بویِ تلخِ قهوه لعنتی چی از جونش میخواست؟ چند بار وقتی داشت آتشِ شهوتِ یک بوالهوس را روی تختِ خواب فروکش می کرد به یادِ خیانت هایِ خواهرش میفتاد که تا چشمِ شوهرش را دور میدید با پسرِ مستاجرشون میرفتن تو زیرزمین و بعد از مدتی با رنگِ پریده میومد بیرون، یه بار بهش گفت: « که آخه چرا با این پسره؟» جوابِ تلخِ خواهرش هیچ وقت فراموشش نمیشد که : « تو هم اگه هر شب بری زیرِ یه پیرمردِ زشتِ عرق خور این پسرة چرب و چیلیِ کثیف ولی جوون، برات میشه غنیمتِ». بویِ تلخِ قهوه به یادش میاورد که اگه از اون زباله دونیِ پایین شهر اومده تو یه محلة باکلاس و برای خودش بُر و بیایی داره بخاطر تمامِ اون تن فروشی ها بود ، بخاطر پول هایی بود که مخصوصاٌ اون پیرمردهای بوالهوسِ خَرپول بد که برای یه شب خوابیدن با اون حاضر بودن میلیون ها تومن بدن . اون باید این راه رو ادامه میداد چون این تنها راهی بود که اونو از اون زباله دونی انداخت تو این لجن زار ولی با وجود این دیگه از گشنگی و بوی تریاک و ... خبری نبود. تو این لجن زار مشروب های اصل و بوی عطر و ادکلن و کاندوم بود و قربون صدقه هایی که روی تخت نفس هاشونو پُر می کرد. برگة توی دستش رو محکم تر فشرد و یک بار دیگه با اون شماره تماس گرفت و ساعتی که باید به مطب میرفت رو چِک کرد؛ یک ساعتِ دیگه تا انتخاب نهایی وقت داشت. تا نیم ساعتِ دیگه اون فرشته به بهشتش بر میگشت . رحمِ اون پر بود از کثافت و گناه. نمیتونست خودش رو لایقِ اسمِ مادر بدونه . چشمش به مجسمة گوشة کافه افتاد. مجسمة حضرتِ مریم بود که مسیح را در آغوش گرفته بود و به او لبخند میزد. مگه میشه؟ اون قدیسه مادر بود و حالا این فاحشه هم میخواست مادر بشه. نه؛ این دیگه اوجِ تفاوت و بی عدالتی است. آخ که چقدر دلش برای شب های احیای خونه " بی بی " تنگ شده بود. بی بی وقتی پایِ سجاده مینشت به صورتش خیره میشد و با دست های لرزون دستی به سرش میکشید و میگفت : « بی بی جون، هر وقت دلت گرفت و هیچ کس نبود به دادت برسه، فقط برو درِ خونة آقا امیرالمومنین و بچه هاشو بزن و گدایی کن. » بغضِ عجیبی تو دلش سنگینی کرد، یعنی بی بی میدونست اون یه روزی یه آدمِ کثیف و لجن میشه؟ دیگه سیگاری براش نمونده بود تا خاطراتش رو با اون به فضای کافه بسپاره، باید راه میفتاد. مطبِ دکتر دو تا کوچه پایین تر از کافه بود تا اونجا پنج دقیقه راه بود ولی برای اون پنج قرن طول میکشید. داشت آماده میشد برای رفتن که نگاهش به نگاهِ دخترکِ داخلِ قابِ عکس گره خورد. قلبش فرو ریخت. دستهاش لرزید، و پاهاش توان بلند شدن را نداشت. چقدر شبیهِ " نیلوفر" بود. نیلوفرِ اون، نیلوفر کوچولوی اون. تو همین فکرها بود که کافه چی یه لیوان چایی و شیرینی براش آورد. تعجب کرد، تا اومد حرفی بزنه کافه چی گفت : « امروز تولدِ آقا ابوالفضلِ. من هر سال نذر دارم شیرینی و چایی میدم.» سینی رو گذاشت و رفت. این اسم عجب عظمتی داشت. اشک امانش را بریده بود. چرا امروز ؟ اونم اینجا؟ عطرِ این چایی اصلاٌ تلخ نبود. بوی شیرینیِ تازه توی وجودش رِخنه کرد. آروم و بی صدا از کافه رفت بیرون. آروم و بی صدا. از اون چیزی به جای نمونده بود جز یه ورقِ مچاله شدة سفید رنگ که روش شماره تلفنی نوشته شده بود. چند روزه که هوا تو کافه بارونیِ. همیشه هوای بارونی رو دوست داشتم ولی از وقتی مادام به اون دختره گفت : چهار وعده دیگه تو یه روز بارونی بر میگرده، انگار منم چشم به راه شدم. انتظار خودم کم بود این یکی هم اضافه شد. مادام هر هفته روزهای یکشنبه قبل از اینکه بره کلیسا میاد تو کافه و فال میگیره. من تا حالا جرأت نکردم ولی اونهایی که پیشش فال میگیرن میگن حرفش رَد خور نداره و همه وعده هاش درسته. مادام زنِ میانسالیه که تمام خانواده اش رو تو یه حادثه از دست داده تقریباٌ یک سال که اینجا میاد. میگه تو این کافه میتونم آدمها رو بی نقاب ببینم و از آینده براشون بگم. اون یکشنبه تقریباٌ ساعت نزدیک هشت صبح بود. صدای قطره های بارون روحِ آدم رو تازه میکرد و کمی هم من رو دلگیر میکرد و میبردم به خاطرات دور. من و مادام داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه یه دختر جوان وارد کافه شد. دختر تقریباٌ بلند قد و تپلی بود. چهرة شیرینی داشت. از لبخند مصنوعی که روی لبش به زور نشانده بود فهمیدم یه جورایی دلگیره. آروم اومد جلو و رو به من گفت : سلام، من با مادام کار دارم، یعنی میخوام برام فال بگیرن. صداش کمی می لرزید، میتونستم سنگینی بغضِ تو گلوش رو احساس کنم. دستمو گذاشتم پشت کمرش و مادام رو که تو میز گوشه کافه نشسته بود و نشون دادم . دخترک تشکر کرد و رفت سر میزِ مادام نشست. رفتم و یه فنجان قهوه تلخ برای دخترک آماده کردم و یه چایی هم برای مادام ریختم. نمیدونم چرا دلم میخواست کنار اونها بنشینم، از مادام اجازه گرفتم و سر میز کناری نشستم تا به فالِ دخترک گوش بدم. دخترک سریع قهوه اش رو خورد و فنجون رو برعکس روی نعلبکی گذاشت. نگاه نگران و اندوهگینش به فنجون دوخته شده بود. بعد از مدتی مادام فنجون قهوه رو برگردوند و نگاه عمیقی به ته اون انداخت. حسِ عجیبی داشتم. انگار دادگاه بود و میخواستن حکم خلاصی یا زندان ابد آدم رو بهش بگن. مادام با لهجة خاصی شروع به صحبت کرد : « خوب، الان نزدیک شش وعده است که تنهایی و دلت شکسته، بین تو و مرد جوانی که خیلی خیلی دلبسته اش هستی فاصله افتاده، دلت بدجوری از بازی های این دنیا گرفته، بهت تهمت زدن و عشقت را با سنگدلی پایمال کردن. دلت یه چیز میگه و عقلت چیز دیگه . راستش؛ دختر جون میدونم اومدی تا ببینی این پسر که اسمش ... است دوباره تو زندگیت برگشت داره یا نه ؟ تو میبینیش ولی اون مالِ تو نیست. یعنی از اول هم نبوده، اون سرِ یک کاری که داشته اومده بوده جلو و وقتی دیده وابسته اش شدی جا زده. اون رو تو یه روز بارونی تا چهار وعده دیگه که برای تو یا چهل روزه یا چهار ماه دیگه میبینیش اما با یکی دیگه، ولی اون مالِ تو نیست یعنی مالِ هیچ کس نیست. یه زنِ همخونِ او نمیذاره کسی به اون نزدیک بشه. نیمذاره عشقِ اون سر بگیره . اون زن خودش شکست خورده است ولی کینه وجودش رو پر کرده. میدونی دخترم، تو ازدواج بسیار زیبایی خواهی داشت