کافه انتهای کوچه بن بست
حتی در انتهای یک کوچه بن بست نیز می توان جایی برای قسمت کردن تنهایی یافت
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون
باشی در مقامی که صدارت به فقيران
بخشند چشم دارم که به جاه از همه
افزون باشی در ره منزل ليلی که خطرهاست در
آن شرط اول قدم آن است که مجنون
باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو
مکن ور نه چون بنگری از دايره بيرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشيد و فريدون
باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک
فشان چند و چند از غم ایام جگر خون باشی حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی می دونم، چشمای رنگی ندارم صورت خیلی قشنگی ندارم میدونم ساده است لباسم عزیزم واسه تو یه ناشناسم عزیزم صدای خوبی ندارم، می دونم برای عشق تو اما؛ می خونم پی نوشت : این شعر بنیامین رو برعکس بقیه شعرهاش دوست دارم آنقدر صدایش را نشنیدهام که
گاهی حس میکنم با او ساعتها حرف زده ام.. گاهی شیرینی لحظاتی را که داشتیم را حس
میکنم ... گاهی تلخی رفتنش را لمس میکنم .... گاهی حتی نبودنش را حس نمی کنم...
شاید این همان معنای سیرابی در اوج تشنگی است. نمی دانم؛ شاید زمان ایستاده و
من در حرکتم
.
.
جان میکنم برای پروانه شدن، به امید پرواز ....
.
.
افسوس از این رویا
| Design By : Night Skin |


