تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

یک هفته شده؟ نه؟ آره، یک هفته ای هست که خون به دلمان کردند و ما چون نمی توانیم این دروغ بزرگ را هضم کنیم به خیابان ها می آییم و فریاد میزنیم؛

یک هفته ای هست که خیلی از هم نسلیهایم خوشم آمده و دوستشان دارم، خیلی وقت بود به ما می گفتند که متولدین دهه ی 60 بی غیرت و بی بخارند، چه کردیم ما در این روزها...

یک هفته ای هست که وب سایت ها را دیوانه وار می کاوم تا خبری و عکسی تازه از این روزها بیابم و ساعت تظاهرات را دقیق پیدا کنم و به دوستانم خبر بدهم.

یگ هفته ای میشود که هر بار با فاطمه حرف میزنم، بغضش می ترکد و هربار در دلم با او هم گریه میشوم و با غرور ازدامه میدهم نه؛ ما کارمون را کردیم، ما بودیم که با رای هایمان صورت زشت این دیکتاتور را به عالم نشان دادیم ولی در دل آهی میکشم و افسوس نقشه هایی که پس از پیروزی شیرین میرحسین کشیده بودم را می خورم.

چه نقشه ها کشیده بودم، شیرینی بخرم و بیام سره کار؛ یعدش برم خونه ی فاطمه و تا صبح خوش بگذرونیم، بعدش تا وقتی که میرحسین ریاست جمهوری را به دست میگیرد روبان سبز از دستم باز نشود و ... افسوس افسوس...

26 سالی شده که تقریباً هر سال افسوسی بزرگ در دل ما میگذارند اما این یکی دیگر داغ بود...

نمی خواهم با این قضیه احساسی برخورد کنم که اگر هم اینطور باشد باز هم حق دارم ولی این بار فرق میکرد ما برنده شدیم، ما این بار واقعن ما شدیم... این بار چشم همه ی دهه 50و 40 به دهان ما بود، منظرو از ما یعنی همه ی ما جوانان به قول آنها روغن نباتی... ما حماسه آفریدیم نه برای لبیک به دیکتاتور بلکه برای رسیدن به انتخاب خودمان؛ افسوس تلخ شد کاممان...

اما این بار با بقیه ی سالها فرق می کرد وخواهد کرد؛ این بار باید ما بمانیم، باید اگر در دهانمان زدند و برادران و خواهرمانمان را به ناحق به خون کشیدند این بذر سبز آزادی خواهی را با آب جان و خاک غیرت در دلهایمان نگاه داریم... مطمئن هستم روزی این بذر چنان درختی شود که حتی با گلوله هم از ریشه کنده نشود... میدانم که فریادهایمان را خفه میکنند اما امیدوارم به آینده، به روزهایی که موج سبز برای همیشه دیکتاتور را از ریشه برکند... برای روزی که بدون ترس رای بدهیم و با ایمان کامل به انتظار نتیجه بایستیم... آن روز خواهد آمد، میدانم و منتظرش میمانم  

+ تاريخ یکم تیر 1388ساعت 12 بعد از ظهر نويسنده بی نام |


سلام بر شما ملت عزیز، سلام بر شما هموطنان. آمده‌ام تا ادای احترام به این همه ایستادگی و آگاهی بکنم. گروه‌های سیاسی متعددی درخواست مجوز کرده بودند تا یک راهپیمایی در اعتراض به تقلبات وسیع در انتخابات صورت گیرد. چون اجازه داده نشد و بنده شنیدم ممکن است مردم حضور پیدا کنند، آمدم تا همه را ضمن دعوت برای دفاع از حق خود به آرامش دعوت بکنم. آمده‌ام تا بهاری سبز استقامت کنم تا نماد سبز را به یغما نبرند.

شما مردم بت شکن هستید، شیشه شکن نیستید. آن کسانی دیروز اتوبوس‌ها و موتورها را آتش زدند که دیشب به خوابگاه‌های دانشجویی حمله کردند و وحشیانه ضمن شکستن دست و سر و پا، عده‌ای را از پنجره‌ها بیرون ریختند و عده زیادی را دستگیر کردند.

بنده قویاً خواهان آزادی بی‌درنگ همه این عزیزان هستم و از نیروهای دولتی می‌خواهم دست از خشونت علیه مردم و فرزندان آنها بردارند.

مردم ما با شعارهای الله اکبر و زیر سایه پرچم سبز اهل بیت (ع) به صورت مسالمت‌آمیز احقاق حق خود را می‌خواهند و احساس می‌کنند به شعور آنها بی‌احترامی شده است. من نامه‌ای به شورای نگهبان نوشته‌ام و موارد تخلف را شرح داده‌ام، گر چه امیدوار به شورای نگهبان نیستم. تعداد زیادی از اعضای شورای نگهبان در طول انتخابات بی‌طرفی خود را نگه نداشتند و از کاندیدای دولتی حمایت کردند.