که به خاطر قلب پاکت هست ولی با این پسر آینده ای نداری، میدونم دل و دینت رو به اون سپردی و عاشقش هستی ولی اگر میتونی فراموشش کن. خیلی دلت پاکِ و خیلی با صفا و باصداقت با اون رفتار کردی ولی با تهمت ازت برید و کنارت زد. الان اون داره خوش میگذرونه و تا با یادِ اون داری خودت رو سرگرم میکنی. » دخترک آروم و بی صدا به حرفهای مادام گوش میداد و اشک تو چشماش حلقه زده بود. حالش رو میفهمیدم . هیچ چیز اندازه یاس و انتظار آدم رو خورد نمیکنه. مادام حرفهای زیادی زد، در مورد آینده و اتفاق های زندگی دخترک و هر چیز میگفت معلوم بود که داره درست میگه چون با تصدیق دختر همراه بود ولی معلوم بود که دخترک فقط و فقط دنبال یه نور امید کوچولو در مورد اون پسر است. آخر سر مادام بهش گفت که نیت کنه، دختر تو دلش نیت کرد و لبهای کوچک و زیباش رو آروم تکون داد و با انگشت به تهِ فنجون زد و بعد مادام نگاهی به فنجون کرد و گفت : « چهار وعده دیگه تو یه روز بارونی ولی دخترم این پسر وفا نداره » دخترک آروم و با صدای بغض آلود از مادام پرسید : « فقط میخوام بدونم دوستم داره ؟ یعنی هنوز به من فکر میکنه ؟ » و بعد آروم به تهِ فنجان اشاره کرد. مادام با افسوسِ خاصی گفت : « عزیزم ای کاش یکی من رو انقدرکه تو این پسر رو دوست داری دوست میداشت، اون گاهی اوقات به تو فکر میکنه ولی خیلی کم. راستش دور و برش شلوغه و اون انقدر سرگرمه که ذهنش از یادِ تو تقرییاٌ پاک شده ولی گاهی اوقات یادت میفته.» انگار دخترک نور امیدی پیدا کرد با لبخند گفت: « پس هنوز منو دوست داره ، هنوز به یادمه » بعدش سریع پول رو روی میز گذاشت و با خوشحالی بلند شد. حالشو میفهمم، درست مثلِ خودم، حتی اگر بدونم که در سال یک دقیقه به من فکر میکنه برام کافیه. میدونستم که اگر به این دختر بگن که با او زندگیت سیاه و تار میشه باز هم براش مهم نیست؛ مثلِ من. ای کاش میتونستم یاد و اسمش رو از ذهنم پاک کنم اما نمیشه، با قلبم چه کنم. وقتی دخترک داشت بیرون میرفت آروم به طرفش رفتم و گفتم : غصه نخور عزیزم، به خدا توکل کن. نگاه غمگین و پر از امیدش رو به من انداخت و گفت : « میبینمش، همین برام کافیه. فقط یه بار دیگه صورتش رو ببینم همین برام زیاده. خدا کنه زودتر آسمون بباره. اونو میبینمش.» انقدر این کلمه رو تکرار کرد که احساس میکردم داره صورتِ اون پسر رو جلوی چشماش میبینه. بهش گفتم « به قلبت اعتماد کن. امیدوارم ببینیش.» اون دختر همونطور امیدوار و منتظر از کافه بیرون رفت. از اون روز به بعد هر وقت هوا میگیره و بارون میاد انگار من هم منتظر میشم. نمیدونم چرا دلم میگه عشقِ من هم تو یه روز بارونی برمیگرده و دوباره صورتش رو میبینم. خنده اش رو، نگاهش رو . نمیدونم تا حالا منتظر بودید؟ امید به دیدار دوباره تنها چیزیه که زهرِ تلخِ انتظار رو کمی شیرین میکنه. من هم منتظرم تا دوباره ببینمش اون هم تو یه روز بارونی در وعده ای که نمیدونم خیلی دوره یا نزدیک. " میگن وقتی آسمون موقع غروب کردنِ خورشید سرخ بشه، نشونة اینِ که یه عاشق در فراغ معشوقش داره گریه میکنه و می سوزه" غروب آن روز هم آسمون سرخ شده بود و نم نم بارون سحرآمیزترش میکرد. با دیدن اون صحنه قلبم آتیش گرفت و باز خاطرات عشق بی سرانجامم و انتظار بیهوده ای که میکشم دوباره تو دلم گُر گرفت. صدای سوختن هیزم تو آتیش شومینه حس خاصی رو به کافه می داد، پدربزرگم میگفت : " عاشق مثلِ هیزم تو آتشِ عشقه که میسوزه و سرًِ عشق تو همین سوختنه ولی فراغِ یار مثلِ خاکستر شدن هیزمِ، ظاهراٌ هیزم مرده ولی تو دلش آتیشِ" . تو حالِ خودم بودم که متوجه ورود یک مشتری شدم. پیرمردی بود قد بلند با هیکلی متوسط، پالتوی قهوه ای بلندی پوشیده بود و چتر بلندی در دست داشت ولی از چتر استفاده نکرده بود چون پالتوش خیس بود. آروم و متین رفت و پشت یکی از میزهای گوشة کافه نشست نگاهش به زمین بود و غرقِ افکارش بود به طوریکه حتی پالتوش را درنیاورد و همونطوری به زمین نگاه میکرد. چند تا هیزم ریختم توی شومینه تا کافه گرم تر بشه. پنج دقیقه ای گذشت و اون همونطور آروم نشسته بود و به آتیش توی شومینه خیره شده بود. راستش حوصله نداشتم ولی باید میرفتم و ازش سفارش میگرفتم. آخ که چقدر امروز دلتنگم، دلتنگِ همه چیز و همه کس . کاغذ و مدادم رو برداشتم و رفتم سر میزش و گفتم : سلام، خوش آمدید. چی میل دارید براتون بیارم. انگار تازه متوجه من شد، سرش رو بالا کرد. عجب چشمهای عمیق و خسته ای داشت. صورتی کشیده و سفید و کمی رنگ پریده. چند تارِموی خاکستری توی صورتش ریخته بود و حکایت سال های گذشته را میکردند، لبهای بزرگ و بی رنگی داشت، چقدر تو صورت این مرد غم و سرما وجود داشت. آره غم، بهترین توصیفی که میتونم بکنم. به زور لبهاش رو تکون داد و با صدای گرفته و بَم گفت : یک فنجون قهوة گرم، لطفاٌ. گفتم : حتماٌ، ولی چه نوع قهوه ای میخواید آقا؟ با مهربونی خاصی گفت : تو بگو دخترم، تو این غروب چه نوع قهوه ای باید خورد؟ سوالش عجیب بود، راستش یه دفعه دلم گرفت. یاد حرف یکی از مشتری هام افتادم. گفتم : راستش، یکی از مشتری های اینجا همیشه قهوة تَُرک میخوره میگه تلخِ، مثل زندگیِ خودش. عجب حرف مزخرفی گفتم، حتماٌ تو دلش میگه این دختره دیوونه است، تا اومدم جمله ای بگم که یک کم زهرِ جمله قبلی رو بگیره پیرمرد لبخندِ تلخی زد و گفت : پس برام یه فنجون قهوة اکسپرسو بیار، مثلِ دوری و انتظار . پیرمرد دوبار به آتش توی شومینه خیره شد. مطمئن نبودم درست دیدم یا نه، انگار برقِ اشک رو تو چشمهای خسته اش دیدم اما جرات نکردم دوباره نگاهش کنم. قهوه رو آماده کردم و براش بردم. دستهای پیر و پُر از چروکش توجهم رو جلب کرد، لرزان بودن و خسته، چقدر دلم میخواست بدونم چرا اکسپرسو سفارش داد. چرا انقدر ساکتِ اما آدم احساس میکنه چشمهاش و دستهاش حتی سکوتش حرف میزنه. رادیوی قدیمی که یادگار پدربزرگم بود رو روشن کردم شاید از این حسِ دلتنگی و خفگی نجات پیدا کنم . همون آهنگ قدیمی که حرفِ دل خیلی هاست از رادیو بلند شد انگار اونم دلش گرفته بود " تنها، ماندم " پیرمرد آروم و متین جرعه جرعه قهوه رو نوش میکرد و آروم زیرِلب ترانه را میخوند. میخواستم رادیو رو خاموش کنم ولی با