تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست

کافه انتهای کوچه بن بست

حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت

مانند کرمی در پیله شدم...
.
.

جان میکنم برای پروانه شدن، به امید پرواز ....
.
.

افسوس از این رویا

+نوشته شده در بیستم مهر 1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط بی نام | |

می دونم، چشمای رنگی ندارم

صورت خیلی قشنگی ندارم

میدونم ساده است لباسم عزیزم

واسه تو یه ناشناسم عزیزم

صدای خوبی ندارم، می دونم

برای عشق تو اما؛ می خونم


پی نوشت :

این شعر بنیامین رو برعکس بقیه شعرهاش دوست دارم

+نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط بی نام | |

آنقدر صدایش را نشنیده­ام که گاهی حس میکنم با او ساعت­ها حرف زده ام.. گاهی شیرینی لحظاتی را که داشتیم را حس میکنم ... گاهی تلخی رفتنش را لمس میکنم .... گاهی حتی نبودنش را حس نمی کنم... شاید این همان معنای سیرابی در اوج تشنگی است.

نمی دانم؛ شاید زمان ایستاده و من در حرکتم

 

+نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط بی نام | |

کارناوال خفت بار اعترافات آزادیخواهان شروع

شد... ضحاک ظالم به دوران سقوط خود نزدیکتر

می شود


مطمئن هستم روزی آفتاب از قله های البرز سر

خواهد زد... آن روز دیر نیست

پی نوشت : تصویر نگاه ابطحی در دادگاه را ببینید... صورت زجر دیده او نشان از وضعیت شکنجه ها دارد

+نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط بی نام | |