من از شما ملت عزیز، زنان و مردان، دانشجویان، روحانیون، هنرمندان، بازاریان، کارگران و کارمندان و همه اقشار تشکر می‌کنم، به ویژه از اقلیت‌های عزیز.

ما باید با الله اکبر هایمان و از طریق راه‌های قانونی به دنبال حق پایمال شده مردم خود باشیم و بتوانیم جلوی این پدیده، این دروغ آخرین، یعنی این تقلب و شعبده‌بازی حیرت‌آور بایستیم.

راه حل بنده، ابطال این انتخابات مخدوش است و این کمترین هزینه را برای ملت ما خواهد داشت. وگرنه از اعتماد ملت به دولت و نظام هیچ چیزی باقی نخواهد ماند.

البته من به همه عزیرانی که به تشخیص خود، سایر کاندیداها را انتخاب کرده‌اند، احترام گذاشته و سر تعظیم فرود می‌آورم و اعتراضم به عدم مراعات امانتداری و تخلف فاحش دست‌اندرکاران انتخابات است.

مردم ما بر سر این حق خود ایستاده‌اند و من هم آماده ام همه گونه هزینه‌ای را برای تحقق آرمان‌های شما ملت عزیز بپردازم

پی نوشت :

1. مردم حداقل کاری که میتونید بکنید فریاد تکبیر و مرگ بر دیکتاتور از ساعت 10 تا 10:30 شب هاست به خاطر فرزندانی که به خون کشیده شدند
2. این تو دهنی به همه ی ماست، ما رای خود را میخواهیم
3. ما این بار دیگر فریادمان را به دنیا میرسانیم.. شما را به خدا فریاد ما را همراهی کنید

+ تاريخ بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده بی نام |



فرشته طائرپور، تهيه‌کننده سينما در نامه‌اى خطاب به ميرحسين موسوى ضمن انتقاد از سياست‌هاى دولتمردان دوره نهم ‌ حضور ميرحسين موسوى را مايه ثبات و آرامش اهالى هنر عنوان کرده است. در يادداشت طائرپور آمده است:

اگر چه ما را خيلى ترسانده‌اند و به حاشيه رانده‌اند، اما هنوز هم حرف‌هايى براى کسى که اهل شنيدن باشد، داريم ...

لابد باور نمى‌کنى که ما را ترسانده باشند!... خودمان هم تا مدت‌ها باور نمى‌کرديم ... اما واقعيت دارد... تو هم اگر نيک بنگري، مى‌بينى که چقدر ما را ترسانده‌اند...!

ما که هنرمان، روايت دليرى و رسالت‌مان، خلق دليران بود...

ما که دل را، در سپردن به آرمان‌هاى سبز يافته بوديم...

ما که براى حراست از هر چه که معنويت و مليت را معنا مى‌کرد، از هيچ چيز نمى‌ترسيديم... چه حکومت نظامي، چه گارد سلطنتي، چه تهديدهاى جهانى و ...

ما که سنگينى جنگى نابرابر و هشت ساله را - از خاکريز تا خانه - به دوش گرفتيم، بى آنکه خم شويم، خسته شويم و يا خالى شويم از خلوصى ناب که همه سلاح‌مان در آن حماسه کبير بود...

ما که براى فهم حقيقت، فکرى باز و براى بيان واقعيت، زبانى آزاد داشتيم ...

آرى سيد، ما را بسيار ترسانده‌اند ... ما را که فقط از ترسيدن، مى‌ترسيديم.باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم بسيارى از اهالى عرصه فرهنگ و هنر - که تنها عامل تمايز و تفاخر ملت ايران در جهان بوده و هست - حال و احوال خوبى ندارند و از هر اميدى به بهبود اوضاع، مايوسند.... مى‌ترسيم چون بازار تهمت و تکفير و تلافى در اين دوران، بسيار بى حصار و تاجران آن بى‌شمارند ....

باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم استقلال انديشه و تهور انتقاد، از آنجا که متاع مطلوب و مجاز اين بازار نيستند، مدت‌هاست که نزد بسيارى از ما بايگانى شده‌اند.باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم دلمان براى ادب و آداب ايرانى خيلى تنگ شده و در اين دلتنگي، هيچ ردى از عدم تعلق به باورهاى دينى‌مان نيست. باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم همانقدر که از وابستگى به قدرت‌هاى غربى خوشمان نمى‌آيد، از تابعيت‌هاى سياسى و سليقه‌اي، هنرى و اقتصادى به جوامع دست چندم جهان نيز بدمان مى‌آيد... سيد! تو خود معمارى و هنرشناس، اين همه سليقه عربى و چينى و روسى و ... که در چهره شهرهاى ما و کالاهاى پوششى و تزيينى ما ايرانيان زشتى مى‌زايد، خفت‌بار نيست؟

باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم نسبت به سربلندى نام ايران و ايرانى در جهان تعصب داريم ... و اين، بيش از آنکه از سر التماس به جهان باشد، از سر احترام به اصالت‌هاى ملى خودمان است.باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم ساحت و منزلت رياست‌جمهورى ايران مى‌بايست از گزند هر توهين و تمسخر و تحقيرى مصون باشد، فارغ از آنکه چه کسى بر اين مسند نشسته باشد و دلمان مى‌خواهد که همه از بزرگ و کوچک، ايرانى و جهاني، موافق و مخالف آن را گرامى بدارند و بيش از آنکه متعلق به مالک دوره‌اى‌اش بدانند، از سرمايه‌هاى تاريخى اين سرزمين تلقى‌اش کنند...

باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم و بلند بگوييم به دولتمردان ايران که: «فراموش نکنيد سرمايه‌هاى ملى اين خاک پاک - از نفت زير دريا تا انديشه‌هاى آسمانى مردان دانا -ميراث گذشتگان براى شما نيست ... امانت آيندگان در دستان شماست.باور کن مى‌ترسيم از اينکه بگوييم و بلند بگوييم که چندى است دفاع مستدل از آنچه در ايران مى‌گذرد، براى هنرمندان ما که در تريبون‌هاى جهانى فرصت صحبت و بحث مى‌يابند، سخت شده است...

سيد!... باور کن چندى‌است از نگاه کردن به چشمان پر سوال جوانان و کودکانمان طفره مى‌رويم و ترجيح مى‌دهيم که چيزى نپرسند ... نه از ما، که از ديروز مى‌آييم و نه از آنهايى که داعيه فرداها را دارند...

سيد!... باور کن که جرات نداريم به ناهنجارى‌هاى کلامى و رفتارى‌شان (که يا سوغات کوچه و مدرسه به خانه است و يا آموزه رسانه‌ها به خانواده) اعتراض کنيم ... و نمى‌توانيم با نصايح اعتقادى و اخلاقي، آنها را از جامعه بى‌ضابطه، عصبى و پرخاشگرى که احاطه شان کرده منفک‌سازيم... آنها پيش چشمان‌مان در دريايى از ناباورى و يا باورهاى خطا غرق مى‌شوند و ما دستمان در گرفتن دستان‌شان کوتاه است.سيد! ... باورکن که ديگر مى‌ترسيم از مشاهده اينهمه حمايت‌هاى بى بديل و مواجهه با سختگيرى‌هاى بى‌دليل در وادى فرهنگ... سيد! تنوع تعاريف از ضوابط، به تبع مقبوليت و مطروديت آدم‌ها دارد، بيداد مى‌کند!

باور کن که از گفتن همه اينها و خيلى چيزهاى ديگر مى‌ترسيم...

آرى سيد، ما را بسيار ترسانده‌اند... ما را که فقط از ترسيدن، مى‌ترسيديم.دل‌مان براى حال و هواى آن روزهاى سبز تنگ است... چه محترم بوديم همه‌مان و همه ديگران در آن روزها ... چه شوق و شعف بى‌حساب و کتابى بود براى انجام هر کار کوچک و بزرگ اجتماعى در آن روزها... يادت مى‌آيد؟

حتما بهتر از ما به ياد دارى که دفاع از ميراث‌هاى دينى و ملي، آن هم با ادبياتى درخور، چه شرفى داشت ... حتما به ياد دارى که براى افتخار به يک اثر هنرى اعم از فيلم و کتاب و نمايش و موسيقي، چه مراقبت‌ها مى‌شد تا مبادا به سليقه‌سازى در جامعه و يا تاريخ هنر کشور جفا شود... سينماى ما از اشارات آن رهبرى برخاست که مثال سينمايى‌اش، فيلم گاو بود، هنرى‌ترين و مدرن‌ترين فيلم آن دوران ... و در اين بيان، نه توجهى به خودى و ناخودى بودن مولف داشت و نه به آمار فروش آن ... و همه خط قرمز‌ها، صرفا در فحشا مشخص و خلاصه شد...

تو حتما بهتر از ما به ياد دارى که هنرمندان، اگر مطلب و مطالبه‌اى داشتند يا آن‌ر‌ا نزد مديران اهل مى‌بردند و يا در رسانه ملى همين سرزمين به طرحش مى‌نشستند... چه رفت بر آنها که امروز شبکه‌هاى ماهواره‌اى را - بدون اعتقادى به خير خواهى‌شان - بيشتر مى‌خواهند و آسان‌تر در اختيار دارند... آرى سيد! سينما مى‌ترسد تا از سکوت تاريک حاشيه‌اى که بدان رانده شده، به هياهوى مرکزيتى شفاف پا بگذارد که حلقه‌اى از اصحاب عتاب دور آن منتظر نشسته‌اند تا تحکم کنند، تکفير کنند، تلافى کنند و...