دیدن حالِ پیرمرد به خودم اجازه ندادم. درست می دیدم، پیرمرد آروم و بی صدا گریه می کرد و به ترانه گوش میداد و به آتش شومینه نگاه میکرد. ترانه توی رادیو تموم شد و پیرمرد قهوه اش را خورد و پولش رو روی میز گذاشت و همونطور آرام و متین خارج شد. دلم گرفته بود، مدت هاست اشک به سراغم نیومده. گریه آدم رو سبک میکنه، برای همینه انقدر تو دلم غم سنگینی میکنه. بعد از مدتی سر میزی که پیرمرد نشسته بود رفتم تا میز رو تمییز کنم. قهوه اش را کامل نخورده بود کمی قهوه تهِ فنجون مونده بود، نمیدونم چه حسی به من امر کرد تا کمی از اون قهوه بچشم، چقدر تلخ بود. تلخ و سرد. آره خودشِ، طعم دوری و انتظار، " تلخ و سرد ". سرخی آسمون هم از چشمهای منتظر پیرمرد بود، زندگی پیرمرد همین بود، تلخ مثلِ قهوة اکسپرسو. اینجا یک کافه کوچیک و ساکته همه چیزای توش ساده و بی ریاست. کافه درست انتهای یک کوچه بن بست قرار داره. آدمهای زیادی رفت و آمد نمی کنن اما همون چند نفری که میان اینجا کافی هستن چون اینجا فقط آدمهایی میان که تو دلشون یه دنیا حرف واسه زدن دارن. من هم همیشه آماده هستم واسه شنیدنه دل گفته هاشون. اسمی ندارم هر کس هر چی دوست داره صدام میزنه. من براتون از قصه دل آدمهایی حکایت میکنن که شبیه خودمون هستن شاید خودمون هستیم. اگه دوست داشتین شما هم به کافه کوچیک و محقّر من بیاین با کمال میل با یک فنجون قهوه داغ پذیرای دل گفته هاتون هستم . مهمون من هستین. کافه انتهای کوچه یه جاییه واسه همه آدمهای عاشق یا دل شکسته . زن و مرد هر کی هستین قدمتون رو تخم چشام.فقط رو سردرب اینجا یه نوشته است که همه میخونن و با این شرط وارده این کافه میشن با این عنوان : " نقابِ روی چهره ات را بردار و وارد شو " خاک زیر پای همه آدمهای صاف و یک رو 
لعنت به این حسِ جدید، این چی بود که داشت توی وجودش ریشه میزد ؟ احساس میکرد تمامِ وجودش رو یک نهالِ تازه روییده داره فرامیگیره، آخه مگه ممکنه تو لجن زار گُل رشد کنه و جوانه بزنه؟ شایدم این نهالِ گناه های او بود. تا حالا چندین بار به دستمالی که کنار تختواب به جای میموند نگاه کرده بود و آرزو میکرد ای کاش اون هم مثله این آبِ کثیف از بدنِ پدرش به دور ریخته شده بود. حالا چطور میتونست یه موجودِ دیگه ای رو مثلِ خودش تو لجن زار پرورش بده؟ نه؛ اون باید میرفت و اون جنین رو از بین میبرد، نه بخاطر خودش نه؛ بخاطر اون بچه.
بچه؛ فرزند؛ چه کلمة دلنشینی. یادِ زمانی افتاد که با خواهرش تو حیاطِ خونه عروسک بازی میکرد. چقدر دلش برای عروسکش تنگ شده، اسمش " نیلوفر" بود. همیشه از این اسم خوشش میومد آخه گلِ نیلوفر توی باتلاق هم رشد میکرد و زیبا بود. یه حسی میگفت که اون بچه دختره. حتماٌ اون بچه هم مثلِ عروسکش خوشگل و ناز بود. اگه میموند اسمش و میذاشت " نیلوفر " . اگر میموند؛ نه؛ دیگه وسوسه نمیشد. اون باید از این دنیا میرفت. به خاطرِ خودش. اون از بهشت میومد ولی اینجا جهنمه و لجن زار، حتی تصورِ اینکه یه روز دخترش یه روسپی بشه مثلِ خودش تنش و به لرزه درآورد.

| Design By : Night Skin |