سينماى ملى ايران، با گونه‌اى سرخ از سيلي، در سايه اين حاشيه منتظر نشسته است تا از تو که سيد و مير اين دوره از انتخاباتى و يا هر به ميدان آمده ديگرى بپرسد و بخواهد که صدر- نشينى و قدر - بينى هنر و هنرمند را ترجمه کند، باور کند، زندگى کند ... و مستقر و مستدام بدارد. اى سيد سپيد و ‌اى مير سبز انتخابات ايران زمين! بشنو! ...

ما دلمان براى ادب و آداب ايراني، فخر ايراني، فرهنگ ايراني، فهم ايراني، فضيلت ايراني، مرد ايراني، مادر ايراني، فرزند ايرانى و فرداى ايراني، بسيار تنگ است ...

ما همچو بيد بر سر ايمان خويش مى‌لرزيم ...

ما هم تباران سلمان فارسي، اين صحابه اسوه، نه تنها از تو، که از همه مردان و مديران در راه، مى‌طلبيم که چون گوى سبقت از ميدان قدرت ربودند، از ايمان، مهر، انديشه و سرزمين مقدس‌مان، فهيمانه و کريمانه و منصفانه حراست کنند.ما به رياست آن مردى سربلند خواهيم شد که اين پرچم سه رنگ به زمين افتاده را بردارد، ببوسد و تا سپردن به دستان فرداييان، در اهتزاز بدارد... و دل تنها به راى آن داورى بندد که همه چيز را مى‌بيند، مى‌داند و مى‌شمارد... و بندگانش را از هر قوم و زبان و طايفه‌اي، عزيز مى‌دارد.

 

+ تاريخ ششم خرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر نويسنده بی نام |

دوره ی دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی دلسردمون کرد، میدونم خیلی ها فکر میکردیم وطن بوی آزادی میگیره و نگرفت، ولی؛ دوستان؛ این بار باید ثابت کنیم که ما هنوز زنده ایم و ایران و ایرانی وجود داره. اگر کسی مثل احمدی نژاد پدید آمد ما هم مقصر بودیم چون یادمون رفت ایرانی هستیم ، چون یادمون رفت هشت سال قبلش رای حتمی آقای خامنه ای را با اراده جوانمون تغییر دادیم. یک بار دیگر لازمه تا ثابت کنیم حماقت را فراموش کردیم، ما با رای دادن به آقای موسوی ثابت میکنیم خیلی چیرها را تحمل کردیم ولی حماقت را نه ؛
میدونم ما توی انتخاب این چهار کاندید نقشی نداشتیم، و میدونم آقای کروبی برای شکستن رای میرحسین موسوی؛ به ملتش خیانت میکنه ولی ما با خیانت و وطن فروشی آشنائیم و ثابت میکنیم ما؛ حرف آخر را میزنیم ، یکبار با فریادمون و بار دیگر با رای خود. دوستان؛ چهار سال بوی خرفتی و حماقت گرفتیم دیگه نمی خوام برای خواندن یک کتاب خوب، کفش آهنی به پا کنم، نمی خواهم توی فرودگاه های کشورهای دیگر مثل قاتل با من رفتار بشه، نمی خواهم از ملت آمریکا بخاطر عده ای سودجو و غیرایرانی متنفر باشم، نمی خواهم پول پیشرفت این مملکت به خاطر بیماری یک دیوانه به درون جیب آقایان و تروریست های لبنانی سرازیر بشه، من به موسوی رای میدهم چون دیگه از خرفتی و ناامیدی چهارساله خسته شدم.
دوستان این بار ثابت می کنیم ما؛ حرف آخر را میزنیم و خواهیم زد. این انتخابات بزرگترین حسنش برداشتن نقاب دروغین از چهره ی افرادی مدعی و پوچ مثل کروبی و کرباسچی و سروش بود؛ این انتخابات ثابت میکنه ما؛ همیشه هستیم
سبز شوید و به حمایت از میر حسین موسوی بپاخیزید، این بار ما؛ انتخاب میکنیم اما؛ یادموان هست که شعارهای آقای موسوی را بعد از انتخابات در صورت رئیس جمهور شدنش به یادش آوریم، ما به موسوی رای
میدهیم و نمی گذاریم مانند خاتمی شود. من، از حماقت خسته شدم

پی نوشت :
- لطفا کسایی که نمی خواهند رای بدهند ترویج رای ندادن را نکنند چون این چهار سال گند زدن دکتر واسمون کافی بود، نبود؟
+ تاريخ سوم خرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده بی نام |

میرحسین موسوی